تفاله های آب هویج

چراغ خاموش است و به سمت  در اتاق میروم و سایه ام را روی سفیدیِ در میبینم، دلم میخواهد با او بازی کنم، جلو عقب میروم ، تمام سایه ام را روی در میبینم حتی سایه ی مژه هایم از نیم رخ روی در افتاده، موهایم را که با روسری بالا سرم جمع کردم و آرام آرام پلک میزنم و چشمانم که بی رمق به سمت رو شویه میروند،  آبی به صورتم میزنم و خودم را در آینه میبینم !چشمانم ، گونه های رنگ پریده و زردم را نگاه میکنم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم آرام به سمت اتاق میروم. باید بخوابم، باید چشمام را ببندم  و به خوابی چندین و چند ساعته روم ! نه اصلا چرا انقدر بی حال و کرخ ؟ باید قشنگ ترین لباسهایم را بپوشم ، باید موهایم را شانه بزنم و با چند گلِ سر ظریف حالت دارشان کنم و لپ هایم را کمی سرخ کنم،مژه هایم را تاب دهم و لبانم را رنگی کنم و بعد از چند بار برانداز کردن خودم  بیرون بروم و ماشینِ آبی که هیچ مدل دیگری از آن در دنیا نیست را سوار شوم و راننده اش با خنده تا مقصد با من حرف بزند، با هر کلمه اش چشمانم را درشت کنم و از تعجب و ذوق در صندلی عقب از این طرف به آن طرف بروم و همزمان هم خودم را کنترل کنم که چیزی نفهمد از ذوقِ سرشارم... آب هویجی را که در کیفم گذاشته بودم را با ظرافت در لیوان های سفید بریزم و به او تعارف کنم و بالبخند بنوشد ! از همان آب هویج هایی که حتی رنگش را میبینم فوری مزه اش روی زبانم می آید و دلم میخواهد یک پارچ آب هویجِ یخ سر بکشم ... همین طور حرف بزنیم تا دم دمای غروب هنگامی که آسمان صورتی و نارنجی کمرنگ شده به آنجا برسیم و با ذوقی که هیچ  نشانی از خستگیِ راه ندارد از ماشین پیاده شوم...

درختهای زیادی اینجا وجود دارد و چشمانم فقط درخت های سبزی میبیند که بوی بهار میدهند ، دامنم به زیر پایم گیر میکند و گلی میشود اما بی اهمیت و با شتاب به سمت جلو پیش میروم و کلبه ای گرم با ارتفاعی بلند میبینم ! که دور تا دورش درختان کاج و بلوط های بلند است ! نور زردی از در و پنجره ها بیرون میزند ، در باز است و صدای موسیقی ملایمی همه ی فضا را پر کرده ، راستی چرا کسی به سراغم نمی آید ؟ فقط قدم های راننده را پشت سرم احساس میکنم که قول داده بود همراهم باشد تا دستپاچه نشوم .... صدای موزیک بلند تر میشود  و از طبقه ی بالا صدای خنده می آید ... شور ِ خاص دارم که در روی یکی از صندلی ها بنشینم و فقط نفس بکشم و حرف بزنم از چیزهایی که دوست دارم  بگویم و  گوش هایی که هیچوقت خسته نشوند ! نه اینکه وراج باشم ها ، بحثِ همراهی و زندگیست ...

چرا چهره ی هیچکدام از آن صداها را نمیبنم ؟ چرا صدای موسیقی هی بلند تر میشود و نور کمتر ؟ پشت سرم را نگاه میکنم، راننده پشت سرم نیست و به کفش ها و دامنم که گِلی شده نگاه میکنم و پاهایم را روی پادریِ قهوه ای میبینم و قبل از اینکه سرم را بالا بگیرم همه چیز تمام میشود و برای اینکه باز بتوانم ببینم باز مثل احمق ها چشمانم را میبندم  و روی هم فشار  میدهم....باید بگویم به مغزم زور می آوردم که دوباره برگردد ! سردرد عجیبی حس میکنم و با تمام وجود میخواهم دوباره شروع شود و از پادری به بعد را ببینم....

بالشتم را روی سرم نمیگذارم تا زیرش گریه کنم ! چشمانم باز است و طاق باز دراز کشیدم و سقف را نگاه میکنم، موزیک هم پخش نمیشود !  انگار دلم دیگر تمنایش نمیکند ، اما تنها یک چیز ، یک چیز است  ، در یخچال آب هویج داریم ؟ یا باید تا صبح صبر کنم که دستگاه را راه بیندازم ؟

دهانم مزه ی آب هویج میدهد و خیلی عجیب نیست بوی سرسبزی و رطوبت می آید ، من اینجایم و ضمیرم روی همان پادری گیر کرده و منتظر میمانم تا جرقه ی بعدی که باز هم ببینمش و این بار به جای نگاه به کفش هایم با سرعت خودم را به طبقه ی بالا برسانم و تک تکشان را در آغوش بکشم و صدای خنده های من هم با صدای آنها یکی شود و قهقهه بزنم از آنها که پشت گوش هایم درد میگیرد اما باز هم دلم میخواهد بخندم ...

