از پنجره ی خونه ی جدید به راحتی میتونم طلوع و غروب خورشید رو ببینم و اعلام کنم  که یکی از آرزوهام برآورده شده .

 

شاید بهتر باشه همه چیز با یه دل سیر گریه فراموش بشه و سعی بشه که دیگه تکرار نشه! امیدواری عبث به چیزی که تهش مشخصه دیوونگی محض و تام !

شاید بهتر باشه به خودم احترام بیشتری بذارم تا قلبم آروم بگیره... وجود طفلیِ من....

دلم یه خواب عمیق میخواد.‌. شاید این روزا قرص خواب آور بخورم و بیشتر از ساعت معمول بخوابم ..

دلم چند ساعت بیشتر بی فکری میخواد...

فکر و خیال امونمو بریده... بسه خب!

کاش میشد صدای درون رو ساکت کرد تا کمی بخوابم...

فهمیدن زیاد بعضی چیزها همیشه دردناکه...‌

آیا هرگز ترس هولناک آن‌حالتی را که

قادر به گریستن یا رنج کشیدن نیستید،آزموده اید؟

شاید ، رفتن

رنج میبرم از یادآوری اتفاقی تازه که مدام در حال انکار و توجیهش هستم ...

اما ذهن من توانایی هضمش را ندارد و مدام در گوگل علائم آدمهای افسرده را چک‌میکنم!

از فهماندن حالم به دیگران میترسم و نمیخواهم مرا فردی ناراحت و افسرده بشناسند و خودم را در قالب دیگری نشان میدهم تا کسی بویی از درونم نبرد ... این خودخوری ها،بی صحبتی ها و فکرها مثل خوره مغزم را میخورند و میترسم !

پیاده روی،موسیقی ها ارامش بخش را هم این چند روز امتحان کردم ،اما دست آخر وقتی شب میشود فکر و خیال امانم را میبرد...

نمیدانم چه آینده ای در انتظارم است.

شاید برای مدتها نتویسم ! شاید هم‌منصرف شوم و دوباره برگردم ... اما اول باید تکلیفم با خودم معلوم شود !

از این دوقطبی بودن بیزارم .....

اینجا میتوام حال واقعی ام را بگویم ،چیزی که مدتهاست در جواب احوال پرسی ها دروغ میگویم !

یک کلام : حال من خوش نیست و احساس نا امیدی میکنم !

 

broken

هوا تاریک شده بود،سوار تاکسی شدم،آبمیوه ی سیبم رو با آرامش خوردم و مواظب بودم به تهش نرسه تا سکوت تاکسی شکسته شه! بعد از پیاده شدن همزمان زن لاغر اندام همسایه رو دیدم که مدتی هست که با مادر پیرش و بچه هاش زندگی میکنه! با لبخند دستم رو جلو بردم و سلام کردم ... تقریبا دیر وقت بود و احساس کردم این پا و اون پا کرد تا باهم خیابون طولانی رو تا خونه بریم که تنها نباشه!

مطلقه ست و با بچه های کوچیکش پیش مادر پیرش زندگی میکنه. ازم پرسید از سرکار برمیگردی؟ ،جواب دادم نه بیرون بودم ... انگار که منتظر واکنش بود تا بترکه ! انگار در اون لحظه منو سنگ صبور و یه جسم واسه خالی کردنش میدید .. شروع کرد به درد و دل های زیر پوستی اما نه طوری که مشکلات اصلیش رو بشه...

بخاطر ۷۰۰ تومن میرم مغازه کار میکنم... سخته اما خداروشکر.. باید فقط بگیم خدایا شکرت ...

بیشتر ادامه داد و در آخر با بغض گفت وقتی بمیرم قبل ازبنکه نکیر و منکر ازم سوال بپرسن میگم فقط یه سوال از خدا  دارم "خدایا چرا؟" انقدر با حسرت و بغض گفت که هیچ حرفی نداشتم بزنم ... نرسیده به کوچه خداحافظی سردی کرد و رفت سوپرمارکت برای خرید ... فاصله ی کمی مونده بود تا خونه !مغزم قفل بود ، انگار نمیتونستم فکر کنم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که فکر نمیکردم زنی که از بچگی تو کوچه میدیدمش و با مادرش سلام علیک داشتم یه شب اینجوری خودشو برام رو کنه ....

