روزمرگی ۲

برخورد با همه جور آدم ، باعث میشه شخصیت آدم از حالتِ کال به رسیده در بیاد و خیلی چیزارو بفهمه! کار کردن با مردم باعث میشه خیلی وقتا ناراحت،عصبی یا حتی دلخور شم و یه گردو تو گلوم گیر کنه! اما بعدش خوب میشه ... اینکه آدما چند مدل هستن و هر کدومشون چه رفتاری دارن آمارش بی نهایته! درست مثل اثر انگشت! من دارم وسط این مردم متفاوت کار میکنم، زندگی میکنم و یاد میگیرم ... خیلی چیزا یاد میگیرم...خیلی ساده اس اما عمقیه که از حرف زدن و خندیدن ساده با مردم چیزای مغز دار یاد بگیرم...!

پاییز تو راهه و چند ساعت دیگه میرسه و ای کاش هر دوازده ماه سال پاییز بود ! نگا کن آخه... نیومده داره با رعد و برق خودنمایی میکنه ...

امروز غروب جسارت کار بزرگی رو پیدا کردم که امیدوارم ازش پشیمون نشم ...

رایحه هندونه

امروز فقط یکبار از ته دل خندیدم، وقتی فروشنده ی تازه وارد مغازه کناری اومد و  با لحن جدی پرسید "مَموش دارید؟"

منظورش یوموش،خوشبو کننده هوا بود،شاید خیلی الان خنده دار جلوه نکنه ولی اون لحظه وسط خستگیم بهش احتیاج داشتم.

خندیدم و گفتم بله یوموووش داریم و دادم بهش :)

روزمرگی

هر روز مسیر تقریبا تکراری خونه تا محل کار رو طی میکنم، صبح ها از جلوی ساختمون نیمه کاره،نانوایی،زمین خالی،خشکشویی،خونه پیرزن و تعمیرگاه ماشین و سوپر مارکت رد میشم تا برسم به خیابون و سوار تاکسی شم.. روزای اول که مشغول به کار شدم خوشحال بودم که محل کار به خونه نزدیکه و واو !! من میتونم روزی ۲۰ دقیقه پیاده روی خرامان خرامان انجام بدم و به نوعی ورزشم میکنم اما فقط سه روز اینکارو کردم... خستگی شب قبل هیچوقت نمیزاره صبح جون و انرژی لازم رو داشته باشم. روزانه با صدها مرد و زن و دختر سر و کله میزنم و حرف میزنم و راه میرم و وسطش آب میخورمو بیرونو نگاه میکنم و بازم هی تکرار و تکرار.... حس میکنم دنیای من جایی خیلی دورتر ازین کارهاست ! نه که فروشندگی بد باشه ! تازه خیلی به اجتماعی شدنم کمک کرده و خیلی چیزا یاد گرفتم اما انگاری جای اون دنیای رویایی و خیالی توش خالیه ! همش قاطی شده با خستگی و سر درد و گاهی فصبانیت که سعی میکنم کنترلش کنم... برای همین مینویسم‌که اینجارو، دنیای کوچیکِ خودمو فراموش نکنم و بتونم حداقل اینجا دنیامو حفظ کنم...

چند روز پیش صبح از جلوی در پیرزن رد میشدم، در بزرگ آهنی باز شده بود، پراید سفید تقریبا کهنه پسرش جلوی در پارک بود و پیرزن داشت بلند بلند روی ویلچر گریه میکرد نمیدونم چرا؟!

اون روزم دیرم شده بود و باید سریع تر راه میرفتم وقتی اون قیافه در هم رفته و ناراحتشو دیدم انگار قلبم از جا کنده شد ، خواستم برم پیشش جلوی ویلچرش زانو بزنم بگم چی شده مامان جون؟ بگو کمکت کنم، بهش دستمال کاغذی بدم اشکاشو پاک کنه و اروم بگیره ... اما نمیتونستم و نباید میرفتم ...

