ابلح

چند روز پیش بخاطر داستانی که پیش اومده بود خیلی عصبی بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم؟ یه شک بزرگ داشتم بین دو نفر و نمیدونستم حرف کدومشون درسته؟ چند ساعت تو یه برزخ خیلی بزرگ بودم که خوشبختانه مشکل حل شد و تونستم بفهمم کی دوستِ واقعیه و کی تظاهر به دوست بودن میکنه....بعضی وقتا آدما چنان خوب نقش بازی میکنن و دروغ میگن که دلت نمیاد باور نکنی...

انقدر خوب جانب داری میکنن و حرف میزنن که اگه خدا هم بیاد زمین گولشونو میخوره و این چیزا شاید کمی به خانواده و طرز بزرگ شدن مربوط باشه اما بیشترش به ذات آدم برمیگرده، اینکه ذات یه آدم چقدر میتونه پست باشه که از سادگی دیگران سوء استفاده کنه....

بی لیاقتی آدما هیچوقت پنهون نمیشه،یه روزی ،یه جایی صداش در میاد....

روزهای رفته هرگز نمی میرند

شاید این عجیب ترین و هولناک ترین اتفاقات زندگی اش بوده و خواهد بود...بعد از گذر روزها به دانشگاه رفت و سرش را پایین انداخت... از درب ورودی  وارد سالن شد و سرش را که بالا گرفت عکس او را که کنارش با ابزار فتوشاپ یک نوار مشکی گذاشته بودند دید... بغض خفه اش کرد...پله ها را بی حال و رمق بالا رفت و به روزهایی فکر کرد که او هم در آن دانشگاه نفس میکشید و بارها و بارها در تمام نقاط دانشکده دیده بودش....به بهار و شکوفه، به صدای شاتر،به سلفی هایشان با با ذوق، به باران، به باغ گل، به قهر ها،تماس های تلفنی کوتاه،به وقتهایی که اشک امانش را بریده بود و خود را بیچاره صدا میکرد... با هرفشاری که بود سرکلاس نشست و تمام ذهنش درگیر صحنه هایی بود که دیده بود و بارها دستانش گز گز کردند و کاملا بی حس شدند... یک لحظه هم از جلوی چشمانش دور نمیشد و هیچ نمیدانست تا کی باید روزها را با این نادنجی بگذراند و میدانست تنها چیزی که تا آخر عمر یادش میماند این اتفاق تلخ است.... کلاس که تمام شد از پله ها میان همهمه پایین آمد،سنگینی نگاه بعضی هارا احساس میکرد بی اینکه دوباره به تابلوی اعلانات نگاه کند از سالن دور شد و دور تر شد ... به سر خیابان که رسید همان فلافلی را دید که با او و یکی از دوستانش سال پیش آنجا رفتند و بعد از خوردن غذایشان چنان بارانی گرفت که نمیتوانستند از مغازه بیرون بیایند و برای رفتن پنجاه قدم نمیتوانستند بیرون بزنند چون تمام لباس ها و سر و رویشان خیس میشد...نیم ساعتی در فلافلی ماندند و کم کم به ساعت امتحان نزدیک میشدند و دلشان را به دریا زدند ،دوان دوان زیر باران به سمت در دانشگاه دویدند... پاهایشان گلی و تنشان خیس شد اما قلبهایشان گرم بود و خندان... به قیافه ی آب کشیده ی همدیگر میخندیدند و همدیگر را مسخره میکردند....و حالا دیگر آن لب ها، آن چشم ها نخواهند خندیدید...

سوار تاکسی شد وقتی از جلوی فلافلی رد میشد چشمانش را محکم به هم فشار داد تا نبیند ، تا یادش نیاید....

تایم

زمان به طرز عجیبی همه چیز را حل خواهد کرد،درست وقتی که غرق در غم و اندوه هایمان هستیم اگر زمان نگذرد هیچوقت نجات پیدا نمیکنیم و همیشه در همان حال خواهیم ماند! زمان بهترین و شاید بدترین موهبت به هرانسانی ست که هیچوقت هیچکس آن را درک نخواهد کرد...اگر زمان نمیگذشت ما هیچوقت به رویاهایمان نمیرسیدیم و همه چیز برایمان قابل تحمل نمیشد.....