گاهی وقتا لازمه دلِ آدم بشکنه از غربت بعضی ها ...

وقتی جلوی در رسیدم فهمیدم پاکت آبمیوه ام تو دستم مچاله شده و دستم چسبونکی... !

عصیانِ درونی

شاید این دوران از زندگی من جزو عجیب ترین دوره های زیستنم باشد،شاید هم بعد ها با یک اتفاق تازه فراموشش کنم اما چیزی که حالا مهم است منِ حال است! اینکه مثل ماهی سردرگرم در یک اقیانوس بزرگ و تاریک به آرامی شنامیکنم و هیچ چراغ راهی ندارم و تشنه ی پیدا کردن و آرامش هستم! به کتابها،فیلم ها،جملات قصار و موسیقی پناه میبرم و در به در دنبال راه چاره برای چطور زندگی کردن میگردم! این نشانی از ضعف یا پژمردگی و من نیست،حتی این همه حس پوچی و سردرگمی از هورمونهای ماهیانه هم‌سرچشمه نمیگیرد ! آدم خودش میفهمد که چه بر سرش می آید اما حالی کردن آن به دیگران و راه چاره پیدا کردن برایش اصلا شدنی نیست! شاید من الان نمیتوانم و شاید واقعا شدنی باشد! اینکه اطراف من‌آدمهایی باشند که با خیال راحت نتوانم عقاید و فکرهایم را برایشان بازگو کنم باید به کجای زمین سر بگذارم تا آرام گیرم؟ خدا؟عشق؟موسیقی؟ورزش؟خودشناسی؟ کدام یک میتواند مرا از جنگ با خودم دور کند و روحم را به آرامش دعوت کند؟!  بالاخره آدم در یک جایی از مسیر احتیاج پیدا میکند به سوال کردن و بی جواب ماندن! عطش فهمیدن همه‌ چیز و فهمیدن اینکه چطور میتواند درست زندگی کند گریبانش را خواهد گرفت....

خاطرات یک فروشنده!

همیشه به فروشنده های لباس زنانه به چشم آدمهایی که میخواهند یک جنس درِ پیت را به مردم تحمیل کنند نگاه میکردم! رفته رفته این حس کمرنگ تر شد و فهمیدم فروشنده های خوبی هم وجود دارند که برای هر هزار تومان زندگی شان با غیرت جلوی دیگران بال بال میزنند... تا اینکه اواسط یک زمستان برای اولین بار خودم‌برای فروشندگی به یک مانتو فروشی تازه تاسیس رفتم و من بین ۴ مرد تنها دختر فروشنده در آنجا بودم.. خب من آن زمان حال و هوای استقلال مالی ام شروع شد و برایم فقط کار کردن مهم بود و میدانستم یک فروشنده چقدر محدودیت و سختی دارد! برای ماهانه،تنها ۷۰۰ هزار تومان! بی تجربه بودم و بی زبان! صبح یک روز سرد به انجا رفتم و عصر مشغول به کار شدم... اوایل برخورد صاحب کار با من خوب و با ملایمت بود و سعی میکرد همه چیز را متواضعانه توضیح دهد! اما روز سوم به بعد همه ی غر زدن ها شروع شد و فشار کار،سردرد،پادرد و استرس هم اضافه شد ! در مغازه میچرخیدم و  سه بار سرم‌فریاد کشیدند و به خیال خودم قوانین کار است و باید سکوت کنم! فقط بغض میکردم و به خوبی یادم‌می آید که با نفسم بغض را قورت میدادم و سعی میکردم جلوی مردهایی که با زبانشان زن هارا خام‌میکنند قوی باشم! هرچه به عید نزدیک میشدیم فشار کار بیشتر میشد و خستگی من بیشتر! مقابل درب سه پرو بال بال میزدم و بین پرو ها به سرعت جابه جا میشدم و سعی میکردم با دروغ و چرب زبانی هایی که خودم‌نبودم جنس هارا به فروش برسانم... خودم حس کردم‌که از روز سوم‌به بعد چقدر پیشرفت داشتم و خیلی چیزها خودم‌ با استعداد فروشندگیِ عقب افتاده ی درونم به خودم‌یاد دادم... اما حتی بابت فروش یک مانتو هم از  من‌تقدیر نمیشد تا کمی جان بگیرم! به معنای واقعی آنجا قصابی بود! نه قصابی هم نه کشتارگاه یا شاید هم شکنجه گاهی که وقتی آنجا بودم اصلا به فرار فکر نمیکردم... در پست های قبل "سپید از دست رفته"را در آن روزها نوشتم و چقدر حسرت ! حالا که به یاد می آورم چقدر سعی کردم احمقانه گرگ شوم برای به فروش رساندن مانتوهای یک مشت آدم بی مروت که حتی اولین وعده غذا را هم میخواستند به حسابم بزنند! تمام روز باید سرپا میبودم و سالن را متر میکردم چشم انتظار مشتری هایی که باید نازشان را میخریدم تا به سمت پرو هدایت شوند ...

