شاید بهتر باشه به خودم احترام بیشتری بذارم تا قلبم آروم بگیره... وجود طفلیِ من....
دلم چند ساعت بیشتر بی فکری میخواد...
فکر و خیال امونمو بریده... بسه خب!
فهمیدن زیاد بعضی چیزها همیشه دردناکه...
قادر به گریستن یا رنج کشیدن نیستید،آزموده اید؟
شاید ، رفتن
اما ذهن من توانایی هضمش را ندارد و مدام در گوگل علائم آدمهای افسرده را چکمیکنم!
از فهماندن حالم به دیگران میترسم و نمیخواهم مرا فردی ناراحت و افسرده بشناسند و خودم را در قالب دیگری نشان میدهم تا کسی بویی از درونم نبرد ... این خودخوری ها،بی صحبتی ها و فکرها مثل خوره مغزم را میخورند و میترسم !
پیاده روی،موسیقی ها ارامش بخش را هم این چند روز امتحان کردم ،اما دست آخر وقتی شب میشود فکر و خیال امانم را میبرد...
نمیدانم چه آینده ای در انتظارم است.
شاید برای مدتها نتویسم ! شاید هممنصرف شوم و دوباره برگردم ... اما اول باید تکلیفم با خودم معلوم شود !
از این دوقطبی بودن بیزارم .....
اینجا میتوام حال واقعی ام را بگویم ،چیزی که مدتهاست در جواب احوال پرسی ها دروغ میگویم !
یک کلام : حال من خوش نیست و احساس نا امیدی میکنم !
broken
مطلقه ست و با بچه های کوچیکش پیش مادر پیرش زندگی میکنه. ازم پرسید از سرکار برمیگردی؟ ،جواب دادم نه بیرون بودم ... انگار که منتظر واکنش بود تا بترکه ! انگار در اون لحظه منو سنگ صبور و یه جسم واسه خالی کردنش میدید .. شروع کرد به درد و دل های زیر پوستی اما نه طوری که مشکلات اصلیش رو بشه...
بخاطر ۷۰۰ تومن میرم مغازه کار میکنم... سخته اما خداروشکر.. باید فقط بگیم خدایا شکرت ...
بیشتر ادامه داد و در آخر با بغض گفت وقتی بمیرم قبل ازبنکه نکیر و منکر ازم سوال بپرسن میگم فقط یه سوال از خدا دارم "خدایا چرا؟" انقدر با حسرت و بغض گفت که هیچ حرفی نداشتم بزنم ... نرسیده به کوچه خداحافظی سردی کرد و رفت سوپرمارکت برای خرید ... فاصله ی کمی مونده بود تا خونه !مغزم قفل بود ، انگار نمیتونستم فکر کنم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که فکر نمیکردم زنی که از بچگی تو کوچه میدیدمش و با مادرش سلام علیک داشتم یه شب اینجوری خودشو برام رو کنه ....
گاهی وقتا لازمه دلِ آدم بشکنه از غربت بعضی ها ...
وقتی جلوی در رسیدم فهمیدم پاکت آبمیوه ام تو دستم مچاله شده و دستم چسبونکی... !
عصیانِ درونی
خاطرات یک فروشنده!
آن مدت کم خیلی چیزها یاد گرفتم،خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها فهمیدم...
پسر چرب زبان و زرنگی آنجا کار میکرد که حتی یکبار هم بی دلیل سرم فریاد کشید و عذر خواهی کرد ،زن ها را چنان با چند جمله خام و یا حتی میتوانم بگویم خر میکرد که من مبهوت میشدم! زنانی که تمایل داشتند جلوی او رژه بروند با میل شخصی اجازه میدادند او اندامشان را درون پرو برانداز کند و واقعا نمیدانم یواشکی چه چیزی بینشان رد و بدل میشد که او تبدیل شده بود به بهترین فروشنده مغازه! انگار هرچه عوضی تر بودی بهتر بود.... یکبار هم درباره ی فیلم لئون سخنان گهرباری از خودش خارج میکرد و میخواست بفهماند خیلی میفهمد! من هم گفتم ندیدم و به دروغ ها و نقد های مسخره اش گوش میدادم ... !
چندین روز میگذشت و من به امید یک نیروی خانوم دوام آورده بودم و نهایت لطفشان در شلوغی ها گرفتن کوهی از مانتوها از دستانم بود و خودم دلم به حال بال بال زدن خودم میسوخت و به خیال خودم باید خودم را خوب نشان میدادم... یک روز عصر خود صاحب کار جلوی مشتری های از دماغ فیل افتاده سرم فریاد زد و گردنم به سمت بالا خم بود و قیافه ی درهم رفته اش را با سکوت چند لحظه ای نگاه کردم و بعد به کارم ادامه دادم... نیم ساعت مانده به ساعت ۱۰ شب کنارم نشست و عذر خواهی کرد و همه چیز را به فشار کار و شب عید بست داد و من هم طوری وانمود کردم که مهم نیست و ناراحت نشدم!
