ابلح
انقدر خوب جانب داری میکنن و حرف میزنن که اگه خدا هم بیاد زمین گولشونو میخوره و این چیزا شاید کمی به خانواده و طرز بزرگ شدن مربوط باشه اما بیشترش به ذات آدم برمیگرده، اینکه ذات یه آدم چقدر میتونه پست باشه که از سادگی دیگران سوء استفاده کنه....
انقدر خوب جانب داری میکنن و حرف میزنن که اگه خدا هم بیاد زمین گولشونو میخوره و این چیزا شاید کمی به خانواده و طرز بزرگ شدن مربوط باشه اما بیشترش به ذات آدم برمیگرده، اینکه ذات یه آدم چقدر میتونه پست باشه که از سادگی دیگران سوء استفاده کنه....
سوار تاکسی شد وقتی از جلوی فلافلی رد میشد چشمانش را محکم به هم فشار داد تا نبیند ، تا یادش نیاید....
برای اینکه مرد را متوجه خود نکند آرام نشست و شروع به نواختن کرد ، زیرش یخ و منجمد کننده بود اما مینواخت و تمام حواسش به این بود که دعوا و این همه وضع تشنج بار برای چه بوده؟ چند دقیقه ای نشست و سپس بلند شد و مرد را برهنه دید که روی تراس سیگاری روشن کرده طوری رفتار کرد انگار اورا ندیده... آرام آرام شروع به نواختن کرد و حالا کاملا در معرض دید مرد بود... چشمانش را بسته بود و ناگهان به یادش آمد او همان مرد است که ماه هاست ، صبح ها که به کلاس و سرکار میرود با او همزمان از خانه بیرون می آید و آرام آرام پشت سرش قدم میزند و آ ن مرد هیچوقت او را با دقت نگاه نکرده...استرسی که داشت بیشتر شد و خواست طوری وانمود کند که انگار او را ندیده... آرشه را با قدرت بیشتری میکشید و چشمانش را بسته بود نمیدانشت او هنوز هم روی تراس است یا نه،حدس هم میزد که به داخل رفته باشد ... بعد از چندین دقیقه چشمانش را باز کرد مرد را نشسته روی صندلی در تراس دید و همچنان برهنه سیگار دود میکرد و اورا تماشا میکرد... زیر لب میگفت: "احمق سرما میخوری! مردک دیوانه"....
مرد لامپ تراس را روشن کرده بود طوریکه تمام صورتش روشن و چهره اش و حتی ته ریشش از راه دور مشخص بود... اما چهره ی دخترک را نمیدید ، لامپ پشت بام سوخته بود و اگر هم سالم بود قطعا تمایلی به دیده شدنش نداشت.... کم کم داشت به خود ناسزا میگفت که اگر تورا بشناسد چه،اگر بفهمد در خانه اش فوضولی میکردی و رفتارهای مضحکت را بشنود چه... ؟ خواست که به خانه برگردد .. ویولون را در کیفش قرار داد،شالش را روی سرش گذاشت و بدون اینکه به مرد نگاه کند آرام آرام به سمت در کوچک پشت بام رفت... از پشت سر صدای کف زدن مرد را شنید...
- آن شب فالش ترین اجرای عمرش را در سرما برای کسی که هیچ از او نمیداند ولی دوستش دارد اجرا کرد....
احساس سبکی و تازگی میکرد و همزمان یک حسِ عجیب و تنهایی... درحالی که موهایش را خشک میکرد به سمت کشو رفت و از جعبه سیگاری درآورد و لم داد روی مبل سیگار را روشن کرد و چشمانش را بست... به روزهای گذشته فکر میکرد، به اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بود از آن روزها ساکت تر شده....کم کم هوا تاریک شد و بدون شام به رخت خواب رفت و به خواب رفت...