آن مدت کم خیلی چیزها یاد گرفتم،خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها فهمیدم...

پسر چرب زبان و زرنگی آنجا کار میکرد که حتی یکبار هم بی دلیل سرم فریاد کشید و عذر خواهی کرد ،زن ها را چنان با چند جمله خام و یا حتی میتوانم بگویم خر میکرد که من مبهوت میشدم! زنانی که تمایل داشتند جلوی او رژه بروند با میل شخصی اجازه میدادند او اندامشان را درون پرو برانداز کند و واقعا نمیدانم یواشکی چه چیزی بینشان رد و بدل میشد که او تبدیل شده بود به بهترین فروشنده مغازه! انگار هرچه عوضی تر بودی بهتر بود.... یکبار هم درباره ی فیلم لئون سخنان گهرباری از خودش خارج میکرد و میخواست بفهماند خیلی میفهمد! من هم گفتم ندیدم و به دروغ ها و نقد های مسخره اش گوش میدادم ... !

چندین روز میگذشت و من به امید یک نیروی خانوم دوام آورده بودم و نهایت لطفشان در شلوغی ها گرفتن کوهی از مانتوها از دستانم بود و خودم دلم به حال بال بال زدن خودم میسوخت و به خیال خودم باید خودم را خوب نشان میدادم... یک روز عصر خود صاحب کار جلوی مشتری های از دماغ فیل افتاده سرم فریاد زد و گردنم به سمت بالا خم بود و قیافه ی درهم رفته اش را با سکوت چند لحظه ای نگاه کردم و بعد به کارم ادامه دادم... نیم ساعت مانده به ساعت ۱۰ شب کنارم نشست و عذر خواهی کرد و همه چیز را به فشار کار و شب عید بست داد و من هم طوری وانمود کردم که مهم نیست و ناراحت نشدم!

شب که به خانه رفتم  طبق گفته خودش پاهایم را زیر آب داغ در حمام ماساژ دادم و روی زمین دراز کشیدم و پاهایم را به دیوار تکیه دادم تا کمی درد و گز گز تمام شد ...

شب از خستگی وقت فکر کردن هم نداشتم ! خوابم برد و صبح از شدت پادرد نمیتوانستم تکان بخورم و این فکر را کردم که دیگر به آنجا نمیروم! و دیگر به آنجا نرفتم و قید حقوق آن چند روز را زدم...!!! بعد از بیرن آمدن از آنجا انگار دیگر به پول فکر نمیکردم ...انگار اصلا مهم نبود! فقط فهمیدم طرز برخورد با آدمها ازچیزی که فکرش را هم میتوانم کنم تاثیر گذار تر است! این به معنی بدبختی فروشنده ها و کلاشی مغازه داران نیست ! از هر ده مغازه شاید یکی شان دارای چنین صاحبانی باشد که طبق معمول بد شانسی با من همراه بود... که حتی فکرش را نمیکردم مغازه ای با آن همه مقام و زیبایی توسط آدمهای بی خرد و بی رحمی اداره میشود! هنوز هم پابرجاست ! گهگاهی که از کنارش رد میشدم آخرین بارها دختر گندم گونی را میدیدم که به رگال ها تکیه داده و بیرون را با خستگی تماشا میکرد! صاحبانش عوض شدند و آدمهای جدید آمدند! اما بار منفی آن چند متر را هر دفعه احساس میکنم...

تا مدتها سرکار نرفتم تا مهرماه همان سال که مشغول به کار شدم....

