عصیانِ درونی
شاید این دوران از زندگی من جزو عجیب ترین دوره های زیستنم باشد،شاید هم بعد ها با یک اتفاق تازه فراموشش کنم اما چیزی که حالا مهم است منِ حال است! اینکه مثل ماهی سردرگرم در یک اقیانوس بزرگ و تاریک به آرامی شنامیکنم و هیچ چراغ راهی ندارم و تشنه ی پیدا کردن و آرامش هستم! به کتابها،فیلم ها،جملات قصار و موسیقی پناه میبرم و در به در دنبال راه چاره برای چطور زندگی کردن میگردم! این نشانی از ضعف یا پژمردگی و من نیست،حتی این همه حس پوچی و سردرگمی از هورمونهای ماهیانه همسرچشمه نمیگیرد ! آدم خودش میفهمد که چه بر سرش می آید اما حالی کردن آن به دیگران و راه چاره پیدا کردن برایش اصلا شدنی نیست! شاید من الان نمیتوانم و شاید واقعا شدنی باشد! اینکه اطراف منآدمهایی باشند که با خیال راحت نتوانم عقاید و فکرهایم را برایشان بازگو کنم باید به کجای زمین سر بگذارم تا آرام گیرم؟ خدا؟عشق؟موسیقی؟ورزش؟خودشناسی؟ کدام یک میتواند مرا از جنگ با خودم دور کند و روحم را به آرامش دعوت کند؟! بالاخره آدم در یک جایی از مسیر احتیاج پیدا میکند به سوال کردن و بی جواب ماندن! عطش فهمیدن همه چیز و فهمیدن اینکه چطور میتواند درست زندگی کند گریبانش را خواهد گرفت....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷ ساعت 15:47 توسط میم
|