تفاله های آب هویج
درختهای زیادی اینجا وجود دارد و چشمانم فقط درخت های سبزی میبیند که بوی بهار میدهند ، دامنم به زیر پایم گیر میکند و گلی میشود اما بی اهمیت و با شتاب به سمت جلو پیش میروم و کلبه ای گرم با ارتفاعی بلند میبینم ! که دور تا دورش درختان کاج و بلوط های بلند است ! نور زردی از در و پنجره ها بیرون میزند ، در باز است و صدای موسیقی ملایمی همه ی فضا را پر کرده ، راستی چرا کسی به سراغم نمی آید ؟ فقط قدم های راننده را پشت سرم احساس میکنم که قول داده بود همراهم باشد تا دستپاچه نشوم .... صدای موزیک بلند تر میشود و از طبقه ی بالا صدای خنده می آید ... شور ِ خاص دارم که در روی یکی از صندلی ها بنشینم و فقط نفس بکشم و حرف بزنم از چیزهایی که دوست دارم بگویم و گوش هایی که هیچوقت خسته نشوند ! نه اینکه وراج باشم ها ، بحثِ همراهی و زندگیست ...
چرا چهره ی هیچکدام از آن صداها را نمیبنم ؟ چرا صدای موسیقی هی بلند تر میشود و نور کمتر ؟ پشت سرم را نگاه میکنم، راننده پشت سرم نیست و به کفش ها و دامنم که گِلی شده نگاه میکنم و پاهایم را روی پادریِ قهوه ای میبینم و قبل از اینکه سرم را بالا بگیرم همه چیز تمام میشود و برای اینکه باز بتوانم ببینم باز مثل احمق ها چشمانم را میبندم و روی هم فشار میدهم....باید بگویم به مغزم زور می آوردم که دوباره برگردد ! سردرد عجیبی حس میکنم و با تمام وجود میخواهم دوباره شروع شود و از پادری به بعد را ببینم....
بالشتم را روی سرم نمیگذارم تا زیرش گریه کنم ! چشمانم باز است و طاق باز دراز کشیدم و سقف را نگاه میکنم، موزیک هم پخش نمیشود ! انگار دلم دیگر تمنایش نمیکند ، اما تنها یک چیز ، یک چیز است ، در یخچال آب هویج داریم ؟ یا باید تا صبح صبر کنم که دستگاه را راه بیندازم ؟
دهانم مزه ی آب هویج میدهد و خیلی عجیب نیست بوی سرسبزی و رطوبت می آید ، من اینجایم و ضمیرم روی همان پادری گیر کرده و منتظر میمانم تا جرقه ی بعدی که باز هم ببینمش و این بار به جای نگاه به کفش هایم با سرعت خودم را به طبقه ی بالا برسانم و تک تکشان را در آغوش بکشم و صدای خنده های من هم با صدای آنها یکی شود و قهقهه بزنم از آنها که پشت گوش هایم درد میگیرد اما باز هم دلم میخواهد بخندم ...
به پهلوی راستم میخوابم و دکمه ی آباژور را میزنم و چشمانم را میبندم.