فالش های غیرمعمول

کم کم به خانه میرسید ،سرش را بالا گرفت و آپارتمان رو به رویی را که نمیدانست او در کدام واحدش زندگی میکند را با یک آه که بخار از دهانش بیرون میزد نگاه کرد...هوا خیلی سرد بود و به زور و با دستان سرخ شده از سرمایش کلید را از کیفش درآورد و قفل را باز کرد... پله هارا دوتا یکی بالا رفت وقتی به در خانه رسید کفش چندین غریبه را جلوی درب خانه دید و ترجیح داد به خانه نرود و به سمت پشت بام برود ، کلید پشت بام را از پشت جا کفشی برداشت و آرام آرام پله ها بالا رفت... به پشت بام رسید و ویولون را در آورد و کمی با ها کردن بر دستانش خودش را گرم کرد و شالش را باز کرد، موهایش دیگر مثل قبل در باد نمیچرخیدند.. شال گردنش را دور گردن و دهانش پیچاند و شروع به نواختن کرد ،آرام آرام قدم میزد و میچرخید ... ناگهان چشمش به پنجره ی روبه رویی خورد،مرد جوانی با یک پیراهن سفید پشت شیشه با عصبانیت باکسی صحبت میکرد که او فقط سایه ی اش را میدید و نواختنش با ریتم کُندی ادامه داشت... در چشمانش کنجکاوی موج میزد... با چشمانش حرکات مرد را دنبال میکرد ، مرد دستانش را با خشم تکان میداد و  به یکباره در جایش خشکش زد... او همچنان نگران و پراسترس مرد را نگاه میکرد و ویولونش را در دست داشت...مرد در جایش خشکش زد و دیگر سایه ی زن دیده نشد... مرد به آرامی روی مبل نشست و سرش را بین دستانش قرار داد...

برای اینکه مرد را متوجه خود نکند آرام نشست و شروع به نواختن کرد ، زیرش یخ و منجمد کننده بود اما مینواخت و تمام حواسش به این بود که دعوا و این همه وضع تشنج بار برای چه بوده؟ چند دقیقه ای نشست و سپس بلند شد و مرد را برهنه دید که روی تراس سیگاری روشن کرده طوری رفتار کرد انگار اورا ندیده... آرام آرام شروع به نواختن کرد و حالا کاملا در معرض دید مرد بود... چشمانش را بسته بود و ناگهان به یادش آمد او همان مرد است که ماه هاست ، صبح ها که به کلاس و سرکار میرود با او همزمان از خانه بیرون می آید و آرام آرام پشت سرش قدم میزند  و آ ن مرد هیچوقت او را با دقت نگاه نکرده...استرسی که داشت بیشتر شد و خواست طوری وانمود کند که انگار او را ندیده... آرشه را با قدرت بیشتری میکشید و چشمانش را بسته بود نمیدانشت او هنوز هم روی تراس است یا نه،حدس هم میزد که به داخل رفته باشد ... بعد از چندین دقیقه چشمانش را باز کرد مرد را نشسته روی صندلی در تراس دید و همچنان برهنه سیگار دود میکرد و اورا تماشا میکرد... زیر لب میگفت: "احمق  سرما میخوری! مردک دیوانه"....

مرد لامپ تراس را روشن کرده بود طوریکه تمام صورتش روشن و چهره اش و حتی ته ریشش از راه دور مشخص بود... اما چهره ی دخترک را نمیدید ، لامپ پشت بام سوخته بود و اگر هم سالم بود قطعا تمایلی به دیده شدنش نداشت.... کم کم داشت به خود ناسزا میگفت که اگر تورا بشناسد چه،اگر بفهمد در خانه اش فوضولی میکردی و رفتارهای مضحکت را بشنود چه... ؟ خواست که به خانه برگردد .. ویولون را در کیفش قرار داد،شالش را روی سرش گذاشت و بدون اینکه به مرد نگاه کند آرام آرام به سمت در کوچک پشت بام رفت... از پشت سر صدای کف زدن مرد را شنید...

- آن شب فالش ترین اجرای عمرش را در سرما برای کسی که هیچ از او نمیداند ولی دوستش دارد اجرا کرد....

شروع دوباره به قیمت شکستن های ممتد...

