سرم سنگینه...بخوابم خوب میشه!
چشمام میسوزه....بخوابم خوب میشه!
جیگرم خونه....بخوابم خوب میشه؟!!!!!
رفیق
میگه راستشو میگم اما باز دروغای جدید میگه ... پیش من یچیز میگه پیش یکی دیگه یه چیز دیگه!
کسی که تمام قد جلوش می ایستادم و با افتخار برچسب تنها رفیق روش میزدم...
بعدش هم گفتم :قبول و تمام،عیبی نداره دیگه توضیحی نده .
فکر میکنه میخوام باهاش نباشم. میبره میدوزه تنم میکنه !
عکسامو از صفحه اش پاک میکنه !
اما من هنوز به کاراش فکر میکنم و تو دلم بهش میگم :چرا فکر میکنی احمقی که بار اول دروغاتو قبول کرده نمیتونه بازم باور کنه؟!
خواستم الکی باورت کنم،واسه اینکه داشته باشمت ... اما تو چه کردی؟
مسخره اس که چیزی به اسم دست پیش گرفتن تا پس نیافتادن وجود داره ....!
شاید
شاید یه روزی دیگه دخترا واسه پول وسوسه نشن،شاید یه روز پسرا همه چیو به رابطه جنسی ختم نکنن و فقط تو رختخواب مهربون نباشن! دخترا از بی محبتی و شهوت زیاد پسرا میگن و پسرا از بی وفایی و پول پرستی دخترا، این وسط کی راست میگه؟شاید اونا که پول پرستن از اول پول پرست نبودن ،شاید اونی که خودشو به هر دری میزنه که رابطه داشته باشه اولش یه عاشق ساده ی خجالتی بوده ... شاید یه روزی راه حلی پیدا شه که وقتی یکی به یکی میگه دوست دارم،نهایت علاقه اون شخص شنیده بشه نه چند تا حرف ظاهری.. شاید یه روزی دارویی کشف بشه که آدمیراد بخوره تا بفهمه وقتی یکی با رفتاراش میفهمونه نمیخوامت ینی دیگه دورم نیا، بخوره و مست شه! بخوره و یادش بره غرورش و آبروش له شده...
شاید یه روزی یه جایی همه اونایی که یکیو دوست دارن کنار دلبرشون نون پنیر سبزی با چایی شیرین بخورن و دلبرشون عاشق کس دیگه نباشه!
این شایدا بوی حسرت میدن و یه ته بغض که زود جمع میشه !
در آستانه ی رویا با پاترولِ عشق
صدای موزیک را زیاد میکنم و آهنگی از ابی بدون کنترل من پلی میشود و همینطور میرانم و فکر میکنم ... همین بی مقصد بودن قصه را جالب میکند و نگاهی به جوراب های قرمز گوجه ای میکنم که آن پایین به زرشکی تبدیل شدند و لبخند میزنم ....
شب
روزمرگی های کشدار
تحمل و صبر برای اینکه بیینم خدا برایم چه چیزی رقم خواهد زد و این به نوع خودش شگفت انگیز خواهد بود ! در عین سر درگمی! در عین بلاتکلیفی و در عین تصمیم های عجیب غریب ...
یکی از علاقه مندی هایم سوار اتوبوس واحد شدن و کلا وسایل نقلیه عمومیست! اما در اتوبوسهای واحد بهتر میتوانم به آن چیزی که میخواهم برسم! همیشه کنجکاوی جنون آمیزی درباره شناخت ادمها و ریز شدن در جزییات صورتشان برایم جالب است ! امروز همراه با ساعتها پیاده روی اتوبوس های مختلفی سوار شدم و چهره ها بنظرم عجیب می آمد ! مردم همه غمگین،افسرده حال و پکر به نظر میرسیدند و این بازدید از من انرژی بیشتری گرفت که با پیاده روی حل شد! کاش همیشه آنقدر بیکار بودم که وسط مردم وول بخورم و روحیاتشان را کند و کاو کنم ! نمیدانم هنوز هم که دورنم چرا همچین درخواستی از من طلب میکند ! شاید یکی از دلایلش همان کنجکاوی و حس روان شناختی باشد و اشتباه نبود اگر بجای رشته ی حال حاضر روانشناسی رامیخواندم و ادامه میدادم ....
اتمام حجت
یا میفهمد و برایش مهم نیست و این درد آور تر است ... تمام درد ها و ناراحتی ها را مو به مو شرح دهی و آخرش پشیمان شوی و بفهمی اصلا ارزش شنیدن رازها و درد و دل های کوچک مرا نداشت....
آدمها همیشه از راز های عجیب خوششان می اید و حس کنجکاوی شان قلقلک داده میشود، همین که بفهمند ! همه چیز تمام میشود ... درست مثل آب روی آتشی داغ ! چند ماهی هست که به این کار مشغولم و حالا یاد اوری اش میکنم تا یک وقت گول نخورم و دم به تله ندهم...