به پهلوی راستم میخوابم و دکمه ی آباژور را میزنم و  چشمانم را میبندم.

آزادی

یادم نمی آمد آخرین بار که دیده بودمش کی بود ،امشب  از تاکسی پیاده شدم و اولین چیزی به چشمم خورد بنای سفید رنگی بود که من را یاد عکس خردسالی  ام می انداخت... مطمئنا همه چیز خیلی عوض شده بود و آنجا هزاران برابر شلوغ تر از زمانِ خردسالیِ من... تاکسی ها، اتوبوس ها و ون های زیادی آنجا بودند و دستفروش هایی که معلوم نبود برای چه هوار میکشندو اصلا چه میفروشند... روی جدولی کنار ایستگاه تاکسی ها نشستم و کیفم را بغل گرفتم، دستانم را قفل کردم زیر چانه ام و به او خیره شدم، به اینکه چه چیزهایی را دیده و ندیده ! به اینکه چه آدمهایی اینجا می آیند تا عکس های تر گل ورگل و به ظاهر هنری برای پروفیلشان بگیرند و با هشتگ آزادی جار بزنند ! به حماقت ها، به اینکه چرا دیگر دورم آدمهای بی شیله پیله و سالم کم میبینم ؟ به اینکه چرا کسی نبود کنارم بنشیند باهم زل بزنیم به برج آزادی و به نگاه مردم کاری نداشته باشیم  و راجبش با همدیگر حرف بزنیم ، برای خود در لحظه زندگی کنیم ، هوا سرد و تاریک بود و من  برای اولین بار از دیدن آن همه شلوغی و زندگی و صدا سیر نمیشدم و دلم میخواست تا صبح بنشینم و ببینم مردم چکار میکنند و چه صداهایی تولید میکنند... اما خب این احمقانه بود و باید به خانه برمیگشتم، سوار تاکسی زردی شدم که راننده تازه بیرونش را آب پاشی کرده بود و وقتی سوارش شدم قطره های آب روی شیشه به من میگفتند حس کن باران باریده ، حس کن هوا خنک و مرطوب تر از حالاست... سرم را به شیشه تکیه دادم و به محض اینکه حرکت کرد چشمانم را بستم تا کمی خستگی در کنم... چشمانم را باز کردم و دیگر آزادی را ندیدم ... دیگر حس شب و سردی وجود نداشت ، کز کرده بودم گوشه ی صندلی عقب و صدای رادیوی خش دار می آمد... دوست داشتم زودتر به خانه برسم و زودتر پاهایم را در آب گرم  بگذارم و بعد هم چایی دارچینی برای خودم دم کنم و ساعت 11 بخوابم... اما چیزی که وجود نداشت همین زود خوابیدن بود و یادم نمی آمد آخرین باری که زود خوابیدم کی بوده ؟!

با این حال حق دارم غر بزنم که چرا زیر چشمان گود افتاده ؟

سپیدِ به دست آمده

همه جا سفید بود، غرق در سکوتی که هم با حس خوب همراه بود هم با ترس !وسط پارک ایستادم و قطعه "چرخ" را پلی کردم، چرخیدم و چرخیدم و همه جا را از بالا تا پایین نگاه کردم... چه چیز بهتر از این هوا میتوانست باشد؟ روی برفها نشستم و بوتهایم را نگاه کردم و به سکوت گوش کردم...هنوز هم مانند سوزن میبارید و به صورتم میخورد...هیچ حس بدی و حتی حس سرما نداشتم... تنها بخاطر پیاده روی زیاد پاهایم کرخت و بی حال شده بودند اما باز هم جان داشتم تمام خیابان های شهر را راه بروم و موسیقی گوش کنم...! با خودم  گفتم کاش آرزوی دیگری میکردم، چون راضی و خوشحال بودم... بعد از مدتها از ته دل خندیدم و ذوق کردم...

