همه ی کسانی ک از پیش ما رفتند،بخاطر عزیزبودنشان برای ما جایگاهشان بهشت است ،چون این هنر را داشتند که دوست داشتنی باشند.

- خداحافظ بابای شکوفه. 

خیال خام

توقعم از آدما برای خوب بودنشون بدون اینکه بهشون بگم داغونم کرد 

.. چون فکر کردم همه خوبن بدون‌اینکه بهشون یادآوری کنم...

من به هیچکس به انداره خودم نزدیک نیستم !

ترس

یکی از ترسام‌اینه که؛ وقتی چشمام برای همیشه بسته شه،چه چیزی میتونه جلوی چشمم بیاد و حسرت انجام ندادنش دیوونم کنه !؟

سقوط سرخ

در تاریکی شب که همه در خوابند، من اما داستانم تازه از شب آغاز میشود...

شب که همه خوابند من راحت تر میتوانم آسمان را ببینم و ابرهای سرخ در آسمان را دنبال کنم و باد سرد صورتم را بی حس کند و از طبقه چهارم پایین را نگاه کنم و باز هم چشمانم را ازآسمانِ سیاهی که با سرخی همراه است برندارم و رویا پردازی کنم،لباسهای مورد علاقه ام را بپوشم و در شب به مکان های مورد علاقه ام بروم ...

شاید دلیل زنده ماندن همین باد سرد،خیالات،آسمان و شب باشد و گرنه چه چیزی میتواند هوسِ سقوط را از سر دور کند ؟!

بعضی چیزهارو باید از دور دوست داشت... خیلی دور... با وجود کیلومترها فاصله...

چون میدونی از دور قشنگیش بیشتره..

دیگه هیچ آدمی برام دلچسب نمیشه و همه مثل آدمهای گذشته شبیه علامت سوالن و بی معرفت ! 

بی حس بودن حالِ غریبیه و اینکه بفهمی دیگه زودباور نیستی و انقدر پخته شدی که میتونی به راحتی راست و دروغُ تشخیص بدی..

بزرگ‌شدن ترسناکه!

از دور یک آدم قوی و از نزدیک غرق شده...

مستقلِ کوچولو

رفتارهای شخصیتی من داره مثل مردها میشه. یعنی احساس میکنم باید غرور داشته باشم و از کسی پول نگیرم،برای خونه خرید کنم،نزارم کسی اشکامو ببینه، مشکلاتمو برای کسی تعریف نکنم و حتی اگه قوی نباشم، تظاهر کنم که قوی ام! چون من دارم برای زندگیم تلاش میکنم... ولی خب اسمش رو میزارم دخترِ مستقلی که ایستاده و دستاش جلوش روی همه و داره زندگیو،آدمارو ،اتفاقاتو نگاه میکنه... 

پشت هر دختر مستقلی یه دختر خسته وجود داره که به ظاهر خوب بودن براش همه چیزه، اما هیچوقت حاضر نیست تو سخت ترین شرایط گوشیش رو دربیاره و از یه جنس مخالف کمک بخواد! شاید احمقانه باشه اما خب، غرورش برام مهم تر از پناه بردن به کساییه که همیشه بهش میگن "تو نمیتونی"