حدودا ساعت 4:30 صبح بود که از خواب بیدار شد، احساس گرسنگی میکرد و باز هم چیزی نخورد،پتو راروی سرش کشید و فکر کرد و فکر... به اینکه دیگر نمیخواهد در این خانه باشد به اینکه چه روزهایی را باید ببیند و باید دوباره با چه آدمهایی معاشرت کند ،بلند شد... در ظرفشویی صورتش را آب زد و خواب از چشمانش پرید!صدای اذان را شنید که از چندخیابان آن ور تر می آمد... هم دلش میخواست برود هم هیچوقت نمیخواست بوی آن خانه را رها کند... بالجبار خودش را برای بار آخر در آیینه اتاقش دید و به موهای تراشیده شده اش دست کشید و خندید... خندید به اینکه چه راحت شده برایش دل کندن! بارانی اش را پوشید و به سمت در رفت.. در ضعف عجیبی احساس میکرد ولی دلش نمیخواست چیزی بخورد،هوا هنوز تاریک بود،یادداشتی که از قبل آماده کرده بود را روی میز گذاشت و با چمدان سورمه ایش از خانه بیرون رفت و در را محکم بست.... همه چیز مثل فیلم جلوی چشمانش رژه رفتند...
سوئیچ را از جیب بارانی اش در اورد و ماشین را روشن کرد...و به تیر برق وسط کوچه نگاه کرد و برای آخرین بار به خانه نگاه کرد... ضبط را روشن کرد و صدای کوهن را میشنید و کم کم از خانه دور شد و به سبز ترین جاده رسید.... هوا کم کم روشن شده بود و در دلش نور امیدی روشن بود و برای راه جدید شوق خاصی داشت ... چشمانش خسته و لبهایش پوسته پوسته شده بودند اما هیچوقت نخواسته بودکه جلوی دنیا زانو بزند....
نور بیشتر میشد و صدای کوهن دلنشین تر و رویاهایش سبز تر.....
در نیمروزی آفتابی بارانی مورب میبارید،از آن بارانها که هوا آفتابیست و باران نم نم میبارد و بعدش هم رنگین کمان به سوی آسمان می آید و همدیگر را بغل میکردند، مثل همیشه بارانی گشاد و بوت های باران خورده ام را پوشیده بودم و در گوشم صدای کوهن را پخش میکردم و راه میرفتم و باران را بو میکشیدم تا به سر خیابان برسم از دست نگاه ها خلاصی نداشتم... همیشه فکر میکردم شاید ایراد از من باشد اما نه! چشمان آنها عادت کرده بود به ورانداز کردن دخترانی که مقداری موهایشان بیرون است و کمی رژ لب دارند... ایراد هیچوقت از من و دخترهای محله نبود چشمان آنها عادت به جست و جو در اندام و چهره ی دختران جوان داشت.... هنوزم یاد دارم وقتی خیابان را به سمت پایین طی میکردم مردانی که مشخص بود از سرکار برمیگردند با چشمانشان داستان های عجیبی بین خودشان و دخترهای جوان میساختند و آنالیز کردن و بررسی کردن این موضوعات چقدر برایم دردناک و سخت بود و از طرفی نمیخواستم باورش کنم... هرجور شده بالاخره به ابتدای خیابان رسیدم سوار تاکسی شدم و نفس نفس زنان دستهایم را مشت کردم و با نفسم گرمشان کردم،میدانستم آغازش تنها سوار تاکسی شدن است و بقیه اش لذت بخش خواهد بود... به سمت کوه بزرگ شهر میرفت و وقتی رسید با ذوق پیاده شدم و کوله ام را برداشتم کمی که بالا رفتم شروع کردم فکرهای عجیب غریب کردن... دوربینم را در آوردم و میدانشتم هیچ سوژه ای وجود ندارد اما دستم گرفتم و در دلم گفتم شاید چیز جالبی ببینم... همچنان صدای کوهن در گوشم بلند زمزمه میشد کمی بعد روی تخته سنگی نشستم و از بالا به شهر باران خورده نگاه کردم و دیدم که آفتاب شدیدا به فرق سرم میخورد خواستم عینکم را در بیاورم اما بیخیال شدم و خواستم کمی دور چشمهایم هم آفتاب بخورند.... چشمانم را بستم و در ذهنم تصور کردم روی یکی از مرتفع ترین کو ه های دنیا هستم و زیر پایم و آن پایین به جای ساختمان های کج و معوج پر از کوه های پوشیده شده با برف است و من یاید دفعه ی بعد تجهیزات بیشتری با خودم بیاورم که یخ نزنم و لذت کافی را ببرم.... کمی بیشتر که فکر کردم چندین کوه نورد و صخره نورد ماهر را دیدم که تمام زندگی شان را آن پایین گذاشتند تا نیکی و انرژی از کوه را دریافت کنند...