در برف چشمانم را میبندم و خودم را در کوهی بلند می ببینم که برف مانند ستاره های بزرگ و کوچک روی شهر مینشیند، ذوق و خوشحالیِ مردم را  میببینم و شال گردنم را محکم تر میکنم ،از تار و پود شال کاموایی ام بخار دهانم بیرون میزند...چشمانم را میبندم و خودم را  میببینم که وارد خانه ای گرم میشوم و با سرعت به سمت بخاری میروم و دستانم را گرم میکنم... پاهایم هم بخاطر آب خوردگی خارش پیدا کردند و دستم را با درد به کف پایم میکشم و میخارانم...تنها مشکلم خارش کف پایم است و بلند  میشوم  و چای دارچینی  گرمی برای خودم  میریزم ، کنارش کلوچه ی لاهیجان  میگذارم و باز هم به سمت بخاری گوله میشوم دراز  میکشم روی زمین و به امروز فکر میکنم، به آرزویی که زود برآورده شد... به خانه ی گرمی که دارم و قطعه ی بی کلامی که پخش میشود... ناخودآگاه لبخند می زنم و به فکرم  چه شامی برایش درست کنم و چند شاخه گلِ نرگسی که پشت پنجره است را وسط میز بگذارم... وقتی رسید از برف برایش بگویم  و شام را در بشقابش  بکشم و با یک بوسه جلویش بگذارم و شروع کنم به حرف زدن!  او هم آنچنان که دهانش پر است چشمانش رادرشت می کند و میگوید جدی؟ و من هی تعریف   میکنم و هی تعریف  میکنم و او هم از صدایم، از حرفهایم خسته  نمیشود..... بیرون را نگاه میکنم،

هنوز هم بی صدا و آرام میبارد....

...

ادامه نوشته

خانه

صدای زو زوی باد در گوشم شنیده میشد، ماشین را در گوشه ی جاده پارک کردم و نمیخواهم بگویم ترسیدم، ولی ترس از خلوتی و مه نمیگذاشت جلوتر بروم ! دو طرف بافتی که تن داشتم را با دستانم به هم رساندم و از ماشین پیاده شدم، کنار درخت ایستادم و سیگاری روشن کردم... در چند دقیقه سرما صورتم را یخ کرد و خواستم که برنگردم باید میرفتم... کمی آن طرف تر زمینِ کشاورزی بود که انگار رها شده بود... به آنجا رفتم و قدم زدم... پوتین های خسته ام گِلی شدند اما برایم اهمیتی نداشت... کمی جلوتر و در انتهای محوطه خانه ای با دیواره ها و سقفی چوبی بود که توجهم را جلب کرد، چراغ هایش هم روشن بود و صدای خنده از آن بیرون می آمد! با کنجکاوی و سرمایی که روی تنم نشسته بود به سمتش آرام قدم برمیداشتم... صدای موسیقیِ بلندی از جایی که دور که سویش را نمیدانم می آمد ، صدای کوهن بود؟ با صدای باد و صداهای عجیب غریب دیگری قاطی شده بود و نمیتوانستم تشخیص دهم... ایستادم و به پشت سر نگاه کردم، مه غلیظی همه جا دیده میشد و از اتومبیل فقط یک تکه سیاهی معلوم بود و شاخه های درختِ بزرگی بالا سرش که برگهاییش ریخته بود... سیگارم خاموش شد و فیلترش را روی زمین انداختم... خواستم برگردم و به آنجا نروم، درب آنجا  را نزنم اما نمیدانم چه چیزی مرا به سویش حرکت میداد؟ سرما؟ بی پناهی؟ مسافر بودن؟ تمنای رفتن و جایی ماندن؟ صدای بلندِ موسیقی؟ زو زوی باد که همیشه مرا میترساند؟

باید یکجا میبود که در آن گرم شوم... با کسی چای گرمی با کلوچه  بخورم و از راه برایش بگویم... از خستگی هایم، از اینکه چقدر خوابم می آمد... من مسافر نبودم اما مانند مسافرهای آواره قدم برمیداشتم... دلم  تمنای خانه ای گرم داشت که در آن برای بچه ها شب ها قصه میخوانند و روزهای جمعه به طبیعت میروند... خانه ای که در آن زن ها آشپزی میکنند و نقاشی میکشند! مردها زنان خود را با لبخند در آغوش میگیرند و هیچ نمیگویند و آن لبخندشان یعنی انگار بلند ترین قله ی دنیا را که با ارزش ترین است  را فتح کردند ! سرم درد میکرد و سرما پیشانی ام را سرد و بی حس کرده بود... آرام برگشتم و به سمت ماشین رفتم، هیچ ماشینی رد نمیشد و زو زوی باد خوابیده بود... برگشتم و خانه را نگاهی گذری کردم و به خودم گفتم "لعنتی تو که آنها را نمیشناسی، آنجا به تو تعلق ندارد " ... بغضم گرفت و از آن حرفهای تلقین کننده که خوب باش ، قوی باش به خودم زدم و آتش فندک را کنار انگشتانم گرفتم که از سرما یخ نزنند... سوار ماشین شدم  و ادامه ی راه را با  یک حس عجیب راندم، در طول راه فکر آن خانه و صدای خنده ها از ذهنم پاک نمیشد و باید جایی میرفتم... باید جایی برای خودم پیدا میکردم که شبیه رویاهای آبی رنگم است....

