حالا اما خوبم، بعد از دوش گرم و کمی کرخت بعد از دیدن فیلم "سهیلا شماره ۱۷"....
کجای دنیایی که وقتی بین مردمش قرار میگیرم حس غریبی میکنم و گاها متنفر میشم از بعضیاشون و یکم بعد همه چیز رو فراموش میکنم و سعی میکنم مثبت فکر کنم و فردا ، روز از نو روزی از نو....
کاش حالِ همه چیز خوب شه و آدمها، آدمهای بهتری شن....
دلم برات تنگه و تو نمیفهمی ....
نمک !
امروز بعد از حدودا یک هفته اومد جلوی در و گفت یه لحظه برم بیرون ، گفت من رفتم مشهد به طرز عجیبی قیافت و چشمات جلوی چشمم بود ، نمیدونم شاید باید انگاری دعات میکردم ، دستشو کرد تو کیفش و یه مقدار نون و یه نمک کوچولوی بسته بندی شده در آورد گفت این از آشپزخونه ی امام رضاس،مهمونش بودم .. گفتم برای توام بیارم ... دلم پر کشید براش، اشک تو چشمام جمع شد،دستاشو گرفتم تشکر کردم و رفتم داخل ... خواستم گریه کنم ... خواستم برم دنبالش بغلش کنم که انقدر خوبه ، که منو یادش مونده و اومده پیشم .... حسش بی مثال بود ...
تحمل یک بوگندو در اوایل سرما با حس گسِ دل آشوبی!
از پاساژ اومدم بیرون ، هوا خیلی سرد بود و یهو یه باد تند به صورتم خورد و موهام و کنار زد، دستم رو شالم بود که از سرم نیوفته، دور چشمام درد میکرد و یه سر درد خفیف داشتم !
داشتم به اون فکر میکردم،به شب قبل ... به اینکه دیشب اینجا بود و الان نیست ... نکنه وقتی اونجاست به یکی دیگه نگاه کنه؟نکنه مهربونی کردن با دخترا عادتشه و اینا مخصوص من نیست؟ تو همین فکرا بودم که رفتم داروخونه و یه ورق ژلوفن و لوزارتان گرفتم و پیاده تا چهارراه رفتم .. تو دلم مرور میکردم که امشب خبری ازش نمیگیرم که ببینم منو یادش میمونه یا نه! احمقانه اس که بخاطر ثابت کردن یه چیزای مسخره الگوریتمای مسخره تو ذهنم بچینم...
سوار تاکسی شدم،پیرمرد مودبی بود که بهم انرژی داد و با احترام حرف میزد، وقتی که پیاده شدم و از خیابون رد شدم،به کوچه که رسیدم در اتاق پیرزن بسته بود و سگا معلوم نبود کجا بودن! دلم براش سوخت ، شاید تمام دلخوشیش این بود که صبح تا شب تو حیاط بشینه و خیابونو نگاه کنه و حالا که کم کم هوا سرد میشه باید مچاله شه تو اون اتاق ...