۰۵:۰۶
آسمان کم کم نور میگیرد و از تاریکی شب دور میشود و روزی نو شروع میشود... و انگار نه انگار که شب قبل چه اتفاقاتی افتاده . واقعا زندگی همین نیست؟ یک حجم پوشیده شده از همه چیز ،همه ی حس ها ،اتفاقات و گذر زمان ... آمدن شب و روز ... و بدی یا خوبی آدمها چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ جز این نیست که هر کس تنها به نیازش فکر میکند و هر کسی برای امیالش دست به هر کاری میزند؟ نمیدانم بعد از اینکه چشمانم را میبندم روحم کجا میرود و چه بوهایی را استشمام میکند و با چه کسانی حرف میزند ، اما میخواهم در دشتی فراخ بی هیچ آدمی با یک موسیقی بلند ، در حالی که دامن گلدار پوشیده پابرهنه بنشیند و خط افق را نگاه کند و موهایش به علت کوتاهی تکان کمی بخورند ولی باد به کف سرش برسد و آزاد باشد، از هر حس بدی که هست، ناشناخته با  دروغ،خیانت،هرزگی،دلتنگی،شهوت،تیرگی و تمام حس های منفور که جسمم تجربه کرده و دیده و از او طلب شده ... روحم حداقل با خیال راحت رژ لب قرمز بزند و دامن چین دار و پیراهن گشاد بپوشد و باز هم پابرهنه وسط شهر از این سو به آن سو بدود و هیچکس هم او را نبیند ، چون روح من است ، و روح من در جسم خمیده ی من چه حس های نشاط و سرکشی دیوانه واری دارد .... روحم را باید به تنهایی و دلتنگ نشدن و دوری از آدمها عادت دهم ، چه کسی گفته انسان ها تنها و بی همدم میمیرند یا بدبختند؟ شاید در تقدیر یک نفر خوشبختی و تنهایی با هم نوشته شده باشند و چه اشکالی دارد بیخیال تمام مردم روح سرکش و آزادی خواهم را با خودم حمل کنم و هیچکس برایم اهمیتی نداشته باشد و هیچ دلبستگی و عشقی نداشته باشم؟ جز به کسی که مرا زاده و نه ماه تمام از  خونش رشد یافتم و دلسوزانه تنها او عشق را به روی چشمانم کار گذاشته؟
دور خواهم شد و موسیقی های مورد علاقه ام را گوش خواهم داد و از کنار هر کس که رد میشوم بی اهمیت و انگار که آنها را ندیدم چون خوب و بد آدمها را دیدم ، شناختم و فهمیدم من تنها با خود و روح خود که خیلی ها درکش نمیکنند تنهایم و نمیتوانم اطراف را عوض کنم و تنها این منم که میتوانم خودم را شبیه روح بی آلایشم کنم و به دور از هر گناه تحمیل شده ای زندگی کنم ... آری باید دور شوم و دور تر ... و در دشتی فراخ آزادانه نفس بکشم و حالا که چشمانم را میبندم و موسیقی در گوشم زمزمه میشود به خلا فکر کنم و آدمها ، این جرم های خوب یا بد را فراموش کنم و از فردا تنها ۴ نفر را مورد محبت ، عشق و دوستت دارم هایم قرار دهم و در یک خانه آرام و سر به زیر با آنان زندگی کنم ... آن بیرون با من غریب است ... شاید هم من با آن بیرون .... ولی حال که تصمیمم را به تئوری رساندم برایم راحت و قابل اجراست ....
صدای گنجشکها می آید که نوید صبح را میدهند و کم کم هوا روشن میشود و چشمانم را روی هم میگذارم .....