اِبی / گریز

حتی کوچکترین چیزی تو زندگیم نمونده که بعد از ،از دست دادنش از گریه سر درد نگرفته باشم!

سرم سنگینه...بخوابم خوب میشه!

چشمام میسوزه....بخوابم خوب میشه!

جیگرم خونه....بخوابم خوب میشه؟!!!!!

رفیق

اون میاد به من دروغ میگه،من میرم بهش میگم چرا دروغ گفتی؟راستشو بگو؟!

میگه راستشو میگم اما باز دروغای جدید میگه ... پیش من یچیز میگه پیش یکی دیگه یه چیز دیگه!

کسی که تمام قد جلوش می ایستادم و با افتخار برچسب تنها رفیق روش میزدم...

بعدش هم گفتم :قبول و تمام،عیبی نداره دیگه توضیحی نده . 

فکر میکنه میخوام باهاش نباشم. میبره میدوزه تنم میکنه !

عکسامو از صفحه اش پاک میکنه !

اما من هنوز به کاراش فکر میکنم و تو دلم بهش میگم :چرا فکر میکنی احمقی که بار اول دروغاتو قبول کرده نمیتونه بازم باور کنه؟!

خواستم الکی باورت کنم،واسه اینکه داشته باشمت ... اما تو چه کردی؟

مسخره اس که چیزی به اسم دست پیش گرفتن تا پس نیافتادن وجود داره ....!

 

آدمها بعد از پاک کردن اشکاشون تصمیمات جدی میگیرند .

شاید

شاید روزی برسه که دیگران بفهمند،نباید در جواب حالت چطوره ؟ ناله کنند و از بدبختی های خودشون بگن و فراموش کنن که پس تو چی میشی!! شاید یه روزی بفهمن قبل از حرف زدن فکر کنن،شاید یه روزی همه ی ادمایی که دوسشون داشتیم و درگیر زندگی خودشون بودن بفهمن که حس ما از ته دل میومد ! اما همیشه ام‌میدونستیم این بی محبتی دیدن ها شاید برمیگرده به بی محبتی کردن ها ! کسایی که به ما گفتن عاشقتیم،بدون تو نمیتونیم،نفسمون‌تنگ میشه و ما نفهمیدیم و رفتن  ! شاید واقعی باشه که دنبال هر کس بدویی دنبال یکی دیگه میدوئه و در عین حال یکی دیگه زانوهاش زخم شده انقدر تو راه دوییدن افتاده و بلند شده ...

شاید یه روزی دیگه دخترا واسه پول وسوسه نشن،شاید یه روز پسرا همه چیو به رابطه جنسی ختم نکنن و فقط تو رختخواب مهربون نباشن! دخترا از بی محبتی و شهوت زیاد پسرا میگن و پسرا از بی وفایی و پول پرستی دخترا، این وسط کی راست میگه؟شاید اونا که پول پرستن از اول پول پرست نبودن ،شاید اونی که خودشو به هر دری میزنه که رابطه داشته باشه اولش یه عاشق ساده ی خجالتی بوده ... شاید یه روزی راه حلی پیدا شه که وقتی یکی به یکی میگه دوست دارم،نهایت علاقه اون شخص شنیده بشه نه چند تا حرف ظاهری.. شاید یه روزی دارویی کشف بشه که آدمیراد بخوره تا بفهمه وقتی یکی با رفتاراش میفهمونه نمیخوامت ینی دیگه دورم نیا، بخوره و مست شه! بخوره و یادش بره غرورش و آبروش له شده...

شاید یه روزی یه جایی همه اونایی که یکیو دوست دارن کنار دلبرشون نون پنیر سبزی با چایی شیرین بخورن و دلبرشون عاشق کس دیگه نباشه!

این شایدا بوی حسرت میدن و یه ته بغض که زود جمع میشه !

در آستانه ی رویا با پاترولِ عشق

تازه از کافه برگشته بودم، پاهایم درد زیادی را متحمل شده بود ولی باز هم قوای راه رفتن با من بود . لباسهایم را درآوردم و دوش گرمی گرفتم و بلافاصله لباس های بیرونم را پوشیدم و بین جوراب قرمز و مشکی مانند همیشه دو دل ماندم ! جوراب قرمز برایم یک حس هنجار شکنی،خودم بودن و آزادی دارد ! و وقتی از پاچه شلوار مشکی ام مابین کفش و شلوارم بیرون میزند دلم میخواهد برایش بمیرم ! اما جوراب ساق دار مشکی برایم حکم سنگینی،همرنگ جماعت شدن و سادگی دارد! و بالاخره تصمیم میگیرم که خودم بودن و آزادی را انتخاب کنم و به راه می افتم . سوئیچ پاترول مشکی را از جاکفشی برمیدارم و با خیال راحت شروع به راندن ماشین میکنم ... نمیدانم برای رفتن به کجا انقدر شوق و ذوق دارم! چنان که خستگی ام را زیر دوش دفن کردم و حالا انگار زمان برایم ۷ صبحیست که قبلش ۸ ساعتِ تمام خوابیدم ... به سمت جاده چالوس میرانم و آهنگ کوهن را پلی میکنم ! چه چیزی بیشتر از کوهن میتواند حال مرا ارام کند ؟ جاده تا اواسط میروم و از جاده ی فرعی مسیر را ادامه میدهم ... کمی بعد کنار خانه باغی شخصی پارک میکنم ... چای سبز را درون آب جوش می اندازم و منتطر میمانم تا الکی دم بکشد و این جمله را همیشه هنگام خوردن چای کیسه ای یاد آوری میکنم " چای های کیسه ای همش رنگه " و پیشاپیش بهترین نوشیدنی وضع حال را بر خودن کوفت میکنم و با تمام شدنش روی صتدلی مینشینم و شالم را که روی دوشم افتاده برمیدارم و صدای موزیک را کمتر میکنم و سعی میکنم به صدای شاخه ی درختان که تکان میخورند گوش دهم... حتی به این هم فکر نمیکنم که کجا میروم ؟شاید هم مسیر امده را برگردم ،در عوض حالا زیر برگهای سبز درخت چنار روحم ارامش میگیرد  و تمام سر درد هایم را تسکین میدهد ! تنها رفتن و تنها ماندن شاید بهترین گزینه باشد وقتی میدانی هیچکس نیست که آنطور که تو بخواهی دوستت داشته باشد ! یک جور رحم کردن به وجود خود میباشد....

