کوه
در نیمروزی آفتابی بارانی مورب میبارید،از آن بارانها که هوا آفتابیست و باران نم نم میبارد و بعدش هم رنگین کمان به سوی آسمان می آید و همدیگر را بغل میکردند، مثل همیشه بارانی گشاد و بوت های باران خورده ام را پوشیده بودم و در گوشم صدای کوهن را پخش میکردم و راه میرفتم و باران را بو میکشیدم تا به سر خیابان برسم از دست نگاه ها خلاصی نداشتم... همیشه فکر میکردم شاید ایراد از من باشد اما نه! چشمان آنها عادت کرده بود به ورانداز کردن دخترانی که مقداری موهایشان بیرون است و کمی رژ لب دارند... ایراد هیچوقت از من و دخترهای محله نبود چشمان آنها عادت به جست و جو در اندام و چهره ی دختران جوان داشت.... هنوزم یاد دارم وقتی خیابان را به سمت پایین طی میکردم مردانی که مشخص بود از سرکار برمیگردند با چشمانشان داستان های عجیبی بین خودشان و دخترهای جوان میساختند و آنالیز کردن و بررسی کردن این موضوعات چقدر برایم دردناک و سخت بود و از طرفی نمیخواستم باورش کنم... هرجور شده بالاخره به ابتدای خیابان رسیدم سوار تاکسی شدم و نفس نفس زنان دستهایم را مشت کردم و با نفسم گرمشان کردم،میدانستم آغازش تنها سوار تاکسی شدن است و بقیه اش لذت بخش خواهد بود... به سمت کوه بزرگ شهر میرفت و وقتی رسید با ذوق پیاده شدم و کوله ام را برداشتم کمی که بالا رفتم شروع کردم فکرهای عجیب غریب کردن... دوربینم را در آوردم و میدانشتم هیچ سوژه ای وجود ندارد اما دستم گرفتم و در دلم گفتم شاید چیز جالبی ببینم... همچنان صدای کوهن در گوشم بلند زمزمه میشد کمی بعد روی تخته سنگی نشستم و از بالا به شهر باران خورده نگاه کردم و دیدم که آفتاب شدیدا به فرق سرم میخورد خواستم عینکم را در بیاورم اما بیخیال شدم و خواستم کمی دور چشمهایم هم آفتاب بخورند.... چشمانم را بستم و در ذهنم تصور کردم روی یکی از مرتفع ترین کو ه های دنیا هستم و زیر پایم و آن پایین به جای ساختمان های کج و معوج پر از کوه های پوشیده شده با برف است و من یاید دفعه ی بعد تجهیزات بیشتری با خودم بیاورم که یخ نزنم و لذت کافی را ببرم.... کمی بیشتر که فکر کردم چندین کوه نورد و صخره نورد ماهر را دیدم که تمام زندگی شان را آن پایین گذاشتند تا نیکی و انرژی از کوه را دریافت کنند...
دوباره باران گرفت و سنگ ها سُر شدند، مجبور بودم رویاهایم را خاک کنم و روزی دیگر سراغشان بیایم ... باران شدیدتر از آن پایین میبارید و هیچکس در کوه نبود ،اگرهم بودند مطمئنا مثل من تنهایی نیامده بودند و با هم تصمیم میگرفتند که چکاری انجام دهند.... آرام آرام پایین آمدم و دلم نمیخواست برگردم اما اگر برنمیگشتم ممکن بود اوضاع وخیم شود و تا تاریکی آن بالا بمانم.. بغضم گرفت که چرا باید رویاهایم را آنجا جا بگذارم و شب تنهایی به خانه برگردم و در صورتی که میدانم فردا هیچ اتفاقی نمی افتد.... به پایین رسیدم و کمی از راه را پیاده زیر باران رفتم و بعد سوار تاکسی شدم و از شیشه عقب کوه را و محدوده ی مکان تعیین شده ام را نگاه کردم و کم کم دور شدم و کمی بعد از ترافیک روزهای بارانی به خانه رسیدم.. خانه در همان محله !!!