هیس
از یه جایی به بعد دیگه ناراحت نشدم،روزای اول بغض و ناراحتی بود ، ازونا که نمیشد ترکوند و های های گریه کرد! حتی بالشتی هم نبود که رو به روی صورت بگیرم تا های های گریه کنم! انگار دیگه بهش احتیاجی نبود! انگار که روش فرق کرده بود و با اون روش های قبلی آرامش نمیومد.... از یه جایی به بعد، بعداز چند ساعت دیگه زل میزنم به یه نقطه و آهنگارو پلی میکنم ! یه سری آهنگ عام پسند که غزاله براممیفرسته و متاسفانه وضع حال منو میگه ! آهنگایی که فکر نمیکردم یه روز انقدر دقیق حالمو شرح بدن ولی خب خاص یا عام بودنشون در این لحظه مهم نیست ... ! مثل خیلی چیزای دیگه که مهم نیستن...
از یه جایی به بعد آدم بی حس میشه . انگار یه آمپولِ بزرگِ بی حسی به تک تک سلول ها تزریق شده و نه گریه نه داد و بیداد نه حرف زدن هیچی دیگه اروم نمیکنه اوضارو ! وقتی حالمو میپرسن ترجیح میدم دیگه نگم حالم خوش نیست! به "ای بدک نیستم" کفایت میکنم و از جواب دادن به سوال مسخره و مضحک و تکراری "چرا؟" در میرم و دلیلی برای توضیح حالم نمیبینم..
تارا بختیار یه پست گذاشته بود که در برابر مشکلات وایمیسیم ما که اولین بارمون نیست اینجور چیزا برامون پیش میاد! آره تارا درسته وایمیسم منم اما حال من حال اون دفعات قبلی نیس..یکم آروم تر ،یکم خندون تر ، یکم عجیب تر با چند تا چروک بیشتر کنار چشمام و خط لبخندی که از کنار لبام تا کناره های بینی کشیده شده !
میگذره ! اما بد میگذره...
و اینو نباید به کسی گفت ....
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷ ساعت 3:6 توسط میم
|