شب که به خانه رفتم طبق گفته خودش پاهایم را زیر آب داغ در حمام ماساژ دادم و روی زمین دراز کشیدم و پاهایم را به دیوار تکیه دادم تا کمی درد و گز گز تمام شد ...
شب از خستگی وقت فکر کردن هم نداشتم ! خوابم برد و صبح از شدت پادرد نمیتوانستم تکان بخورم و این فکر را کردم که دیگر به آنجا نمیروم! و دیگر به آنجا نرفتم و قید حقوق آن چند روز را زدم...!!! بعد از بیرن آمدن از آنجا انگار دیگر به پول فکر نمیکردم ...انگار اصلا مهم نبود! فقط فهمیدم طرز برخورد با آدمها ازچیزی که فکرش را هم میتوانم کنم تاثیر گذار تر است! این به معنی بدبختی فروشنده ها و کلاشی مغازه داران نیست ! از هر ده مغازه شاید یکی شان دارای چنین صاحبانی باشد که طبق معمول بد شانسی با من همراه بود... که حتی فکرش را نمیکردم مغازه ای با آن همه مقام و زیبایی توسط آدمهای بی خرد و بی رحمی اداره میشود! هنوز هم پابرجاست ! گهگاهی که از کنارش رد میشدم آخرین بارها دختر گندم گونی را میدیدم که به رگال ها تکیه داده و بیرون را با خستگی تماشا میکرد! صاحبانش عوض شدند و آدمهای جدید آمدند! اما بار منفی آن چند متر را هر دفعه احساس میکنم...
تا مدتها سرکار نرفتم تا مهرماه همان سال که مشغول به کار شدم....
قشنگ و فرنگ
بعد از دیدن " وقتی برگشتم"
یه شادیِ کش دار که هیچوقت تموم نشه و میدونم که رویاس!
نظریه ی مونس خوآن !
آدما تورو کشف میکنن و سراغ اکتشافات جدید میرن و تو میمونی و هزار تا چرا که چیشد ؟ اما مطمئنم گاهی خدا هم تعجب میکنه که چی خلق کرده و چرا کار به اینجاها میکشه!چرا باید تمام مدت که با کسی هستیم خود واقعی نباشیم از ترس اینکه بداره بره و نقش بازی کنیم! البته شاید بعضی ها بگن عشق اگه واقعی باشه این اتفاق نمیوفته و تلخه اگه بگم از ۵ تا دوست متاهلم ۴ تاشون حدودا ۳ سال بعد ازدواج دیگه شوق و ذوق اولیه رو نداشتن و همه چیز براشون اشباع شده و البته هستن ادمایی که این اتفاقات و فرضیه ها براشون صدق نمیکنه ! اما از دوره ای حرف میزنم که عشاق کمتر باهم میرن فلافل بخورن و کیلومتر ها پیاده برن ! این اتفاقات تو دنیایی داره میوفته که از کوچکترین خاطراتشون هم عکس میگیرن و تا تو اینستاگرام منتشر نشه خوابشون نمیبره!
از عشق و عاشقی هایی حرف میزنم که بعد از تموم شدن فوری زاپاس هارو میشن و انگار نه انگاز عشقی در کار بوده! دیگه گاهی کار از هوس هم میگذره،وقتی با خودم فکر میکنم میفهمم که خیلی ها دیگه آدمیت خودشون رو فراموش کردن و اتفاقاتی میوفته که تصورش رو هم نمیکردیم..
پس حالا از بین این هم آدم چقدر سخته فرق آدمی رو که حوصلش سر رفته تا باهامون باشه تا فردی که ازین که با ما نیست بی قراره و حوصلش سر رفته رو تشخیص بدیم...
عشقِ دورم !
برای ادامه راهی رو انتخاب کنم که همش گرگ و میش باشه،خلوت و پرت ! در حدی خلوت که فقط بدونم اطرافم چند نفر هستن که نترسم! تا ته جاده برم و دوباره برگردم.... کاش خورشید نیاد بیرون.. کاش زمان وایسه! کاش هوا همیشه گرگ و میش باشه! کاش میشد پاترول داشته باشم و باهاش عشق بازی کنم.... و خوشحال باشم ازینکه هزار جور ماشین مدل بالا و خارجی برام جذابیتی نداره !
