فکر

باید تو وجود ادما یچیزی بود که وقتی یکیو میدید زود راجبش فکر نمیکرد ! یعنی اون حس کاری میکرد تا باهاش حرف نزدی،تا باهاش هم قدم نشدی و وقت نگذروندی نتونی بگه اینجوره اونجوره! میدونی چقدر مشکل با این کار حل میشد؟ این وقتی به ذهنم رسید که حرفایی از دهن کسی شنیدم که فکرشم نمیکردم ... ظاهر بسیار ساده و معمولی و شوخ و شنگ اماحرفایی مغز دار که معلوم بود ادا نبود ... معلوم بود خودشه نظرشه ... این روزا خیلی برام عجیبن ... از طرفی خوته ی جدید و از یه طرف زندگی احساسیم و سردرگمی شدیدم .. درد  ودل کردن پیش دوستام و از مشکلات خودشون حرف زدن، بی هیچ کمکی  رو کجای دلم بذارم؟ تو دار بودما اما یهو ترکید هورمون درد و دلم و بهشون میگم که باید دوباره جراحیش کن درش بیارن و با کسی درد و دل نکنم چون تاحالا اثری و خبری ازش ندیدم.... این وقتا کاری جز سپردن همه چیز به خدا ندارم و ندارم و ندارم ... و از خودش میخوام آرامشو بهم بده ...

معمولا تو حال خوب نمینویسم!

کم کم دور میشدم از کوه هایی که وسط دره شکل گرفته بودن،عینکم کامل جلوی نور مستقیم خورشیدو نگرفته بود، فرزادفرزین میخوند تنها موزیکی که ازش دوس دارم و...

آه به این حال بد...

روزای تاریک و سرد ....

پیج و تاپ جاده حالمو یجوری میکرد، با اون ادما اونجا چیکار میکردم؟ آیا من کار اشتباهی کردم امروز؟

چشمامو رو کوه ها ثابت نگه داشتم همینجوری دور شدن و ناپدید ... کم کم به شهر رسیدیم و باید منطقی میشدم ... اگه تو شهر کسی برگرده یه منطره رو با گردن کج نگاه کنه مردم چپ چپ نگاهش میکنن .... باید سرمو بندازم پایین و کارامو کنم ... و شوک از بابت تمام اتفاقات این چند روز و سردرگمی...

آه به این حال بد...

روزای تاریک و سرد....

بی خوابی

یکم دیگه نور سفید میوفته رو پرده

گنجشکا نمه نمه میان و جیک جیک میکنن....

خب من اون لحظه باید از طلوع خوشحال باشم؟

۰۵:۰۰

دل خوش کُنَک

خب خیلی ذوق آور بود امشب و همه کلی خوشحال شدن و اینستاگرام پر شد از کلیپ و عکس از فوتبال و بازیکنا و حرف و حدیثا . خیابونام که الحمد الله مردم شاد و خوشحال و رقاص،هرکیم که پولداره گذاشته رفته اونورو کلی عکسو فیلم و شادی مام باید کلیپاشونو ببینیم و بگیم آخ ابی و مهشیدم بودنا! کاش بودیم مام ولی خب حساب بانکی فرصت این کارو نمیده و ترجیح دادیم در کنج امن خانه به طرز آرومی نگاه کنیم ... اما من تو خونه موندم برای بار چهارم ملی رو کامل دیدم و حرص خوردم و افسرده شدم و باز اینستاگرام چک کردم و باز دراز کشیدم و باز کوهن گوش دادم و این وسط دوبار موزیک ویدیوی سینا ساعی رو دیدم و از قضا منم تو اینستاگرامم آپش کردم و اینجوری نهایت شادی و نشاطمو به وضع و اوضاع نشون دادم ! اما خب به اینم فکر کردم که مردم میتونستن واسه چیزای خیلی بهتر تری ذوق کنن و خوبه که علی الحساب فوتبال هست ...

مثلا میتونه افسانه باشه که مردم واسه ارزون شدن همه چی شاد شن فرداش تو اخبار  اعام نکنن همه چی منحله ! مثلا واسه این بریزن تو خیابونا که موقع تجاوز و قبل اقدام به تجاوز یه دختر بچه یارو رو گرفتن و له کردن زیر بار کتک و دختره سالم مونده! یا مثلا مسیح علینژادی نباشه که ازون ور دخترای ایرانو هدایت کنه به آزادی و دخترا و زنا خود به خود همینجوری به بهترین حالت الکی شدن آزاد شن! 

مشوش

ولی خب واقعا این وجود داره که آدم هرکاری کنه به خودش برمیگرده؟ یعنی حضرت کارما وجود داره؟ جواب این سوالو خودم میدونم اما انقدر عجیب غریبه که شوک میشم ! این چند وقته منم طبق معمول فکر میکنم هیچکس نمیتونه زندگیمو بفهمه‌،تو خلا عجیبی نفس میکشم و آه که من چقدر از کلمات قلبمه سلبمه بیزارم و دوس دارم‌ساده بگم چمه ! اصلا چرا من  باید بیام اینجا بگم چمه؟ واقعا چرا وقتی دلم میخواد با کسی حرف بزنم خودموتووارد کردن یوزر پسِ بلاگفایی میبینم که دیگه جذابیت گذشته رو نداره؟ آیا من دنبال خوانندم ؟شایدم من مستطیل کوچیک بخش نوشته جدید رو مث آدم لالی میبینم که میخوام باهاش حرف بزنم و حداقل خدارو شکر که تو هستی بلاگفا ! 

هر روز کلی متن و کتاب میخونم و خودمو بین یه عالمه فکر و طرز زندگی تحت فشار میبینم که کدوم بهتره من چی برام خوبه و کی باید با من حرف بزنه! این حس آدم زدگی قدیمی جدیدا اوج پیدا کرده و ترجیح میدم با کسی زیاد حرف نزنم ! نمیدونم این خوبه یا بد!

دلم راه رفتن طولانی تو خیابونای تهران میخواد ،میتینگای مزخرف عکاسی ازوناکه  پنجاه تا پسر میریزن سر یه داف که ازش عکس بگیرن و تو مغزم همیشه داف نگاری تجسمش میکردمونمیخوام ! دلم میخواد یکی اون وسط شبیه من باشه اونجوری که من فکر میکنم باشه و با اینکه رو صورتم و درست روی لپ چپم جوش ریز درومده ازم عکس بگیره ! درسته داف نیستمو آرایش کردنو کامل بلد نیستم اما حق دارم خودم باشم مگه نه؟ یا یه نمایشگاه عکس یا نقاشی تو خانه هنرمندان همونجا که پر از گربه اس و توش یبار هانیه توسلی و دیدم و ذوق نکردم ! ازوناکه دم دمای ساعت ۷ کم کم به سمت صادقیه و کرج برگردم و تو راه فروشنده های مترو سرمو درد بیارن و قبلش با تعجب هل دادن زنارو واسه سوار شدن به قطار ببینم یا حتی زن چاق و  معمولی که ۲۴ تا آب معدنی پونصد تومنی رو دونه ای هزار تومن میفروشه!