حس خوب شب مانی  در بهشت

چقدر شیرینه تو لحظه ای قرار میگیرم که چند وقت پیش رویاش رو داشتم . حسی که طبیعت به من میده منو به خود واقعیم خیلی نزدیک میکنه و اون زندگی بی تجملات و خاکی که دوس دارم رو جلوی چشمام میبینم .
چند روز پیش سه روز تو جنگل بودم و دو شب تو جنگل انبوه کمپ داشتم . آخ که حتی کثیف شدن لباسا و کفشام هم برام دوست داشتنی بود ! وقتی تو شب به آسمون نگاه میکردم و باد شاخه ی درختارو تکون میداد با وجود اینکه همه جا تاریک بود ، تصویری که جلوی چشم بود ... بی نظیره بی نظیر بود....
وقتی که خواب عصرگاهی داشتم بارون گرفت ومن تو چادر زل زده بودم به سقف و با صدای بارون خوابم برد.همه چیز شبیه رویا بود.رویایی که دلم میخواد بشه سبک زندگی واقعیم...دیشب که وسیلامو مرتب میکردم همه چیز بودی رطوبت جنگل میداد .... دلم تنگه... خیلی ....

زندگی واقعی

از یه سنی به بعد شروع میکنی به همه چیز جدی تر نگاه کردن . حتی دیگه با اطرافیانت هم درد و دل نمیکنی. خودت اون پختگی خاص رو حس میکنی . میدونی داستان چیه ؟! این دنیا هر چند وقت یه بار یه آس لعنتی رو میکنه و ما چاره ای نداریم جز اینکه بدون  داشتن پیش زمینه خودمونو وفق بدیم ....تا وقتی داری زندگی میکنی نباید از رفتارای بقیه شوکه بشی یا اینکه انتظار زیادی داشته باشی از کسی ... این دنیا عجیب تر از قبل شده و این اتفاق روز به روز بیشتر میشه...