آن

دیروز عصر که با خواهرم بیرون بودم  برای تعویض پانسمانش به درمانگاه رفتیم و همزمان با تمام دردکشیدن هایش قلبم گز گز میکرد و سعی میکردم آرامش کنم، در راه برگشت گفت که این بار با اتوبوس برگردیم... سوار اتوبوس شدیم و منتظر شدیم تا پر شود و به سمت خانه حرکت کند، هدفون را از کیفم در آوردم و آهنگ کوهن را پلی کردم، باران میبارید و سرم را به شیشه تکیه دادم، ماشین ها همه رد میشدند و مردم زیادی برای خرید بیرون آمده بودند، بوی شب عید می آمد، اما چرا من ذوقی برای خرید ندارم؟ چرا از ماه هاست که مانتو ی جدید یا حتی از آن کفش های چرمِ بندی نخریدم؟ چرا دوست ندارم کیف دستی تازه بخرم؟ چرم باشد و رنگش مشکی؟

اتوبوس حرکت کرد و سر خواهرم روی شانه هایم بود، خوشحال بودم دردش تمام شده و بیرون را تماشا کردم، چقدر آدمها ذوق داشتند ، باران میبارید اما کسی حاضر نمیشد به خانه برگردد، باران ناگهانی بود و کسی با خودش چتر نداشت و همه شبیه موش آبکشیده شده بودند... دعا میکردم تا از اتوبوس پیاده شویم باران بند نیاید... به سر خیابان رسیدیم و از اتوبوس  پیاده شدیم ، کلاهِ کاپشن خواهرم را روی سرش کشیدم و با هم به سمت خانه قدم زدیم....باران نم نم میارید و صورتم خیس شده بود، با من حرف میزد میشنیدم صدایش را اما هیچ کدام را گوش نمیکردم  و فقط لبهایش  بودند که تکان میخورند...

به خانه رسیدیم و با سرعت به سمت حمام رفتم و خواستم بغضم کار دستم ندهد! چرا بغض داشتم؟ چرا بیخودی حساس شده بودم و نتوانسته بودم  خودم را کنترل کنم... دوش را باز کردم و چشمانم را بستم ، سعی کردم به باران فکر کنم و حسِ خوبش ، خودم را در آینه نگاه کردم، چشمانم ! آخ ... زیر چشمانم چقدر گود افتاده و سیاه شده.. از چیزی که همیشه میترسیدم... بعضم را قورت دادم و یاد مطلبی افتادم که نوشته بود "غم باد :  بر اثر غصه خوردن و تخلیه نکردن حس درونی و ناراحتی بادی در بدن ایجاد میشود که برسیستم عصبی بدن تاثیر منفی میگذارد " !!! شاید هم شوخی بود اما اگر بود، دعا میکنم دچار غم باد نشوم و بتوانم دلم را و حرفهایش را جایی خالی کنم..... خودم را در دشتی بزرگ میبینم و در کلبه ای چوبی، برای همیشه از همه دل کندم و " کولی"ِ شجریان را با صدای بلند پلی میکنم، دور از تکنولوژی و موبایل و برای همیشه حس خوشایند دارم...

مالیخولیای دوست داشتنی من !

باید در یک شبِ بارانی آن هنگام که آسمان سرخ و کبود است بیرون بزنم و تنها وسایل ضروری ام را با خود ببرم و آرام در را ببندم و آرام تر پوتین هایم را به پا کنم و  اول آسفالت را لمس کنم! کمی راه بروم و به جاده ی خاکی برسم و با کنجکاویِ همیشگی ام  راه را طی کنم، یکی از عجیب ترین فکت ها هم این باشد که صدای موسیقی ملایمی ، از آنها که دوست دارم از جایی که نمیدانم پخش شود و ادامه پیدا کند... راهم را تنها ادامه میدهم و با وجود سردی هوا و سرخ شدنِ گونه هایم و بی رمق شدن چشمانم  و در حالی که پوسته پوسته شدن لبهایم را حس میکنم گوشه ای مینشینم و نمیدانم کی خوابم میبرد تا اینکه صبح شود...