قشنگ و فرنگ

نمیتونستم تصور کنم چطور بعد از مدتها با یه فیلم ارتباط برقرار کنم و محیط فیلم،دیالوگها و حتی طرز لباس پوشیدن بازیگرا باب میلم باشه! اما در حال حاضر این برام مهمه که چقد بعد از دیدمش حالم خوب شد و حس کرخی و بی جونیِ این چند روز از تنم در رفت!

بعد از دیدن " وقتی برگشتم"

دلم یه شادیِ عمیق میخواد،دقیقا اونجایی که در لحظه چیزی ذهنمو درگیر نکنه و فقط به اون لحظه و جایی که بهش تعلق دارم فکر کنم ! از ته دل بخندم. جوری که شاد باشم از وجودِ علت خنده هام. یه جای دورِ دورِ دور که بی هیچ دغدغه ای بشه نفس کشید.

یه شادیِ کش دار که هیچوقت تموم نشه و میدونم که رویاس!

چرا وقتی موضوعی رو به کسی میگم تا ثابت نکنه که از من بدبخت تره ول نمیکنه؟!

نظریه ی مونس خوآن !

و شاید خداوند یه جا نوشته تو یه نفرو بخواه و چند نفر تورو بخوان و این چرخه اونقدر ادامه پیدا کنه تا همتون تنها بمونید و این عجیبه که وقتی کسی از تو دوره برات عزیز تره و هی سنگشو به سینه میزنی! دوران راهنمایی یه معلم داشتم که میگفت همیشه برای دیگران دست نیافتنی باشید و نذارید زود کشفتون کنن وگرنه پیش پا افتاده  میشید و از چشمشون میوفتید ! اون موقع با همه ی هم کلاسیام به حرفاش میخندیدیم و هیچی ازش نمیفهمیدیم اما حالا میفهمم معلم حرفه و فن دوران راهنمایی چقدر درست میگفت!

آدما تورو کشف میکنن و سراغ اکتشافات جدید میرن و تو میمونی و هزار تا چرا که چیشد ؟ اما مطمئنم گاهی خدا هم تعجب میکنه که چی خلق کرده و چرا کار به اینجاها میکشه!چرا باید تمام مدت که با کسی هستیم خود واقعی نباشیم از ترس اینکه بداره بره و نقش بازی کنیم! البته شاید بعضی ها بگن عشق اگه واقعی باشه این اتفاق نمیوفته و تلخه اگه بگم از ۵ تا دوست متاهلم  ۴ تاشون حدودا ۳ سال بعد ازدواج دیگه شوق و ذوق اولیه رو نداشتن و همه چیز براشون اشباع شده و البته هستن ادمایی که این اتفاقات و فرضیه ها براشون صدق نمیکنه ! اما از دوره ای حرف میزنم که عشاق کمتر باهم میرن فلافل بخورن و کیلومتر ها پیاده برن ! این اتفاقات تو دنیایی داره میوفته که از کوچکترین خاطراتشون هم عکس میگیرن و تا تو اینستاگرام منتشر نشه خوابشون نمیبره!

از عشق و عاشقی هایی حرف میزنم که بعد از تموم شدن فوری زاپاس هارو میشن و انگار نه انگاز عشقی در کار بوده! دیگه گاهی کار از هوس هم میگذره،وقتی با خودم فکر میکنم میفهمم که خیلی ها دیگه آدمیت خودشون رو فراموش کردن و اتفاقاتی میوفته که تصورش رو هم نمیکردیم..

پس حالا از بین این هم آدم چقدر سخته فرق آدمی رو که حوصلش سر رفته تا باهامون باشه تا فردی که ازین که با ما نیست بی قراره و حوصلش سر رفته  رو تشخیص بدیم...

عشقِ دورم !

دلم خنکای سحر میخواد،گرگ و میش دم صبح و روشنایی هوا بدون نور خورشید! وسط یه جاده که تا  دره فاصله زیادی نداره، یه پاترول باشه که پارکش کنم،درو باز کنم ! کوهو نگاه کنم،دره رو.... به ساییدگی های ماشین نگاه کنم ولی جونی واسه حرص خوردن نداشته باشم! دلم یکم از گرسنگی ضعف میره اما میتونم تحمل کنم‌... آهنگ کوهن پلی شه و صدای خمارش جا خوش کنه تو گوشم ....

