توشلوغی و گرگیجه گیری های تهران بودم،تنها و آروم،سرمم هم بیشتر اوقات پایین ...کوله پشتیم روی دوشم بود و شلوغیارو نگاه میکردم... تو قطار داخل شهری تنم از نگاهای اونور شیشه مردا مور مور میشد..همیشه احساس میکردم اونا که با سماجت به خانومها زل زدن دارن اونهارو برهنه تصور میکنن و تو دنیای خودشون غرقن،حتی گاهی اوقات اونها رو به گرگ های گرسنه ای که هیچوقت به غذا نمیرسن یا اگرم برسن حریص ترن تشبیه میکنم...خیلیا بودن که حتی یک لحظه ام از ساده ترین خانومها چشم برنمیداشتن و ازونجا که من خیلی خودخوری میکنم همیشه تو خودم حرص میخوردم...واسه همین چیزا هر وقت سوار مترو میشم سعی میکنم نزدیک اون شیشه ی کذایی نشم... آخه چرا شیشه؟ واسه بعضی مردم اینجا دیوار بتنی ام کارشو نمیکنه حالا میاین شیشه میذارین که فساد چشمی بیشتر شه؟