صبح، متفاوت تر از همیشه نور آفتاب چشمانم را قلقلک میدهد و چشمانم را به زور باز میکنم ،زانوهایم خشک شدند.. در جایی که حتی تصورش را هم نمیکردم دراز کشیدم و صدای رادیو در گوشم وز وز میکند .... کمی میترسم و اطرافم را نگاه میکنم... سمت راستم آشپزخانه ای با گل های سپید روی اُپن ، کمی آن طرف ترمردی چهارشانه، با رکابی مشکی و شلوارک بلند ِ گشاد  پشت به من و رو به کابینت ایستاده و در حال آماده کردن صبحانه ی مورد علاقه ام است ، زیر لب آهنگی زمزمه میکند که هر چه تلاش میکنم مضمونش را بفهمم چیزی متوجه نمیشوم  ،ذوق عجیبی زیر پوستم تکان میخورد !سر درد عجیبی دارم و همه چیز دور سرم میچرخد ! حسِ خماریِ خوبی دارم،مثل آن زمان که چشمم را عمل کرده بودم و بیهوشم کرده بودند و سپس میخواستم هوشیار شوم ،همان لحظه که اثرات دارو کم کم از بین میرفت و حس خوبی داشتم ! این تنها صنه ایست که تمام عمر رویایش را داشتم ! نبااید از دستش میدادم .. مرد جوان به سمتم می آید و از صورتش و جزییاتش چیزی نمیبینم و فقط هاله ای از موهای پرپشت مشکی و خطی کشیده در قسمت پایینی صورتش... کاش چشمانش را میدیدم ، کاش دستانش را برای لحظه ای در آغوش میگرفتم ! حرف میزند اما نمیشنوم ...بلند میشود و به سمت آشپز خانه میرود، از فرصت استفاده میکنم ، تلاش میکنم اما سر درد لعنتی نمیگذارد بفهمم چه خبر است ....چشمانم را بستم و دوباره دراز کشیدم... نمیخواستم تمام شود ، نمیخواستم از بین برود ، به چیزی که نمیدانستم چیست التماس میکردم که زمان را در آن لحظه نگاه دارد ... زیر لب هایم  چیزی را زمزمه میکنم که نمیشنوم ، صدای رادیو قطع شده و همچنان صدای بشقاب و کارد و چنگال از سمت راستم می آید ... همه ی صداها کم کم ضعیف میشوند و میدانم اگر چشمانم را باز کنم تاریکی میبینم... صداها کم و کمتر شدند و هیچ چیزی حس نمیکنم... نیمه سمت راست  صورتم خیس شده و مایعی گرم مثل یک خط از چشمانم سرازیر شده... چشمانم را بالاخره باز میکنم و تاریکی میبینم و نورِ چراغ تیر برقِ وسط خیابان که وسط صورتم و دستانم افتاده... بالشتم را روی سرم فشار میدم و حتی موزیک هم نمیخواهم،نمیدانم برای چه گریه میکنم و سردردم ادامه دارد و آن صحنه از جلوی چشمانم تکان نمیخورد و سمت راستم میز کوچکی با آباژورِ کوچک و کتاب "بادبادک باز" خالد حسینی ست.... سمت راستم خالیست و موسیقی پخش نمیشود و رادیویی روشن نیست... هیچوقت انقدر از سکوت متنفر نبودم...!

مشوش

با پیراهن حریر جلوی آینه ایستاده بودم و دست چپم را به آینه تکیه داده و  با دقت رژ لب میزدم... خراب میشد و باز هم تکرارش میکردم...عقب تر رفتم و خودم را از سر تا پا نگاه کردم و به موهای کوتاهم که هنوز خیس بودند نگاه کردم ، انگشتانم را لای موهایم بردم و کف سرم را میدیدم و هنوز هم گاهی ناراحت میشوم که کوتاهشان کردم اما این تغییر ، این جرئتم را دوست داشتم... روی تخت نشستم و باز هم برای خودم بافتم و بافتم، چشمانم را بستم و بخاطر اینکه موهایم خیس بود وقتی خودم را با سر و از پشت به تخت کوبیدم سردم شد و دستانم را روی بازویم گذاشتم و خودم را بغل کردم... به کاکتوس های کنار پنجره نگاه کردم و هوای بیرون که ابری بود و تاریک... خواستم بیرون بزنم و حال و هوایم عوض شود، اما از آن حس ها بود که خانه میماندم بهتر بود... بلند شدم ، به سمت آشپزخانه رفتم و در ماگ سیاهم نسکافه ای خالی کردم و رویش آب جوش... به اتاق رفتم و روی تخت نشستم ، به گذشته، به اتفاقات به خاک، به شیون، به پرتگاه، به آسفالت..... فکر کردم ... باز هم سردرد هایم شروع شد و چشمانم را بستم ! حرصم گرفت که چرا نمیتوانم خودم را کنترل کنم... باید الان کسی کنارم بود که مرا در آغوش میگرفت،میگذاشت در بغلش گریه کنم... در موهایم دست میکشید و با شوخی میگفت " نگران نباش ، کچل بانو! بلند میشود، دوباره میبافی و فر میخورد" من هم میخواستم بلند باشد هم کوتاه ! پارادوکسی دیوانه کننده ! برایم هم آنقدر مهم نبود که ظاهرم چگونه است ! از آن روز که دیگر لاک های جیغ نزدم و رژ لب جیگری و گوجه ای نزدم دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ! باید میبود تا اشک چشمانم را پاک میکرد ! جنسیتش هم اصلا مهم نبود ... عشق و عاشقی هم نباشد ... فقط یک حس عمیق درک شدن ! یک همدردی بزرگ...

