اون وقتی خوشحاله نشونش میده وقتی غمگینه فقط مینویسه از 15 سالگی....
مفرد
ساکت تر شدنم و تظاهر به خوب بودنم دیگه برام تبدیل به عادت شده، طوری که اگه رعایت نشه انگار جرم بزرگیه و باید همیشه حالم خوب باشه، نمیدونم شاید بخاطر زیاد شدن سنم باشه یا دیدن هزار چیز متفاوت که سرد و گرمِ زندگی رو بهم چشونده ! هیچکس از ذهن من آگاهی نداره ، همه منو یه دختر ساده ی معمولی میدونن که گاهی با سوتی هایی که میده گاها احمث هم به نظر میرسه ! اما من نمیدونم چجور باید متوجهشون کنم که من میفهمم همه چیزو و فقط نمیتونم عملی کنم یا نشون بدم... دیگه آدما رو مثل کف دست میشناسم، اذیت کردنای همکارم دیگه به چشمم نمیاد و آرزو نمیکنم زودتر از اینجا بره، حتی به بدی ها و آب زیر کاه بودن اون هم عادت کردم و دیگه حرص نمیخورم... شرایط خیلی عوض شده، حتی اون با درگیری هایی که براش بوجود اومده مطمئنم که دیگه یه لحظه هم بهم فکری نمیکنه و خودشو درگیر نمیکنه و اولویت های دیگه ای داره، این موضوع هم برام عادی شده چون فهمیدم که بعضی چیزا هیچ وقت درست نمیشه و چیزی اونطور که من میخوام شکل نمیگیره،عادت کردن هم خوبه هم بد، اینکه دیگه توقعی از کسی ندارم من رو قوی تر میکنه ولی گاهی اوقات که میخوام با کسی از خودم حرف بزنم و کسی نیست سخت غمگینم میکنه...
ظاهر آدما خیلی با درونشون متفاوته،هرکی منو میبینه فکر میکنه سرم خیلی خیلی شلوغه و یه سر دارم و هزار سودا ولی در واقع تنها ترین آدمی که میشناسم خودمم و حتی دوستِ ساده ای که بتونم اونجور که میخوام باهاش حرف بزنم وجود خارجی نداره... نمیدونم 5 سال دیگه با گذشته ای که الان در حال ساختنش هستم کجای کارم ؟! فقط خودم واسه خودم آرزو میکنم نتیجه ی سختی ها و تنهایی رو پای خودم ایستادن ها رو بگیرم !!!
من باید بنویسم تا زنده بمونم... من باید پا بذارم رو خستگیهام و بدونمکه هنوز میتونم مثل قبل بنویسم...