غمگینترین روزهای زندگی رو میگذرونیم بی خبر از فردایی که نمیدونیم به کجا میرسیم...
۱۸ بهمن ۱۴۰۴
غمگینترین روزهای زندگی رو میگذرونیم بی خبر از فردایی که نمیدونیم به کجا میرسیم...
۱۸ بهمن ۱۴۰۴
اگه همه حسایی که تو قلبم دارم یه روز بدون اینکه به کسی بگم یا اون حس درک شدن رو از کسی نگیرم تو زندگیم ، لحظه مرگم به چی فکر میکنم؟!
گریه دارم اما اشکم جاری نمیشه...
چقدر برای انسان بودن حس ضعف میکنم، حس میکنم تا الان هیچی یاد نگرفتم که حالمو خوب کنم....
به شدت از آدمهای ظاهر بین در عین حال ندید پدید بدم میاد!
آدمایی که اصل و نسب و کلا شخصیت خانوادگیشون و روابطشون تو سطح بافرهنگ و قابل قبولی نیست، اما چنان باد به غبغب لامصبشون میندازن و همه چیزو از بالا نگاه میکنن که انگار عالی رتبه ی جهانین ...
آخ که گل گفته هر کی گفته درخت هرچه پربار تر، افتاده تر !
ولی خب متاسفانه الانا جامعه انقدر داغون شده که اون آدم بیشعورا درختای افتاده و فروتن رو زیر پا له میکنن و وقتی میبینن طرف چیزی نمیگه فکر میکنن نمیفهمه!!!
حرصم میگیره ازشون ، حسابی!!
تازگیا فهمیدم پشت صورت خوشرو، خندون، معاشرتیم یه آدمکامل غیر اجتماعی قرار داره که دلش میخواد فقط تو اتاق تنها باشه، بخوابه، مهمونی نره تا مجبور نشه الکی شاد باشه و بخنده...
بنظرم بیشتر وقتا حال بد بخاطر تلاش برای نقش حال خوب بازی کردنامونه...چون انرژی زیادی از آدم میگیره...
حدودا یک هفته پیش وقتی تشنج و سختیا توخونه زیاد شد، خواستم به دوستم پیام بدم، با بغض وویس بدم و همه چیزو تعریف کنم ، بعد گفتم بهتره تو یادداشت های موبایلم بنویسم و ازونجا براش بفرستم، شروع کردم به نوشتن از چیزایی که از بچگی باهاش درگیر بودم و اذیت شدم، بیست دقیقه ای شد که تند تند فقط تایپ کردم انگاری زخمای قدیمی سر باز کرده بودن تا جایی که خسته بشم، خیلی چیزا با ریز ترین جزییات و خصوصی ترین اتفاقات رونوشتم، چیزایی که باعث گریه ام میشد حتی وقتی اتفاق بدی نمیوفتاد ! همینجور که داشتم مینوشتم گفتم نه، اون نباید این چیزای خصوصی رو بفهمه، اینا واسه منتشر کردن خیلی خصوصین...
امروز صبح دوباره یه نوت اضافه کردم ، اما نمیتونم اونارو برای هیچکس بخونم یا بفرستم... اما نمیدونم چرا با نوشتن خالی نشدم، انگار همه چیز فقط مرور شد و بدتر شد ...
اگه کسی تصمیم بگیره واسه خالی شدن زندگیشو از کودکی بنویسه آیا لازمه کسی بخونتش؟ یا کودک درون مهر طلبش حس میکنه که باید خونده بشه؟
اگه بنویسم رو کاغذ و بندازم تو رودخونه چی؟!
یه جایی اون اوایل بزرگسالی یه حقیقتی خورد تو صورتم که من ادم خاصی نیستم و هیچوقت هم قرار نیست خاص باشم. اون موقعی که مدرسه نمیرفتم ولی کامل خوندن و نوشتن بلد بودم وبعدش که بدون خوندن نمره میگرفتم و تلاش خاصی نمیکردم، بزرگترها بهم میگفتن که من خیلی با استعداد و خاصم، از همه بهترم و باید قدر نعمت «هوش و استعداد» رو بدونم. خیلی طول نکشید که بفهمم دنیای واقعی خارج از مدرسه پر از ادمهای خیلی خیلی باهوش تر از منه و من فقط یه ادم معمولیام که مثل اکثر جمعیت دنیا برای رسیدن به هر چیزی باید زحمت بکشه. حالا الان و در استانه میانسالی میدونم اتفاق خاصی هم قرار نیست توی زندگیم بیفته. قرار نیست عشق، ماجراجویی، یه چیزی که تاثیر خاصی داشته باشه و جایی ثبت بشه برام اتفاق بیفته و از روزی که قبولش کنم بحران میانسالی هم شاید تموم بشه....
دقیقا اونجای زندگیمم که چروک های بین ابروهام توجهمو جلب میکنه
دیگه برام مهم نیست همیشه شیک و مرتب لباس بپوشم و راحتی رو ترجیح میدم
گاهی وقتا به پیری و اینکه یه روزی اگر پیر بشم چه آدمی میشم
که اگه یه روز بچه دار بشم ، چجور مادری میشم؟
اگه یه روز همسر کسی بشم واقعا همسر خوبی میشم؟
دیگه نظر آدمها برام اهمیتی نداره و ازش لذت میبرم ...
شاید بتونم اسمشو بذارم شروع پختگی
و شاید یک آدم پخته،بتونه تو اینجا اومدنش ثبات داشته باشه و بازم بنویسه....
چقدر شیرینه تو لحظه ای قرار میگیرم که چند وقت پیش رویاش رو داشتم . حسی که طبیعت به من میده منو به خود واقعیم خیلی نزدیک میکنه و اون زندگی بی تجملات و خاکی که دوس دارم رو جلوی چشمام میبینم .
چند روز پیش سه روز تو جنگل بودم و دو شب تو جنگل انبوه کمپ داشتم . آخ که حتی کثیف شدن لباسا و کفشام هم برام دوست داشتنی بود ! وقتی تو شب به آسمون نگاه میکردم و باد شاخه ی درختارو تکون میداد با وجود اینکه همه جا تاریک بود ، تصویری که جلوی چشم بود ... بی نظیره بی نظیر بود....
وقتی که خواب عصرگاهی داشتم بارون گرفت ومن تو چادر زل زده بودم به سقف و با صدای بارون خوابم برد.همه چیز شبیه رویا بود.رویایی که دلم میخواد بشه سبک زندگی واقعیم...دیشب که وسیلامو مرتب میکردم همه چیز بودی رطوبت جنگل میداد .... دلم تنگه... خیلی ....
از یه سنی به بعد شروع میکنی به همه چیز جدی تر نگاه کردن . حتی دیگه با اطرافیانت هم درد و دل نمیکنی. خودت اون پختگی خاص رو حس میکنی . میدونی داستان چیه ؟! این دنیا هر چند وقت یه بار یه آس لعنتی رو میکنه و ما چاره ای نداریم جز اینکه بدون داشتن پیش زمینه خودمونو وفق بدیم ....تا وقتی داری زندگی میکنی نباید از رفتارای بقیه شوکه بشی یا اینکه انتظار زیادی داشته باشی از کسی ... این دنیا عجیب تر از قبل شده و این اتفاق روز به روز بیشتر میشه...