برای ادامه راهی رو انتخاب کنم که همش گرگ و میش باشه،خلوت و پرت ! در حدی خلوت که فقط بدونم اطرافم چند نفر هستن که نترسم! تا ته جاده برم و دوباره برگردم.... کاش خورشید نیاد بیرون..‌ کاش زمان وایسه!  کاش هوا همیشه گرگ و میش باشه! کاش میشد پاترول داشته باشم و باهاش عشق بازی کنم.... و خوشحال باشم ازینکه هزار جور ماشین مدل بالا و خارجی برام جذابیتی نداره !

روز مرگی های کش دار

موج جدیدی از روزای تازه با اتفاقات جدید در راهه! رفتن به خونه ی جدید و فکر و خیال برای دکوراسیون و اینکه گل هارو کجا؟ بذارم،کتاب هارو کجا پیش پا افتاده ترین تصمیم گیریه و سعی میکنم وقتی از جای دیگه خسته شدم به خونه ی جدید فکر کنم و کمی فراموش کنم اوضاع رو...

نمیدونم چرا همه ی عینک آفتابیای من جادو میشن! دقیقا سه تا عینک ریبن خریدم و دقیقا هر سه تاشونو گم کردم! ظهرکه داشتم برمیگشتم فهمیدم عینکم نیست و دقیقا خورشید کف سرمو داغ کرده بود... به این نتیجه رسیدم که دیگه هیچوقت ریبن نخرم ! حتی یه فریم ساده و بدون هیچیشو...

خب همه ی این چرت و پرتارو میگم تا یادم بره این چند روز چقدر اتفاق افتاد... ظهر تو چشمای یکی که میفهمیدم بهم دروغ میگه نگاه کردم و گفتم مطمئنی فلان چیزو به کسی نگفتی؟ زل زد تو چشمام و گفت نه به کسی نگفتم! و من میدونستم دروغ میگه و چه حس بدیه وقتی حقیقتو میدونی و طرف مقابل تورو حیوون چهار پا فرض میکنه...حتی دلیل این همه فکر بی ربط که تو ذهنمه رو هم نمیدونم و فقط دارم میبافم..... و این برای خودم کسل کنندس و ای کاش یه تازگی و اتفاق خیلی بزرگ بیوفته که ورق برگرده ... و خب من امیدوار میمونم....

 و خب نقل مکان کردن برای روحیه ام خیلی خوبه و فقط بخاطر این موضوع دوسش دارم ....

فیتیله پیچ

همیشه به این فکر میکنم رفتار آدما چرا انقدر سریع عوض میشه؟ تو ذهنشون چی میگذره که یهو عوض میشن و به روشون نمیارن که چه حرفایی رد و بدل شده بود....

و همیشه به این نتیجه میرسم که هرکس به فکر خودشه و دوست داره حرف خودشو به کرسی بنشونه! یه نمونه اش وقتایی که به بعضیا میگی فلان مشکلو دارم ، آسمون و زمین رو به هم میدوزه تا ثابت کنه از تو بدبخت تره ! واقعا چی باعث شده که آدما انقدر عوض شن و بی رحم باشن؟! مهربونی،بخشش و گذشت نایاب ترین مشخصات تو وجود یه آدمه که وظیفس و انقدر نادر شده که وقتی یکی بهش عمل میکنه فکر میکنیم چقدر بزرگ  کاریزماتیکه ! اما در اصل نه ! این آدمان که عوض شدن و نسل و زمین داره عوض میشه ... آدما خطرناک تر میشن و اتفاقات عجیب زیادی میوفته!

و در اینجور مواقع بهترین راه دوری کردن از آدماست ! اونایی که نه درکی از زندگی دارن نه میتونن درست زندگی کنن ... از طرفی بهشون احتیاج داری برای ادامه ی زندگی و رابطه اجتماعی و کاری و فلان و فلان ! خب چه میشه کرد؟ در برابر این دوراهی های مزخرفی که خودت جوابشونو میدونی و باید بسوزی و بسازی! دقیقا به همین غلظت با تمام وجود !

گمشده

دلم تنگ شده است برای چیزی که اصلا مال من نبوده!

دلم تنگ شده است برای حسی که هنگام رویاپردازی فقط و فقط بخاطر او داشتم! دلم تنگِ زمانیست که با ذوق تصورش میکردم و حالا دیگر ندارمش! چیزی اصلا برای من نبوده و نخواهد شد پس چرا آنقدر ته دل مرا به ضعف رفتن وادار میکرد؟ دلم تنگ چیزیست که خیال میکردم میشد باشد و نیست!

