روز مرگی های کش دار
نمیدونم چرا همه ی عینک آفتابیای من جادو میشن! دقیقا سه تا عینک ریبن خریدم و دقیقا هر سه تاشونو گم کردم! ظهرکه داشتم برمیگشتم فهمیدم عینکم نیست و دقیقا خورشید کف سرمو داغ کرده بود... به این نتیجه رسیدم که دیگه هیچوقت ریبن نخرم ! حتی یه فریم ساده و بدون هیچیشو...
خب همه ی این چرت و پرتارو میگم تا یادم بره این چند روز چقدر اتفاق افتاد... ظهر تو چشمای یکی که میفهمیدم بهم دروغ میگه نگاه کردم و گفتم مطمئنی فلان چیزو به کسی نگفتی؟ زل زد تو چشمام و گفت نه به کسی نگفتم! و من میدونستم دروغ میگه و چه حس بدیه وقتی حقیقتو میدونی و طرف مقابل تورو حیوون چهار پا فرض میکنه...حتی دلیل این همه فکر بی ربط که تو ذهنمه رو هم نمیدونم و فقط دارم میبافم..... و این برای خودم کسل کنندس و ای کاش یه تازگی و اتفاق خیلی بزرگ بیوفته که ورق برگرده ... و خب من امیدوار میمونم....
و خب نقل مکان کردن برای روحیه ام خیلی خوبه و فقط بخاطر این موضوع دوسش دارم ....