مثل همیشه موهایش را بافت و قیچی را دستش گرفت ،چشمانش را بست و موهارا قیچی کرد،چشمانش را باز نکرده بود و دوان دوان به سمت حمام رفت و قبلش ماشین را برداشت و داخل حمام رفت میخوا ست خودش را غافلگیر کند و چشمانش را باز کرد،موها تا بالای گردنش را دید... کوتاه تر از همیشه و یاد نداشت آخرین بار کی انقدر کوتاه بوده ، ماشین را به سمت موهایش برد ... همیشه از صدای قیژ قیژش بدش می آمد اما حالا مجبور بود... انگار نه انگار روزی عاشق موهای فرخورده و بلندش بود و هرجا که بحث موی بلند میشدهمیشه حرف از کوتاه نکردن موهایش میزد!اما حالا چه بر سرش آمده که تصمیم گرفته بود از لطیف ترین علاقه اش بگذرد... دوش گرفت و از حمام بیرون آمد...

احساس سبکی و تازگی میکرد و همزمان یک حسِ عجیب و تنهایی... درحالی که موهایش را خشک میکرد به سمت کشو رفت و از جعبه سیگاری درآورد و لم داد روی مبل سیگار را روشن کرد و چشمانش را بست... به روزهای گذشته فکر میکرد، به اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بود از آن روزها ساکت تر شده....کم کم هوا تاریک شد و بدون شام به رخت خواب رفت و به خواب رفت...

حدودا ساعت 4:30 صبح بود که از خواب بیدار شد، احساس گرسنگی میکرد و باز هم چیزی نخورد،پتو راروی سرش کشید و فکر کرد و فکر... به اینکه دیگر نمیخواهد در این خانه باشد به اینکه چه روزهایی را باید ببیند و باید دوباره با چه آدمهایی معاشرت کند ،بلند شد... در ظرفشویی صورتش را آب زد و خواب از چشمانش پرید!صدای اذان را شنید که از چندخیابان آن ور تر می آمد... هم دلش میخواست برود هم هیچوقت نمیخواست بوی آن خانه را رها کند... بالجبار خودش را برای بار آخر در آیینه اتاقش دید و به موهای تراشیده شده اش دست کشید و خندید... خندید به اینکه چه راحت شده برایش دل کندن! بارانی اش را پوشید و به سمت در رفت.. در ضعف عجیبی احساس میکرد ولی دلش نمیخواست چیزی بخورد،هوا هنوز تاریک بود،یادداشتی که از قبل آماده کرده بود را روی میز گذاشت و با چمدان سورمه ایش از خانه بیرون رفت و در را محکم بست.... همه چیز مثل فیلم جلوی چشمانش رژه رفتند...

سوئیچ را از جیب بارانی اش در اورد و ماشین را روشن کرد...و به تیر برق وسط کوچه نگاه کرد و برای آخرین بار به خانه نگاه کرد... ضبط را روشن کرد و صدای کوهن را میشنید و کم کم از خانه دور شد و به سبز ترین جاده رسید.... هوا کم کم روشن شده بود و در دلش نور امیدی روشن بود و برای راه جدید شوق خاصی داشت ... چشمانش خسته و لبهایش پوسته پوسته شده بودند اما هیچوقت نخواسته بودکه جلوی دنیا زانو بزند....

نور بیشتر میشد و صدای کوهن دلنشین تر و رویاهایش سبز تر.....