سکرت تینگز

برای اینکه نمیفهمن دنیاتو یه شکل دیگه از خودت نشون میدی و هیچکس از این دنیات خبر نداره و خوبیش اینه یه راز بزرگ داری برای خودت و راحت تو دنیات زندگی میکنی . بدیش اینکه مجبوری اینی که هستیو پنهون کنی چون نمیفهمن! چون دنیاشون با دنیات فرق داره و اگه همه چیو بهشون بگی فقط نگات میکنن و اگه خیلی هنر کنن راجع به رفتارات تو گوگل سرچ میکنن و چیزی که باید دستگیرشون نمیشه و به قول خودشون تمام تلاششونو کردن که بفهمنت ولی خب رفتارای تو عجیبه و کم کم به سالم بودنت شک میکنن! پس یفهم که اگه سکوت کنی خیلی چیزا مال توئه ! بهترینش اینکه به دنیایی که داری توهین نمیشه و راحت توش زندگی میکنی! سکوت کن در برابر آدمایی که همه چیزو از دید محدود خودشون میبینن!

هیس

از یه جایی به بعد دیگه ناراحت نشدم،روزای اول بغض  و ناراحتی بود ، ازونا که نمیشد ترکوند و های های گریه کرد! حتی بالشتی هم نبود که رو به روی صورت بگیرم تا های های گریه کنم! انگار دیگه بهش احتیاجی نبود! انگار که روش فرق کرده بود و با اون روش های قبلی آرامش نمیومد.... از یه جایی به بعد، بعداز چند ساعت دیگه زل میزنم به یه نقطه و آهنگارو پلی میکنم ! یه سری آهنگ عام پسند که غزاله برام‌میفرسته و متاسفانه وضع حال منو میگه ! آهنگایی که فکر نمیکردم یه روز انقدر دقیق حالمو شرح بدن ولی خب خاص یا عام بودنشون در این لحظه مهم نیست ... ! مثل خیلی چیزای دیگه که مهم نیستن...

از یه جایی به بعد آدم بی حس میشه . انگار یه آمپولِ بزرگِ بی حسی به تک تک سلول ها تزریق شده و نه گریه نه داد و بیداد نه حرف زدن هیچی دیگه اروم نمیکنه اوضارو ! وقتی حالمو میپرسن ترجیح میدم دیگه نگم حالم خوش نیست! به "ای بدک نیستم" کفایت میکنم و از جواب دادن به سوال مسخره و مضحک و تکراری "چرا؟" در میرم و دلیلی برای توضیح حالم نمیبینم..

تارا بختیار یه پست گذاشته بود که در برابر مشکلات وایمیسیم ما که اولین بارمون نیست اینجور چیزا برامون پیش میاد! آره تارا درسته وایمیسم منم اما حال من حال اون دفعات قبلی نیس..یکم آروم تر ،یکم خندون تر ، یکم عجیب تر با چند تا چروک بیشتر کنار چشمام و خط لبخندی که از کنار لبام تا کناره های بینی کشیده شده !

میگذره ! اما بد میگذره...

و اینو نباید به کسی گفت ....

 

این عادت احمقانه را دارم

که فکر میکنم همه چیز بهتر میشود

حتی وقتی تمام شواهد برچیز دیگری دلالت دارند

حتی وقتی همه چیز بدتر بدتر و بدتر میشود!

استیو تولتز

 

تیر ِ تیر

افتاب داغ روز سوم تیرماه دقیقا زوم شده بود رو فرق سرم! پشیمون از خوردن بندری داع که بهم حالت تهوع داده و بود و صندلی های داغونِ اتوبوس و گردن درد و خواب بیست دقیقه ای که اصلا به اون همه گردن درد نیارزید! بقیشو نمینویسم چون از رازم راز تره... این نشونه هارو اینجا گذاشتم تا یه روزی بفهمم چه روزیو گذروندم ... و خوشحالم که گذشت ...هنوزم فکر گرمای داغش سرمو درد میاره! در این حد ملموس...

چطور میشه که یه نفر جرات میکنه کسیو ناراحت کنه و بذاره بره؟!