شاید خیلی زود
یه جایی اون اوایل بزرگسالی یه حقیقتی خورد تو صورتم که من ادم خاصی نیستم و هیچوقت هم قرار نیست خاص باشم. اون موقعی که مدرسه نمیرفتم ولی کامل خوندن و نوشتن بلد بودم وبعدش که بدون خوندن نمره میگرفتم و تلاش خاصی نمیکردم، بزرگترها بهم میگفتن که من خیلی با استعداد و خاصم، از همه بهترم و باید قدر نعمت «هوش و استعداد» رو بدونم. خیلی طول نکشید که بفهمم دنیای واقعی خارج از مدرسه پر از ادمهای خیلی خیلی باهوش تر از منه و من فقط یه ادم معمولیام که مثل اکثر جمعیت دنیا برای رسیدن به هر چیزی باید زحمت بکشه. حالا الان و در استانه میانسالی میدونم اتفاق خاصی هم قرار نیست توی زندگیم بیفته. قرار نیست عشق، ماجراجویی، یه چیزی که تاثیر خاصی داشته باشه و جایی ثبت بشه برام اتفاق بیفته و از روزی که قبولش کنم بحران میانسالی هم شاید تموم بشه....