برای خودش هم در ماگی سبز قهوه بریزد بیاید کنارم بنشیند و من همان طور که با خودم روبه روی آینه حرف میزنم با او حرف بزنم ! نگوید گریه نکن و راحتم بگذارد ! با گریه همه چیز را برایش تعریف کنم و خسته نشود .... سعی نکند میان دردهایم بدبختی های خودش را تعریف کند و تنها من را آرام کند و مطمئن باشد به او هم نوبت خواهد رسید !

دیگر بس است ! چشمانم را باز میکنم ، رو تختی خیس شده ولی هنوز بخار از ماگ بیرون میزند دیگر هوسِ خوردن نسکافه را ندارم و چشمانم را دوباره میبندم ، نمیخواهم به اتفاقات و فکرهای منفی اجازه ی ورود بدهم ! بلند میشوم ، آهنگ را پلی میکنم و بعد از رد کردن ها به کوهن میرسم! اما نه کوهن هم آرامم نمیکند ! دلم جیغ های بنفشِ "یاسمین لوی" را میخواهد ،یا حتی ها ناله های "زَز" ! صدای موزیک در گوشم میپیچد ....میخواهم برای آرامشم کاری کنم ! حرکتِ بزرگی کنم و هرگز پشیمان نشوم...

سیگارم را روشن میکنم ، کامی عمیق میگیرم و به لب پنجره میروم ... هوا هنوز ابریست...  باران نم نم میبارد ! سرما به داخل اتاق رخنه کرده ولی سردم نیست ! پیراهنم در باد تکان میخورد و صورتم از باران خیس میشود ... آرامم ، من آرامم ! باید آرام باشم....

صدای ذهن

بلیط در دستم  بود در شلوغی روی صندلی هایی که در سالن گذاشته بودند نشسته بودم... زوج های جوان و معشوقه های کم سن و سال، دخترهای راهنمایی و دبیرستانی، از آنها که فکر میکنند اگر با صدای بلند حرف بزنند و بخندند توجه جلب میکنند !   همه ی تصاویر و صداها دور سرم  میچرخیدند... با بلیط مچاله شده در دستم بازی میکردم و از پایین به آدمها نگاه میکردم ، کم کم درِ سالن را باز کردند  و خواستم به خودم حالی داده باشم و یک بسته پاپ کرن خریدم و وارد تاریکی شدم... جایم را پیدا کردم و روی صندلی نشستم... سرگیجه عجیبی داشتم.. دلم میخواست حواسم را به فیلم متمرکز کنم، به چیزهایی که ساعتی قبل اتفاق افتاده بود فکر نکنم... یک لحظه حس فیلم را میگرفتم و بعد از چند دقیقه فکرهای لعنتی خودم نمیذاشتند حتی فیلم را ببینم... چشمانم را بستم... دستم را به کناره ی صندلی تکیه دادم خوشحال بودم که کسی در کنارم نیست و سینما خلوت است... درد به چشمهایم رسیده بود... چشمانم را بستم و پاهایم را شل کردم و فقط صدا و دیالوگ ها را میشنیدم... دستی را روی دستم حس کردم نمیخواستم چشمانم را باز کنم و ببینم نیست... میدانستم خیال است و برای خودم ادامه اش دادم... دستش درست جای پاپ کرن بود و ساعتِ  بند مشکی اش را میدیدم... سرم را پایین انداختم ، پای راستش را روی پای چپ انداخته بود و هر چند دقیقه یکبار مرا با لبخند نگاه میکرد و لبخند میزدم.. میدانست حالم بد شده و جان ندارم تکان بخورم اما به او لبخند میزنم... میدانست سرم گیج میرود و کنارم بود... صدای او و صدای سکانس های فیلم، موسیقی متن و صدای خش خش پلاستیک های خوراکی قاطی شده بود... دلم میخواست فقط صدای او باشد، آرام گرم و بَم... صدای او را در مغزم زیاد کردم و نمیخواستم صدای زمزمه ی کسی را بشنوم... تنم سرد شده  بود و عرق سرد را در پشت و کمرم حس میکردم... چشمانم را باز کرده بودم و فیلم جلوی چشمانم بود اما چیزی نمیدیدم. تلخ بود !میدانستم در سینما هم رویابافی با کسی که نمیشناسمش را هم رها نخواهم کرد و به مغز دیوانه ام فحش میدادم...