کوه

در نیمروزی آفتابی بارانی مورب میبارید،از آن بارانها که هوا آفتابیست و  باران نم نم میبارد و بعدش هم رنگین کمان به سوی آسمان می آید و همدیگر را بغل میکردند، مثل همیشه بارانی گشاد و بوت های  باران خورده ام را پوشیده بودم و در گوشم  صدای کوهن را پخش میکردم و راه میرفتم و باران را بو میکشیدم تا به سر خیابان برسم از دست نگاه ها خلاصی نداشتم... همیشه فکر میکردم شاید ایراد از من باشد اما نه! چشمان آنها عادت کرده بود به ورانداز کردن دخترانی که مقداری موهایشان بیرون است و کمی رژ لب دارند... ایراد هیچوقت از من و دخترهای محله نبود چشمان آنها عادت به جست و جو در اندام و چهره ی دختران جوان داشت.... هنوزم یاد دارم وقتی خیابان را به سمت پایین طی میکردم مردانی که مشخص بود از سرکار برمیگردند با چشمانشان داستان های عجیبی بین خودشان و دخترهای جوان میساختند و آنالیز کردن و بررسی کردن این موضوعات چقدر برایم دردناک  و سخت بود و از طرفی نمیخواستم باورش کنم... هرجور شده بالاخره به ابتدای خیابان رسیدم  سوار تاکسی شدم و نفس نفس زنان دستهایم را مشت کردم و با نفسم گرمشان کردم،میدانستم آغازش تنها سوار تاکسی شدن است و بقیه اش لذت بخش خواهد بود... به سمت کوه بزرگ شهر میرفت و وقتی رسید با ذوق پیاده شدم و کوله ام را برداشتم کمی که بالا رفتم شروع کردم فکرهای عجیب غریب کردن... دوربینم را در آوردم و میدانشتم هیچ سوژه ای وجود ندارد اما دستم گرفتم و در دلم گفتم شاید چیز جالبی ببینم... همچنان صدای کوهن  در گوشم بلند زمزمه میشد کمی بعد روی تخته سنگی نشستم و از بالا به شهر باران خورده نگاه کردم و دیدم که آفتاب شدیدا به فرق سرم میخورد خواستم عینکم را در بیاورم اما بیخیال شدم و خواستم کمی دور چشمهایم هم آفتاب بخورند.... چشمانم را بستم  و در ذهنم تصور کردم روی یکی از مرتفع ترین کو ه های دنیا هستم و زیر پایم و آن پایین به جای ساختمان های کج و معوج پر از کوه های پوشیده شده با برف است و من یاید دفعه ی بعد تجهیزات بیشتری با خودم بیاورم که یخ نزنم و لذت کافی را ببرم.... کمی بیشتر که فکر کردم چندین کوه نورد و صخره نورد ماهر را دیدم که تمام  زندگی شان را آن  پایین  گذاشتند تا نیکی و انرژی از کوه را دریافت کنند...

 

دوباره باران گرفت و سنگ ها سُر شدند، مجبور بودم رویاهایم را خاک کنم و روزی دیگر سراغشان بیایم ... باران شدیدتر از آن پایین میبارید و هیچکس در کوه نبود ،اگرهم بودند مطمئنا مثل من تنهایی نیامده بودند و با هم تصمیم میگرفتند که چکاری انجام دهند.... آرام آرام پایین آمدم و دلم نمیخواست برگردم اما اگر برنمیگشتم ممکن بود اوضاع وخیم شود و تا تاریکی آن بالا بمانم.. بغضم گرفت که چرا باید رویاهایم را آنجا جا بگذارم و شب تنهایی به خانه برگردم و در صورتی که میدانم فردا هیچ اتفاقی نمی افتد.... به پایین رسیدم و کمی از راه را پیاده زیر باران رفتم و بعد سوار تاکسی شدم و از شیشه عقب کوه را و محدوده ی مکان تعیین شده ام را نگاه کردم و کم کم دور شدم و کمی بعد از ترافیک روزهای بارانی به خانه رسیدم.. خانه در همان محله !!!

عشق

کار بیهوده ایست دنبال عشق بگردی

عشق باید خودش،بیاید....

آن هم ناگهان!

همیشه انجام یه کار اولش سخته بعدش که عادی میشه هر کاری از آدم برمیاد... کاش هیچوقت کارای بد و ضرر رسوندن عادی نشه...همه ی دزدا و قاتلا اولش هرکاری براشون سخت بوده... دقیقا بعد از دفعه ی اول همه چی آسون و ممکن میشه..

ناگفته های ابدی

بعضی حرفها هستند حتی اگه کسی ام پیدا بشه که بخوای بهش بگی نمیشه...

انگار حرفایی ان که دل و ذهن راضی نمیشن جز خودت کسی بدونتشون ....

تاکسی

امشب بعد از خرید سوار تاکسی شدم ، راننده با دو تا دختر جوون که انگار دختراش بودن داشت آروم و ریز حرف میزد...پول خورد نداشتم و گفت نمیخواد برو و صلوات بفرست...هوا تاریک شده بود.. بازم به سمت ایستگاه تاکسی رفتم و راننده تا مقصد انقدر بلند بلند با مرد پشت سریم حرف زد که هر چی ولوم موزیک رو زیاد میکردم بازم صداش میومد... اصلا مراعات نمیکرد که یکی این کنار نشسته... شاید مشتاق نباشه حرفامونو بشنوه اون هم با صدای کر کننده... این همه تفاوت های بزرگ بین آدما ... این همه تناقص بین رفتار آدما واقعا قابل تامله.... و گاهی اوقات تاسف برانگیز...

