حتی تی شرتم از زیر مانتو خیسِ آب شده بود، شلوارم به پایم چسبیده بود و غوطه ور شدنِ آب در کتانی هایم را احساس میکردم، موهایم از یک طرف شال فر خورده بود و بیرون ریخته بود، سرچهارراه هیچ عابری نبود، همه یا سوار ماشین بودند یا زیر تابلوی مغازه ها و بانکِ سرچهارراه پناه گزفته بودند، سوار پرابد سفید شدم، پیرمرد پول خرد نداشت و مهمانش شدم و قرار شد بعدا که دیدمش حساب کنم . سر کوچه را اب زیادی گرفته بود، باران همچنان میبارید، دنبال تکه ای زمین بودم که آب کمتری درونش جمع شده  باشد تا رد شوم، نمیدانم چرا برایم فرق داشت؟‌من که تا جورابهایم خیسِ خیس بودند! راه رفتم و رسیدم به جلوی در خانه! آیفون کار نمیکرد،باران سیم ها را قطع کرده بود، شارژ نداشتم تا تماس بگیرم که در را باز کنند ! دستانم میلرزید و در حال زدن کد گرفتن شارژ بودم، دو پسر بچه ی نوجوان در را از داخل باز کردند تشکر کردم وارد حیاط شدم ... نزدیک بود روی پله ها سر بخورم ... خودم را در ایینه ی اسانسور دیدم ! خیس بودم و آشفته نمیدانم چرا بغض داشتم! قبل از اینکه در را باز کنند به این فکر کردم چرا من باید در این باران تنها به خانه برگردم؟ و اگر به کسی بگویم میگویند که باید آژانس میگرفتی یا اسنپ و تپ سی! اما مسئله این بود که بعد از بیرون امدنم باران گرفت و مسئله ی اصلی بی کسی و تنهایی بود! ان هم در هوایی وحشتناک با باد و باران و طبق معمول تنها همراه خودم صدای نفسهایم، و قدم هایم ...

حالا اما خوبم، بعد از دوش گرم و کمی کرخت بعد از دیدن فیلم "سهیلا شماره ۱۷"....

من کجای دنیایی قرار دارم که روزانه صدها آدم رو میبینم..؟ من کجای دنیایی ام که پر شده از آدمای دروغگو که سر کوچکترین مسئله ای دروغ میگن؟! من کجای دنیایی ام که همه خسته ان و جز خودشون حرف هیچکس حسابی نیست؟!

کجای دنیایی که وقتی بین مردمش قرار میگیرم حس غریبی میکنم و گاها متنفر میشم از بعضیاشون و یکم بعد همه چیز رو فراموش میکنم و سعی میکنم مثبت فکر کنم و فردا ، روز از نو روزی از نو....

کاش حالِ همه چیز خوب شه و آدمها، آدمهای بهتری شن....

واقعا نمیترسید کارهای زشتی که با دیگران کردید یه روز سرتون بیاد؟!

گنگم ...

ادامه نوشته

دلم‌ قدر تار و پود همه چیز تنگه ...

دلم برات تنگه و تو نمیفهمی ....

و آن هنگام که به دست فراموشی سپرده میشویم...

گفتن بعضی حرفها به کسی که قدرت فهمش رو نداره اشتباهه !

کاش بشه... کاش بشه ... کاش بشه .....!

 

نمک !

روزایی که ذهنم درگیر بود یه خانوم اومد و خرید کرد گفت میخوام برم مشهد عاشورا اونجا باشم ، همینجوری گفتم منم دعا کنید . گفت اسمت چیه؟ اسممو بهش گفتم و گفت حتما یادم میمونه ...

امروز بعد از حدودا یک هفته اومد جلوی در و گفت یه لحظه برم بیرون ، گفت من رفتم مشهد به طرز عجیبی قیافت و چشمات جلوی چشمم بود ، نمیدونم شاید باید انگاری دعات میکردم ، دستشو کرد تو کیفش و یه مقدار نون و یه نمک کوچولوی بسته بندی شده در آورد گفت این از آشپزخونه ی امام رضاس،مهمونش بودم .. گفتم برای توام بیارم ... دلم پر کشید براش، اشک تو چشمام جمع شد،دستاشو گرفتم تشکر کردم و رفتم داخل ... خواستم گریه کنم ... خواستم برم دنبالش بغلش کنم که انقدر خوبه ، که منو یادش مونده و اومده پیشم .... حسش بی مثال بود ...

تحمل یک بوگندو در اوایل سرما با حس گسِ دل آشوبی!

از دروغگویی ها،وراجی هاش، بوی متعفن و مغز سبکش حس نفرت گرفتم ... بیست و شیش سالش بیشتر نیست و به دروغ به همه مشتریها میگه یه بچه یه ساله دارم... میگه میخوام برم آلمان و کلی دروغ شاخدار دیگه که باعث میشه روز به روز بیشتر ازش بدم بیاد! از الفاظ بدی استفاده میکنه! صبح به صبح من مسئولیت نظافت آیینه ها و شیشه ها رو دارم و اون جارو و طی / تی زدن که هیچکدوم رو درست انجام نمیده! زیر رگال ها پر از خاکه! اینو وقتایی که نیست و جارو میزنم متوجه میشم! از وقتی اونجام فقط یه لباس پوشیده و فقط یبار یه شلوار عوض کرده! لایه ها ی چرک و کثیفی رو میبینم رو پیرهن آستین سه ربع کوتاهش! آخ .. خودمم نفسم گرفت از توصیف همچین موجود مزخرفی! هیچوفت دوست ندارم با همچین ادمی هم نشین، هم کلام، هم صحبت شم اما متاسفانه الان همکار شدم و متاسفم که صبح تا شب جلو چشمامه و باید تحملش کنم ...

از پاساژ اومدم بیرون ، هوا خیلی سرد بود و یهو یه باد تند به صورتم خورد و موهام و کنار زد، دستم رو شالم بود که از سرم نیوفته، دور چشمام درد میکرد و یه سر درد خفیف داشتم ! 

داشتم به اون فکر میکردم،به شب قبل ... به اینکه دیشب اینجا بود و الان نیست ... نکنه وقتی اونجاست به یکی دیگه نگاه کنه؟نکنه مهربونی کردن با دخترا عادتشه و اینا مخصوص من نیست؟ تو همین فکرا بودم که رفتم داروخونه و یه ورق ژلوفن و لوزارتان گرفتم و پیاده تا چهارراه رفتم .. تو دلم مرور میکردم که امشب خبری ازش نمیگیرم که ببینم منو یادش میمونه یا نه! احمقانه اس که بخاطر ثابت کردن یه چیزای مسخره الگوریتمای مسخره تو ذهنم بچینم...

سوار تاکسی شدم،پیرمرد مودبی بود که بهم انرژی داد و با احترام حرف میزد، وقتی که پیاده شدم و از خیابون رد شدم،به کوچه که رسیدم در اتاق پیرزن بسته بود و سگا معلوم نبود کجا بودن! دلم براش سوخت ، شاید تمام دلخوشیش این بود که صبح تا شب تو حیاط بشینه و خیابونو نگاه کنه و حالا که کم کم هوا سرد میشه باید مچاله شه تو اون اتاق ...

آخیش!

نتیجه اش این شد که ،پشیمون نشدم! به خودم میبالم‌که شجاعتش رو داشتم ! خداروشکر میکنم که امشبو دیدم و تونستم از ته دل ذوق کنم و بعد از چند وقت حس سبکی داشته باشم... تمام تلاشم رو برای مدام بودنش میکنم ...

-مربوط به چند روز قبل