دوباره باران گرفت و سنگ ها سُر شدند، مجبور بودم رویاهایم را خاک کنم و روزی دیگر سراغشان بیایم ... باران شدیدتر از آن پایین میبارید و هیچکس در کوه نبود ،اگرهم بودند مطمئنا مثل من تنهایی نیامده بودند و با هم تصمیم میگرفتند که چکاری انجام دهند.... آرام آرام پایین آمدم و دلم نمیخواست برگردم اما اگر برنمیگشتم ممکن بود اوضاع وخیم شود و تا تاریکی آن بالا بمانم.. بغضم گرفت که چرا باید رویاهایم را آنجا جا بگذارم و شب تنهایی به خانه برگردم و در صورتی که میدانم فردا هیچ اتفاقی نمی افتد.... به پایین رسیدم و کمی از راه را پیاده زیر باران رفتم و بعد سوار تاکسی شدم و از شیشه عقب کوه را و محدوده ی مکان تعیین شده ام را نگاه کردم و کم کم دور شدم و کمی بعد از ترافیک روزهای بارانی به خانه رسیدم.. خانه در همان محله !!!
عشق باید خودش،بیاید....
آن هم ناگهان!
انگار حرفایی ان که دل و ذهن راضی نمیشن جز خودت کسی بدونتشون ....
مادرش: اون خیلی خوب بود... اصلا با همه فرق داشت...
من: میدونم،میدونم....
(و گریه های تموم نشدنی تو بغل بی جونش..)
زندگی چه بخواهی چه نخواهی اینها را پیش روی تو میگذارد،پس چه بهتر خودت دنبالشان روی و تجربه هایت را بیشتر کنی ... آن وقت است که زندگی از غافلگیر کردنت شکست میخورد و تو آمادگی همه چیز را داشتی، آنقدر همه چیز را سخت نکن و گاهی خودت را در زندگی رها کن،تجربه کن، برای روزهای بعدی زندگی ات بهتر است...شاید فقط گفتنش راحت باشد اما اگر این کارها را انجام دهی در مقابل روزهای سخت آینده کمِ کم یک موش ترسو نیستی و قبلا چیزهایی دیدی و بخاطر داری...
+چرا نارنگی؟ آخه نارنگی دوست داشت ، آخرین عکسی ام که تو اینستاگرامش گذاشت یه نارنگی پوست کنده بود...
نمیدانم بخاطر سکوت خانه ست یا
گوش هایم دیگر عادت به شنیدن ندارند؟
انقدر بلند که صدای قورت در سرم میپیچد....
به چه قیمتی؟
به قیمت آدم اول نشدنم؟
به قیمت تاراج عواطفم؟
به چه قیمتی....؟
+ و نیچه پاسخ نمیدهد، فقط یک چیز گفته که گفته باشد...!
+آره دقیقا ازونا که خیلی وقته نیس...
فکر کن....
فکر کن...
فکر کن......
و به خواب برو...
واقعا مغزم خالی میشه از این همه رفتارای عجیب که نمیدونم آدما چجور اختراعش میکنن...
دوستانم را، بلاگ های مورد علاقه ام را گم و گور کردی و هرچه سرچ میکنم نیستند که نیستند...
+ کم نمیارم که، مینویسم باز...