ادامه ی فیلم را دیدم اما نگاه نکردم! فیلم تمام شده بود و از سینما بیرون زدم  ... کنار درب سینما یک فست فود بود که کتاب ترکی را بیرون گذاشته بود و بوی متعفنش سر دردم را بیشتر کرد... به سرعت از کنارش رد شدم و خواستم زودتر این تنهایی بیرون آمدن را تمام کنم ، خواستم یک پتک روی سرم بکوبم و خودم را بنشانم سر جایم ! به سمت تاکسی ها رفتم و سوار پژوی زرد رنگ تازه خریده شدم ...

شیشه را پایین کشیدم و به خودم فکر کردم، فکر کردم که دیوانه شدم و در حال خودم نیستم! چرا باید تنها به جایی بروم که همه با دوستانشان میروند؟ چرا باید در عمومی ترین مکان شهری رویا بافی های خصوصی کنم آن هم با کسی که تا حالا ندیدمش... نمیشناسمش  و هرگز نیامده... آن موقع موهایم بلند بود از شال بیرون زده بود  با باد روی چشمانم مینشست... خوبی آن شب آن بود که حداقل بعد از اینکه باد به سرم خورد حالت تهوع ام خوب شد و  نگرانی دست مادرم ندادم....

به خانه رسیدم و مستقیم به سمت حمام رفتم ، خودم را در آینه ی بخار گرفته  و خیس نگاه کردم و در دلم گفتم " داری با خودت چیکار میکنی؟"

موهای بلندم را شستم و بیرون آمدم، پدرم اخبار میدید و مادرم روی مبل دراز کشیده بود، بوی غذا در قابلمه ی زرشکی در خانه پیچیده شده بود ، بقیه هم به کار خود مشغول بودند من هم گوشه ای نشستم و موهایم را خشک کردم ، سردردم و سرگیجه ام خوب شده بود و همه چیز به حالت عادی بازگشته بود و آرام گرفته بودم ، چشمهایم اما قرمز و پف کرده بود و چه خوب که میتوانم بگویم بخاطر آب گرمِ حمام است !

سپیدِ از دست رفته

شب قبل را به یاد می آورم که به سختی از درد خوابم برده بود، نمیتوانستم روی زانوهایم بایستم و وقتی شبها به خانه می آمدم از شدت درد و خستگی هنگام راه رفتن پاهایم کج میشد...گفته بودند وقتی خانه رفتی باید پاهایت را زیر آب داغ بگیری تا آرام بگیرد،این کارراهم کرده بودم ولی بعد از نیم ساعت باز درد از سر گرفته میشد ، پنج شب و روز بود که اوضاع این چنین بود و درد وحشتناکی را تحمل میکردم...صبح ها زودتر از همیشه بیدار میشدم و لباسهایم را میپوشیدم و در سرما بیرون میرفتم و  تا 10 شب رو پاهایم می ایستادم...

از پنجره از پله ها پایین رفتم و رو به روی پنجره ی راهرو کمی مکث کردم، پنجره را بازکردم یک مشت از برفی که روی سنگ کنار پنجره بود را برداشتم و از او درست وسط دستانم عکس گرفتم و بعد به گلوله ی کوچکی تبدیلش کردم و از بالا پرتابش کردم درست وسط کوچه! پنجره را بستم... تمام راه را موسیقی بی کلام گوش دادم و ذوق و شوقی همگی را دیدم که مردم دارند و آن هم تنها بخاطر وجودِ شکوهمند برف است... کم کم به مغازه رسیدم، دقیقا سر ساعت رسیده بودم و مجبور بودم پشت در بمانم تا از راه برسند، در سرما روی پله ایستادم و مردم را تماشا میکردم که هراسان خود را شال و کلاه پیچ  کرده و به سمت محل کارشان میروند...بالاخره از راه رسیدند و درب مغازه باز شد و با شتاب به سمت بخاری کوچک رفتم ....

تمام فکرم پیش برف و سرما بود، خودم را در پارسال میدیدم که وقتی این طور برف آمده بود به کوه رفته بودم و عکاسی کرده بودم....

تمام تلاشم را گذاشتم و قید دستمزد 5 روز را زدم و صبحِ جمعه زیر پتو خوابیدم و به سمت محل کارِ ( حالا باید بگویم سابق) نرفتم و دیگر زانوهایم درد نگرفت و پاهایم هنگام راه رفتن کج نبود و جان داشتند... اما دیگر برف نبارید و دیگر ذوقی نداشتم برای بیرون رفتن و از آن روز در خانه ماندم، کتاب میخوانم، کانال ها را مرور میکنم و صدای موسیقی مثل همیشه در گوشم زمزمه میشود.....