صدای موزیک را زیاد میکنم و آهنگی از ابی بدون کنترل من پلی میشود و همینطور میرانم و فکر میکنم ... همین بی مقصد بودن قصه را جالب میکند و نگاهی به جوراب های قرمز گوجه ای میکنم که آن پایین به زرشکی تبدیل شدند و لبخند میزنم ....

شب

جذاب ترین زمان در کل زندگی من شب است ! شبها فکرم باز تر میشود و به هزاران چیزی که تا بحال به ذهنم نرسیده فکر میکنم ! شب با این پوستین عجیب چگونه میتواند همه چیز را در خودش جای دهد و تنها صدایی که دارد جیر جیر جیرجیرکها ، ماشین های عابر و درختانی که شاخ و بگشان در باد میرقصد باشد... ؟شب دل بزرگی دارد که خیلی چیزهارا درون خودش پنهان میکند و دم‌نمیزند...

تا کی باید هی بدوییم و ندونیم که میرسیم یا نه؟

روزمرگی های کشدار

همه چیز تازگی خیلی خیلی عجیبی دارد،وقتی شبها کنار پنجره بیرون را تماشا میکنم چراغ های محله های اطراف با وسعت دید بهتری دیده میشوند، گهگاهی چشمانم را چپ میکنم و همه چیز تار میشود و با مغز خنگ خودم بوکه درست میکنم ! روزها هم تمام کوه های شهر با یک رنگ طوسی کمرنگ خودنمایی میکنند و باغها و خیابانهای اطراف همگی دیدنیست ! این نما و اتفاقات همگی تکراری میشوند و تنها اینکه دلم تازه خواهد شد؟ سوالِ حال من است  ! اتفاقات تازه ای افتاده است که درصد کمی را پشت سر گذاشتم و همه چیز را از این به بعد به زمان میسپارم و صبر میکنم !

تحمل و صبر برای اینکه بیینم خدا برایم چه چیزی رقم خواهد زد و این به نوع خودش شگفت انگیز خواهد بود ! در عین سر درگمی! در عین بلاتکلیفی و در عین تصمیم های عجیب غریب ...

یکی از علاقه مندی هایم سوار اتوبوس واحد شدن و کلا وسایل نقلیه عمومیست! اما در اتوبوسهای واحد بهتر میتوانم به آن چیزی که میخواهم برسم! همیشه کنجکاوی جنون آمیزی درباره شناخت ادمها و ریز شدن در جزییات صورتشان برایم جالب است ! امروز همراه با ساعتها پیاده روی اتوبوس های مختلفی سوار شدم و چهره ها بنظرم عجیب می آمد ! مردم  همه غمگین،افسرده حال و پکر به نظر میرسیدند و این بازدید از من انرژی بیشتری گرفت که با پیاده روی حل شد! کاش همیشه آنقدر بیکار بودم که وسط مردم وول بخورم و روحیاتشان را کند و کاو کنم ! نمیدانم هنوز هم که دورنم چرا همچین درخواستی از من طلب میکند ! شاید یکی از دلایلش همان کنجکاوی و حس روان شناختی باشد و اشتباه نبود اگر بجای رشته ی حال حاضر روانشناسی رامیخواندم و ادامه میدادم ....

 

چند سال تجربه  احتیاج, تا آدم زود باور و احمق نباشد؟!

اتمام حجت

بهتر است هیچوقت از ناراحتی ها و درد دل ها پیش کسی حرف نزنیم ! دو حالت دارد یا طرف مقابل کلا درک نمیکند و در باغ نیست!

یا میفهمد و برایش مهم نیست و این درد آور تر است ... تمام درد ها و ناراحتی ها را مو به مو شرح دهی و آخرش پشیمان شوی و بفهمی اصلا ارزش شنیدن رازها و درد و دل های کوچک مرا نداشت....

آدمها همیشه از راز های عجیب خوششان می اید و حس کنجکاوی شان قلقلک داده میشود، همین که بفهمند ! همه چیز تمام میشود ... درست مثل آب روی آتشی داغ ! چند ماهی هست که به این کار مشغولم و حالا یاد اوری اش میکنم تا یک وقت گول نخورم و دم به تله ندهم...