روزمرگی ۲
پاییز تو راهه و چند ساعت دیگه میرسه و ای کاش هر دوازده ماه سال پاییز بود ! نگا کن آخه... نیومده داره با رعد و برق خودنمایی میکنه ...
پاییز تو راهه و چند ساعت دیگه میرسه و ای کاش هر دوازده ماه سال پاییز بود ! نگا کن آخه... نیومده داره با رعد و برق خودنمایی میکنه ...
منظورش یوموش،خوشبو کننده هوا بود،شاید خیلی الان خنده دار جلوه نکنه ولی اون لحظه وسط خستگیم بهش احتیاج داشتم.
خندیدم و گفتم بله یوموووش داریم و دادم بهش :)
چند روز پیش صبح از جلوی در پیرزن رد میشدم، در بزرگ آهنی باز شده بود، پراید سفید تقریبا کهنه پسرش جلوی در پارک بود و پیرزن داشت بلند بلند روی ویلچر گریه میکرد نمیدونم چرا؟!
اون روزم دیرم شده بود و باید سریع تر راه میرفتم وقتی اون قیافه در هم رفته و ناراحتشو دیدم انگار قلبم از جا کنده شد ، خواستم برم پیشش جلوی ویلچرش زانو بزنم بگم چی شده مامان جون؟ بگو کمکت کنم، بهش دستمال کاغذی بدم اشکاشو پاک کنه و اروم بگیره ... اما نمیتونستم و نباید میرفتم ...
اره درسته جمعه بود... شاید پسرش داشت روز جمعه تنهاش میذاشت تا بره تفریح! شاید ... من هیچی نمیدونم ... میدونمم حدسیاتم بیخوده و هیچی نمیدونم فقط باید بگم دلم براش خونه! بعد اون روز یکی از سگا نیست و اون یکی همیشه زیر سایه ناراحت دراز میکشه ... شاید اون روز پسره اون سگ بزرگ رو سوار پراید کرده و برده ! نمیدونم چرا ! اما دوس داشتمجای اون مرد بی احساس عینکی با شکم گنده یه زن پیش پیرزن زندگی میکرد تا ارومش کنه و همه مردم کوچه نبینن گریه هاشو .... خلاصه که دلم براش کبابه و الان دیگه جزقاله شده ! هربار گه رد میشم به این فکر میکنم که نکنه منم پیر شدم اینجور شم؟
بگذریم ازینکه تعمیرگاه پاترول و ماشینای شبیهش چسبیده به خونه پیرزن و بعد رد شدن از حیاط اونا به محض اینکه به تعمیرگاه میرسم با دیدن پاترولا با آرم 4×4 قند تو دلم اب میشه ! حالا خوبه داغونن و تحت تعمیر ...وگرنه که غش کردنم حتمی بود ...
درگیر رابطه ی عاطفی الکی نشید !
درگیر رابطه ی عاطفی یکطرفه نشید!
درگیر رابطه عاطفی با یه گوسفند نشید
و تا جایی که میتونید کلا درگیر رابطه عاطفی،احساسی،عشقی و چیزهایی شبیه این نشید !
مگر اینکه طرف واقعا گوسفند نباشه و بفهمه و ببینه کاراتونو ، عشقتونو، محبتتونو ...
مرسی !
یبار که داشتم رد میشدم صدام زد گفت بیا جلو ، از پشت نرده ها گفتم جانم؟ گفت : تو خونه بغلی هنوز آقای منصوری زنده اس؟ گفتم حاج خانوم من نمیشناسم آقای منصوریو گفت مگه تو پریچهر نیستی؟ مامانِ علی ،دختر اقای منصوری؟ گفتم نه حاج خانوم اشتباه گرفتی ! هیچی نگفت و رفتم ...
از اون روز فهمیدم حواسش سرجاش نیست،فقط میشینه تو حیاط و مردمِ تو کوچه رو نگاه میکنه !
فقط ظهرا که برای استراحت میام خونه نیست و انگاری که بخاطر گرما میره تو اتاق ، اون ساعت سگا هم زیر آفتاب خوابیدن و دیگه پارس نمیکنن !
بعضی شبا که برمیگردم تو حیاط پشت به کوچه نشسته و روسریشو در آورده، یعنی میشه فهمید نمیخواد کسی ببینه موهاش معلومه اما من از لا به لای تاریکی موهای مثل برفش که برق میزنه رو میبینم... با پسرش که تقریبا ۴۰ سالشه زندگی میکنه ،یبار شنیدم که بهش میگفت "خرس گنده" آخه مرده ام همش خونه اس و بیشتر وقتا گوشه حیاط نشسته داره سیگار میکشه!
خونه اونا نرده داره اما تمام خونه معلومه و کل اهالی محله میبینن تو حیاط اونا چه خبره ! هیچ نشونه ای از نشاط و شادی تو خونشون نیست،فقط دو تا درخت نیمه جون هست که پیرزن زیر سایش میشینه و اون عقب تر ها گوشه ی حیاط خار در اومده و دوس دارم یروز بشینم باهاش حرف بزنم و زندگیشو برام تعریف کنه ،وسط حرفاش بگه آقای منصوری کی بوده و چرا از من سراغشو گرفته !