broken
مطلقه ست و با بچه های کوچیکش پیش مادر پیرش زندگی میکنه. ازم پرسید از سرکار برمیگردی؟ ،جواب دادم نه بیرون بودم ... انگار که منتظر واکنش بود تا بترکه ! انگار در اون لحظه منو سنگ صبور و یه جسم واسه خالی کردنش میدید .. شروع کرد به درد و دل های زیر پوستی اما نه طوری که مشکلات اصلیش رو بشه...
بخاطر ۷۰۰ تومن میرم مغازه کار میکنم... سخته اما خداروشکر.. باید فقط بگیم خدایا شکرت ...
بیشتر ادامه داد و در آخر با بغض گفت وقتی بمیرم قبل ازبنکه نکیر و منکر ازم سوال بپرسن میگم فقط یه سوال از خدا دارم "خدایا چرا؟" انقدر با حسرت و بغض گفت که هیچ حرفی نداشتم بزنم ... نرسیده به کوچه خداحافظی سردی کرد و رفت سوپرمارکت برای خرید ... فاصله ی کمی مونده بود تا خونه !مغزم قفل بود ، انگار نمیتونستم فکر کنم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که فکر نمیکردم زنی که از بچگی تو کوچه میدیدمش و با مادرش سلام علیک داشتم یه شب اینجوری خودشو برام رو کنه ....
گاهی وقتا لازمه دلِ آدم بشکنه از غربت بعضی ها ...
وقتی جلوی در رسیدم فهمیدم پاکت آبمیوه ام تو دستم مچاله شده و دستم چسبونکی... !