رفتنی

رفته بودم خونشون ، چند روز بعد از چهلم... روی تمام طاقچه ها و اُپن آشپزخونه عکسهاش رو روی شاسی زده بودن و کلی کنار هم چیده بودن...مادرش میگفت صبح که بیدار میشم دونه دونه با همشون حرف میزنم ... به یکیشون میگم صبحونه بیا بخور...به اون میگم لباساتو اتو کردم ... همینطور تا آخر با همشون حرف میزنم و آخرشم گریه و زاری....  اگه سالها هم بگذره یه مادر نمیتونه رفتن بچه اش زیر خاک رو تحمل کنه و مرگ با تمام بدی ها،غم ها و  کمبود حس های آرامش و خوبی بزرگترین درسی که میده اینه که : بزرگ باش و شریف زندگی کن در حالی که حس کنی هر لحظه امکان داره بمیری و باید از خودت یادِ خوب به جا بذاری... وگرنه هیچکس سرخاکت نمیاد و برات دعای عفو نمیخونه ... باید اونقدر بی آزار بشی که حتی برای چند روز همه نفسشون بگیره نه که نفس راحت بکشن....

مادرش: اون خیلی خوب بود... اصلا با همه فرق داشت...

من: میدونم،میدونم....

(و گریه های تموم نشدنی تو بغل بی جونش..)

بگذر

زندگی رو بر اساس پایین آوردن توقعات از آدما بساز تا خوشبخت شی...

حریص های مدرن

توشلوغی و گرگیجه گیری های تهران بودم،تنها و آروم،سرمم هم بیشتر اوقات پایین ...کوله پشتیم روی دوشم بود و شلوغیارو نگاه میکردم... تو قطار داخل شهری تنم از نگاهای اونور شیشه مردا مور مور میشد..همیشه احساس میکردم اونا که با سماجت به خانومها زل زدن دارن اونهارو برهنه تصور میکنن و تو دنیای خودشون غرقن،حتی گاهی اوقات اونها رو به گرگ های گرسنه ای که هیچوقت به غذا نمیرسن یا اگرم برسن حریص ترن تشبیه میکنم...خیلیا بودن که حتی یک لحظه ام از ساده ترین خانومها چشم برنمیداشتن و ازونجا که من خیلی خودخوری میکنم همیشه تو خودم حرص میخوردم...واسه همین چیزا هر وقت سوار مترو میشم سعی میکنم نزدیک اون شیشه ی کذایی نشم... آخه چرا شیشه؟ واسه بعضی مردم اینجا دیوار بتنی ام کارشو نمیکنه حالا میاین شیشه میذارین که فساد چشمی بیشتر شه؟

 

ریسک

گاهی اوقات اجازه بده اتفاقات کار خودشان را بکنند و تورا دنبال خودشان بکشند،اجازه بده از روی یک پشت بام سر به عقب پرتاب شوی،اجازه بده به خودت گاهی گریه کنی و زجه بزنی،اجازه بده آدمهای بیخودی وارد زندگی ات شوند و سپس بیرونشان کن،اجازه بده ضمیرت فکرهایی که نکرده را به خاطر آورد،جاهایی برو که قبلا از آنها میترسیدی،با آدمهای خطرناک و غیر معقول و هیجانی ارتباط برقرار کن اما مراقب خودت باش...

زندگی چه بخواهی چه نخواهی اینها را پیش روی تو میگذارد،پس چه بهتر خودت دنبالشان روی و تجربه هایت را بیشتر کنی ... آن وقت است که زندگی از غافلگیر کردنت شکست میخورد و تو آمادگی همه چیز را داشتی، آنقدر همه چیز را سخت نکن و گاهی خودت را در زندگی رها کن،تجربه کن، برای روزهای بعدی زندگی ات بهتر است...شاید فقط گفتنش راحت باشد اما اگر این کارها را انجام دهی در مقابل روزهای سخت آینده کمِ کم یک موش ترسو نیستی و قبلا چیزهایی دیدی و بخاطر داری...