کسی هست بگوید باز هم کی برف می آید؟

مسلخ

لباسهایش را آرام آرام تا میکرد و در کمد جای میداد... همیشه موقع اینکار به اتفاقات اخیر و چیزهایی که فکرش را مشغول کرده فکر میکند... به فکر خودش افتاد که از دورانی دور همیشه گوشه گیر و ساکت بوده،وقتهایی که در جمع دوستانش ناگهانی غیبش میزد یا چند سال پیش میان نویسندگان بلاگفا هیچ علاقه ای به شناخته شدن و صمیمی شدن با کسی نداشت... به این فکر کرد که چیزی میتواند موجبِ این شود؟ تنهایی؟ کمبود اعتماد به نفس؟ ترس؟ به پاسخ درستی نرسید و این سوال را معلق در مغزش در حالی که این سو و آن سو میرفت تصور میکرد...مدتهاست که تلاش داردفاصله اش را برای همیشه با او قطع کند اما نمیتواند، دوست او اخلاق های بدی دارد که از دنیای او  کاملا دور است... گهگاهی در جمع او را در بحث شرکت میدهد تا خودش را برنده نشان دهد... اخلاقهای گند و مزخرفی که خیلی ها دارند و خوشان را زرنگ ترین آدم دنیا میدانند...آدمهایی که حتی اگر چیزی را ندانند خودشان را در کارها شرکت میدهند و خودشان را دانا در هر علمی میدانند نقطه ی برابر او دخترکیست با چشمان درشت و موهای کوتاه که یک ماه پیش از دست بلندیشان خلاص شده با تیپ و ظاهر معمولی و لبان کوچک و بینی سر بالا ،کسی که هیچوقت اهل جدال و برتری نبوده و حالا رو در روی این آدم قرار گرفته و در دنیای خودش به روش های خودش از او دوری میکند ، در خلوت خودش همیشه نقشه های جدیدی برای دوری میکشد و مقاومت های زیادی که اخلاقش مثل او نشود...شاید هم بهترین کار این باشد که از دوستی که فقط اسمش دوست است آرام آرام فاصله بگیرد و یک روز دیگر هیچوقت در زندگی اش نبیندش....

آرزوهای آبیِ آبی

میخواستم لباسهایم را سر فرصت عوض کنم و پیراهن بلند ،با گلهای ریزِ صورتی ام را بپوشم و همانجا روی زمین دراز بکشم.میخواستم برای یکبار هم که شده با دلِ خوش و هر حسی غیر از نگرانی و ناراحتی  به گذشته فکر کنم و همه چیز را به خاطر بیاورم و با یک لبخند کش دار بخوابم... حتی سرمای خانه هم اذیتم نکند و آرام بخوابم و صبح روز بعد خودم را در آن خانه، در آن سرنوشت نبینم و تنها اشتراک بین زندگی جدید و گذشته ام پیراهنی باشد که با او به خواب رفتم... بیدار شوم و ببینم اتفاقاتی افتاده که همه چیز را عوض کرده... یا رفتن به زندگیِ دیگر یا عوض شدن همان زندگی که نامش را معجزه میگذارم، تنها دلم تغییرات میخواد،تازگی و صدای خاطرات خوش میخواهد... تنها دلم از سر گیری زندگی را میخواهد... در زندگی جدیدم هیچ اتفاق خوبی بی دلیل نباشد و هرجا که تلاش میکنم به خواسته هایم برسم... موسیقی بنوازم،عکس بگیرم و چاپ کنم ،کتابهای زیادی بنویسم  همه را در قفسه جا دهم... با آدمهای خوش خلق وخو و مهربان سر و کار داشته باشم و از دار دنیا خانه ای باشد با پنجره های سفید و اتاق خوابهایی که رنگ دیوار هایشان آبی کمرنگ است و تخت خوابی که رو به رویش پنجره ای بزرگ وجود دارد و صبح از آن آفتاب صورتم را نوازش کند و از خواب بیدار شوم و میز کوچکی کنار تختم پر از کاکتوس های رنگیِ کوچک و بزرگ باشد...گوشه ی اتاق کتابخانه ای پر از کتابهای تمامِ تاریخ... دوست دارم بخوابم و وقتی بیدار شدم رویاهایم را ببینم و خسته شدم از شبهایی که میخوابم و صبح هیچکدام را نمیبینم...

دلم یک خوابِ عمیق به وسعت تمام  آرزوهای آبی رنگم را میخواهد...