معمولا تو حال خوب نمینویسم!
آه به این حال بد...
روزای تاریک و سرد ....
پیج و تاپ جاده حالمو یجوری میکرد، با اون ادما اونجا چیکار میکردم؟ آیا من کار اشتباهی کردم امروز؟
چشمامو رو کوه ها ثابت نگه داشتم همینجوری دور شدن و ناپدید ... کم کم به شهر رسیدیم و باید منطقی میشدم ... اگه تو شهر کسی برگرده یه منطره رو با گردن کج نگاه کنه مردم چپ چپ نگاهش میکنن .... باید سرمو بندازم پایین و کارامو کنم ... و شوک از بابت تمام اتفاقات این چند روز و سردرگمی...
آه به این حال بد...
روزای تاریک و سرد....
بی خوابی
گنجشکا نمه نمه میان و جیک جیک میکنن....
خب من اون لحظه باید از طلوع خوشحال باشم؟
۰۵:۰۰
دل خوش کُنَک
مثلا میتونه افسانه باشه که مردم واسه ارزون شدن همه چی شاد شن فرداش تو اخبار اعام نکنن همه چی منحله ! مثلا واسه این بریزن تو خیابونا که موقع تجاوز و قبل اقدام به تجاوز یه دختر بچه یارو رو گرفتن و له کردن زیر بار کتک و دختره سالم مونده! یا مثلا مسیح علینژادی نباشه که ازون ور دخترای ایرانو هدایت کنه به آزادی و دخترا و زنا خود به خود همینجوری به بهترین حالت الکی شدن آزاد شن!
مشوش
هر روز کلی متن و کتاب میخونم و خودمو بین یه عالمه فکر و طرز زندگی تحت فشار میبینم که کدوم بهتره من چی برام خوبه و کی باید با من حرف بزنه! این حس آدم زدگی قدیمی جدیدا اوج پیدا کرده و ترجیح میدم با کسی زیاد حرف نزنم ! نمیدونم این خوبه یا بد!
دلم راه رفتن طولانی تو خیابونای تهران میخواد ،میتینگای مزخرف عکاسی ازوناکه پنجاه تا پسر میریزن سر یه داف که ازش عکس بگیرن و تو مغزم همیشه داف نگاری تجسمش میکردمونمیخوام ! دلم میخواد یکی اون وسط شبیه من باشه اونجوری که من فکر میکنم باشه و با اینکه رو صورتم و درست روی لپ چپم جوش ریز درومده ازم عکس بگیره ! درسته داف نیستمو آرایش کردنو کامل بلد نیستم اما حق دارم خودم باشم مگه نه؟ یا یه نمایشگاه عکس یا نقاشی تو خانه هنرمندان همونجا که پر از گربه اس و توش یبار هانیه توسلی و دیدم و ذوق نکردم ! ازوناکه دم دمای ساعت ۷ کم کم به سمت صادقیه و کرج برگردم و تو راه فروشنده های مترو سرمو درد بیارن و قبلش با تعجب هل دادن زنارو واسه سوار شدن به قطار ببینم یا حتی زن چاق و معمولی که ۲۴ تا آب معدنی پونصد تومنی رو دونه ای هزار تومن میفروشه!