اره درسته جمعه بود... شاید پسرش داشت روز جمعه تنهاش میذاشت تا بره تفریح! شاید ... من هیچی نمیدونم ... میدونمم حدسیاتم بیخوده و هیچی نمیدونم فقط باید بگم دلم براش خونه! بعد اون روز یکی از سگا نیست و اون یکی همیشه زیر سایه ناراحت دراز میکشه ... شاید اون روز پسره اون سگ بزرگ رو سوار پراید کرده و برده ! نمیدونم چرا ! اما دوس داشتم‌جای اون مرد بی احساس عینکی با شکم گنده یه زن پیش پیرزن زندگی میکرد تا ارومش کنه و همه مردم کوچه نبینن گریه هاشو .... خلاصه که دلم براش کبابه و الان دیگه جزقاله شده ! هربار گه رد میشم به این فکر میکنم که نکنه منم پیر شدم اینجور شم؟

بگذریم ازینکه تعمیرگاه پاترول و ماشینای شبیهش چسبیده به خونه پیرزن و بعد رد شدن از حیاط اونا به محض اینکه به تعمیرگاه میرسم با دیدن پاترولا با آرم 4×4 قند تو دلم اب میشه ! حالا خوبه داغونن و تحت تعمیر ...وگرنه که غش کردنم حتمی بود ...

پند

از چیزهایی که خودم با عمق وجودم بهش رسیدم اینکه، درگیر رابطه ی عاطفی نشید !

درگیر رابطه ی عاطفی الکی نشید !

درگیر رابطه ی عاطفی یکطرفه نشید!

درگیر رابطه عاطفی با یه گوسفند نشید

و تا جایی که میتونید کلا درگیر رابطه عاطفی،احساسی،عشقی و چیزهایی شبیه این نشید !

مگر اینکه طرف واقعا گوسفند نباشه و بفهمه و ببینه کاراتونو ، عشقتونو، محبتتونو ...

مرسی !

ابتدای سوسن جنوبی

معلومه که یه خونه باغ بزرگ بوده با یه حوضچه وسطش،شاید از زمان شاه تا حالا هست . هرروز صبح که از کنارش رد میشم نرده های لوزی شکل و مستطیل دورِ حیاط سایه میندازن رو زمین و من از وسط لوزی لوزی آ راه میرم و اروم سمت راستمو نگاه میکنم میبینم رو ویلچر نشسته و از پشت نرده ها نگام میکنه، دو تا سگ بزرگ و وحشی دارن که هربار اگه خیلی نزدیک شم پارس میکنن و قلبم میوفته کف خیابون! خیلی ترسناکن، یکیشون موهاش سیخ سیخی رو هواس و خیلی ترسناک تر از اون یکیه !

یبار که داشتم رد میشدم صدام زد گفت بیا جلو ، از پشت نرده ها گفتم جانم؟ گفت : تو خونه بغلی هنوز آقای منصوری زنده اس؟ گفتم حاج خانوم من نمیشناسم آقای منصوریو گفت مگه تو پریچهر نیستی؟ مامانِ علی ،دختر اقای منصوری؟ گفتم نه حاج خانوم اشتباه گرفتی ! هیچی نگفت و رفتم ...

از اون روز فهمیدم حواسش سرجاش نیست،فقط میشینه تو حیاط و مردمِ تو کوچه رو نگاه میکنه !

فقط ظهرا که برای استراحت میام خونه نیست و انگاری که بخاطر گرما میره تو اتاق ، اون ساعت سگا هم زیر آفتاب خوابیدن و دیگه پارس نمیکنن !

بعضی شبا که برمیگردم تو حیاط پشت به کوچه نشسته و روسریشو در آورده، یعنی میشه فهمید نمیخواد کسی ببینه موهاش معلومه اما من از لا به لای تاریکی موهای مثل برفش که برق میزنه رو میبینم... با پسرش که تقریبا ۴۰ سالشه زندگی میکنه ،یبار شنیدم که بهش میگفت "خرس گنده" آخه مرده ام همش خونه اس و بیشتر وقتا گوشه حیاط نشسته داره سیگار میکشه!

خونه اونا نرده داره اما تمام خونه معلومه و کل اهالی محله میبینن تو حیاط اونا چه خبره ! هیچ نشونه ای از نشاط و شادی تو خونشون نیست،فقط دو تا درخت نیمه جون هست که پیرزن زیر سایش میشینه و اون عقب تر ها گوشه ی حیاط خار در اومده و دوس دارم یروز بشینم باهاش حرف بزنم و زندگیشو برام تعریف کنه ،وسط حرفاش بگه آقای منصوری کی بوده و چرا از من سراغشو گرفته !

اولش تو شرایط قربانی بودن گیر میکنی، ولی بعدش که خودتو پیدا کردی تصمیم میگیری"جنگجو" باشی!