روز مرگی های کش دار
نمیدونم چرا همه ی عینک آفتابیای من جادو میشن! دقیقا سه تا عینک ریبن خریدم و دقیقا هر سه تاشونو گم کردم! ظهرکه داشتم برمیگشتم فهمیدم عینکم نیست و دقیقا خورشید کف سرمو داغ کرده بود... به این نتیجه رسیدم که دیگه هیچوقت ریبن نخرم ! حتی یه فریم ساده و بدون هیچیشو...
خب همه ی این چرت و پرتارو میگم تا یادم بره این چند روز چقدر اتفاق افتاد... ظهر تو چشمای یکی که میفهمیدم بهم دروغ میگه نگاه کردم و گفتم مطمئنی فلان چیزو به کسی نگفتی؟ زل زد تو چشمام و گفت نه به کسی نگفتم! و من میدونستم دروغ میگه و چه حس بدیه وقتی حقیقتو میدونی و طرف مقابل تورو حیوون چهار پا فرض میکنه...حتی دلیل این همه فکر بی ربط که تو ذهنمه رو هم نمیدونم و فقط دارم میبافم..... و این برای خودم کسل کنندس و ای کاش یه تازگی و اتفاق خیلی بزرگ بیوفته که ورق برگرده ... و خب من امیدوار میمونم....
و خب نقل مکان کردن برای روحیه ام خیلی خوبه و فقط بخاطر این موضوع دوسش دارم ....
فیتیله پیچ
و همیشه به این نتیجه میرسم که هرکس به فکر خودشه و دوست داره حرف خودشو به کرسی بنشونه! یه نمونه اش وقتایی که به بعضیا میگی فلان مشکلو دارم ، آسمون و زمین رو به هم میدوزه تا ثابت کنه از تو بدبخت تره ! واقعا چی باعث شده که آدما انقدر عوض شن و بی رحم باشن؟! مهربونی،بخشش و گذشت نایاب ترین مشخصات تو وجود یه آدمه که وظیفس و انقدر نادر شده که وقتی یکی بهش عمل میکنه فکر میکنیم چقدر بزرگ کاریزماتیکه ! اما در اصل نه ! این آدمان که عوض شدن و نسل و زمین داره عوض میشه ... آدما خطرناک تر میشن و اتفاقات عجیب زیادی میوفته!
و در اینجور مواقع بهترین راه دوری کردن از آدماست ! اونایی که نه درکی از زندگی دارن نه میتونن درست زندگی کنن ... از طرفی بهشون احتیاج داری برای ادامه ی زندگی و رابطه اجتماعی و کاری و فلان و فلان ! خب چه میشه کرد؟ در برابر این دوراهی های مزخرفی که خودت جوابشونو میدونی و باید بسوزی و بسازی! دقیقا به همین غلظت با تمام وجود !
گمشده
دلم تنگ شده است برای حسی که هنگام رویاپردازی فقط و فقط بخاطر او داشتم! دلم تنگِ زمانیست که با ذوق تصورش میکردم و حالا دیگر ندارمش! چیزی اصلا برای من نبوده و نخواهد شد پس چرا آنقدر ته دل مرا به ضعف رفتن وادار میکرد؟ دلم تنگ چیزیست که خیال میکردم میشد باشد و نیست!
سکرت تینگز
هیس
از یه جایی به بعد آدم بی حس میشه . انگار یه آمپولِ بزرگِ بی حسی به تک تک سلول ها تزریق شده و نه گریه نه داد و بیداد نه حرف زدن هیچی دیگه اروم نمیکنه اوضارو ! وقتی حالمو میپرسن ترجیح میدم دیگه نگم حالم خوش نیست! به "ای بدک نیستم" کفایت میکنم و از جواب دادن به سوال مسخره و مضحک و تکراری "چرا؟" در میرم و دلیلی برای توضیح حالم نمیبینم..
تارا بختیار یه پست گذاشته بود که در برابر مشکلات وایمیسیم ما که اولین بارمون نیست اینجور چیزا برامون پیش میاد! آره تارا درسته وایمیسم منم اما حال من حال اون دفعات قبلی نیس..یکم آروم تر ،یکم خندون تر ، یکم عجیب تر با چند تا چروک بیشتر کنار چشمام و خط لبخندی که از کنار لبام تا کناره های بینی کشیده شده !
میگذره ! اما بد میگذره...
و اینو نباید به کسی گفت ....
که فکر میکنم همه چیز بهتر میشود
حتی وقتی تمام شواهد برچیز دیگری دلالت دارند
حتی وقتی همه چیز بدتر بدتر و بدتر میشود!
استیو تولتز