کولی کنار آتش رقصِ شبانه ات کو؟

نارنگیِ غمگین

یهو آدم خشکش میزنه وقتی یاد بعضی اتفاقات میوفته، درست مثل الان وسط نارنگی خوردن یادم افتاد و انگار همه چیزو تو دو تا دونه نارنگی دیدم..اولین چیزی ام  که همیشه یادم میوفته هجوم جمعیت و بعدش پای چند تا مرد که از  بینشون خاک و بیل ویه گودی بزرگ که بهش میگن قبر...با صدای گریه و شیون های غیر قابل کنترل..

+چرا نارنگی؟ آخه نارنگی دوست داشت ، آخرین عکسی ام که تو اینستاگرامش گذاشت یه نارنگی پوست کنده بود...

قولوپ حتی

چایی را مینوشم و صدای قورتش را میشنوم ،

نمیدانم بخاطر سکوت خانه ست یا

گوش هایم دیگر عادت به شنیدن ندارند؟

انقدر بلند که صدای قورت در سرم میپیچد....

تناقصات نیچه

در زندگی زخم هایی هست که روح را تدریجی مثل خوره نابود میکند و تو اولش فکر میکردی دردیست که از پسش بر می آیی...زیر آن رنج ها عوض میشوی و هربار زیر لب به نیچه  که گفته "دردی که تورا نکشد قوی تر میکند"مدام میگویی

به چه قیمتی؟

به قیمت آدم اول نشدنم؟

به قیمت تاراج عواطفم؟

به چه قیمتی....؟

+ و نیچه پاسخ نمیدهد، فقط یک چیز گفته که گفته باشد...!

زمستون مشتی

تو هر فصل میشه یجور بود  اما زمستون فقط باید زیر پتو یا کنار شومینه باشی، بخوابی و صبح بیدار شی ببینی داره برف میاد...برفا !ازونا که تآ شب بند نمیاد...

+آره دقیقا ازونا که خیلی وقته نیس...

میشه

چشماتو ببند خودتو تو یه قلعه جادویی تصور کن ،

فکر کن....

فکر کن...

فکر کن......

و به خواب برو...

 

شل فکر

گردنم درد میکنه ، از عصر که ابروهای مامانو برداشتم و سرم پایین بود گردنم درد میکنه و کلافم کرده.نمیدونم چرا وقتی شب میشه حدود ی10 به بعد یه حس سرد و گس میاد سراغم. هم دلم میخواد بنویسم هم حوصلشو ندارم اما تو دلم میگم بیچاره تو  از بچگی همین ارومت کرده واسه من نآز نکن....روزا زود میگذرن و هی اینده برام مجهول تر...همیشه که رویا پردازی میکنم  یه حس ترس هست که نکنه  بهش نرسم..

 

تجربه

گاهی وقتا همه ی شواهد نشون میده که کارت اشتباهه یا بعدا تاوان پس میدی ،اما وقتی  دل راضی نباشه و  ته دلت بگه کارت درسته . مثل همین اتفاقای اخیر که میگه دلمو شکوندی و اه و ناله...ولی همون شواهد نشون میدن که حالش خوبه و اون حرفا واسه انتقال عذاب وجدان به من بوده و من  میتونم از حس ششم استفاده کنم وبفهمم...آدمها گاهی اوقات رفتارهای عجیبی از خودشون نشون میدن که تعجب میکنم و هیچی ندارم بگم ....

واقعا مغزم خالی میشه از این همه رفتارای عجیب که نمیدونم آدما چجور اختراعش میکنن...

خونه رو به آتیش کشید

بلاگفا طی یک حرکت فوق انتحاری تمام خاطرات و نوشته ها را پاک کرد و حالانمیدانم اعتماد دوباره به او کار درستی ست یا  نه؟

دوستانم را، بلاگ های مورد علاقه ام را  گم و گور کردی و هرچه سرچ میکنم نیستند که نیستند...

+ کم نمیارم که، مینویسم باز...

بوی قدیما

اینجا بوی همیشگی شو میده،

ساکت ،

آروم ،

مث چند سال پیشا که تازگی داشت هنوزم داره

انگار دنیا یه طرفه اینجا یه طرف ...

اینجا شاید بهشت دومه، واسه فکر و خیالایی  که نمیدونن کجا برن...

چی بهتر از تایپ رو صفحه ی سفید اینجا؟