از دور یک آدم قوی و از نزدیک غرق شده...

مستقلِ کوچولو

رفتارهای شخصیتی من داره مثل مردها میشه. یعنی احساس میکنم باید غرور داشته باشم و از کسی پول نگیرم،برای خونه خرید کنم،نزارم کسی اشکامو ببینه، مشکلاتمو برای کسی تعریف نکنم و حتی اگه قوی نباشم، تظاهر کنم که قوی ام! چون من دارم برای زندگیم تلاش میکنم... ولی خب اسمش رو میزارم دخترِ مستقلی که ایستاده و دستاش جلوش روی همه و داره زندگیو،آدمارو ،اتفاقاتو نگاه میکنه... 

پشت هر دختر مستقلی یه دختر خسته وجود داره که به ظاهر خوب بودن براش همه چیزه، اما هیچوقت حاضر نیست تو سخت ترین شرایط گوشیش رو دربیاره و از یه جنس مخالف کمک بخواد! شاید احمقانه باشه اما خب، غرورش برام مهم تر از پناه بردن به کساییه که همیشه بهش میگن "تو نمیتونی"

فروپاشیِ مسخره

آن لحظه که احساس میکنی خوشبخت ترینی و همه چیز چقدر خوب است و دیگر خبری از اتفاقات بد نیست در یک ثانیه همه چیز عکسش ثابت میشود، خیال خوش تبدیل به خیال باطل میشود و لبخند روی لب خشک میشود.و میفهمی همه چیز همانطور که سریع می آید سریع هم‌میرود آنچنان که نمیفهمی چه بود و چه شد که این اتفاق افتاد! سرعت بالاست و توان تحلیل از بین میرود. دیگر اشک نمیریزی شاید ته قلبت هم یک جوری نشود. اما تو عوض شدی! چیزهایی را دیدی که نباید و احساساتی را داشتی که در لحظه از ظرفیت تو خارج بود!
چاره چیست؟ ادامه دادن و نفس کشیدن...
زین پس همه اش اضافه کاریست.

خواب خرگوش برای من تعبیر بدی داشت که کمتر از ۱۲ ساعت بهش رسیدم....

خواب بعد از ظهر

خواب های عجیب و رازآلود دست از سرم بر نمیدارند. خواب دیدم در مزرعه ای خرگوش های سفید بزرگی،علف میخورند...آنها را یکی یکی در دیگی بزرگ می اندازم و در آب جوش با ملاقه هم میزنم. به محض انداختن خرگوش ها در دیگ اندازه آنها کوچک میشود و وول میخورند... زنی شبیه به خواهرم که در خواب بر فرض مثال خواهرم‌بود ولی خواهرم در دنیای واقعی آن‌شکلی نیست، کنارم می آید و دستور پخت میدهد و بعد از کمی ماندن پای دیگ میگوید خرگوش ها را کشتی نباید در آب جوش می انداختی اشان.. گفتم یعنی باید همه را دور بریزیم؟ دیگ را در دست گرفت و گفت خرگوش مرده به درد ما نمیخورد باید آنها را زنده طبخ میکردیم! و من در خواب حس ناراحتی عمیقی را حس کردم که چرا خرگوش ها را در آب جوش انداختم !!!

تاحالا شده موقع خوردن پفک از چشمات اشک بیاد؟! 

دراز کشیده بودم بغض داشت حمله میکرد به قصدِ خفه کردن،بعد ز مدت ها تو اینستا استوری گذاشتم؛ همون آدمکه که تو گلوش یه گردی بزرگ داره که مثلا بغض داره! مامان با یه پیش دستی پفک نمکی اومد تو اتاق پفکو گذاشت رو میز و رفت، یه دونه برداشتم، فکرای قبلش باعث شده بود اون صحنه واسم عجیب باشه، اولین پفکو برداشتم زبریش گلومو اذیت کرد و هی چند تا دیگه خوردم و بالاخره بغضم‌ترکید و موقع خور ن پفک نمکی بی صدا گریه کردم... اگه این تناقض نیست پس چیه؟!

من از دیدن رفتارهای اشتباه اطرافیانم رنج میبرم !

 

نتیجه گیری اساسی

 

انقدر دیر به دیر میام اینجا میخوام همه چیزو خلاصه یکم گزارش بدم که یادم نره...

احتیاج به یک اتاق ۱۲ متری با پنجره چوبی روبه حیاط، با پرده های کوپه شده به صورت گره بالا ، دو تا پشتی قرمز طرح مرد و اسب، یک قالی کهنه و یک میز کوچک که روش چرت و پرت ریخته شده...

تکیه بدم به پشتی و فقط از پنجره درختای حیاطو نگاه کنم و یه نسیم ریز بیاد موهامو تکون بده و غرق شم تو فکرا و تصمیمام...

حالا دیگه به اون نقطه رسیدم که تنهایی برام‌بهترین لذته...

امشب یه ویدیو از کیارستمی دیدم راجع به تعریف تنهایی که میگفت ؛ وقتی تنهایی راحت میتونی خیال پردازی کنی و با هرکی میخوای حرف بزنی ولی وقتی یکی دیگه پیشت باشه میتونه شرایطو طوری کنه که راحت خیالپردازی کنی!؟؟؟

چند بار گوش کردم و لذت بردم ازین تعریف شاهکار.... تنهایی حس غرور و مستقل بودن منو صد چندان میکنه...‌تازه میتونم شادتر همباشم‌چون کسی نیست که با رفتارش بره تو مخمو و مغزمو رنده کنه.... حس میکنم‌ دچار کمال گرایی شدم و تا یکی میاد که یکم‌ ایراد داره به کل به دلم نمیشینه... و من خدایگانِ احساسات در لحظه ام اونقدری که ذهنم غوغاست و شاید همزمان چندین حسو درک میکنم... 

جدیدا هم چیزی که اعصابمو بهم‌میریزه دخترا و پسرای ۱۷ ۱۸ ساله ان که درکشون واقعا سخته . هیچوقت آرزو نکردم تو ۱۸ سالگیم انقدر هار و همه چی دون باشم خداروشکر نبودم ....

+ اون پیرزنه که گفتم سر کوچه تو حیاط خونه اش ک سگ داشت میشست آخرای مهرماه فوت کرده و من تازه فهمیدم و هر روز صبح سگ سیاهشو نگاه میکنم و رد میشم... دیگه بهم عادت کرده واسه همه غریبهها پارس میکنه و وحشی بازی در میاره... اما منو فقط نگاه میکنه... وقتی نگام میکنه احساس میکنم خیلی باهوشه و همه چیزو به طور کامل میدونه... 

کافه آفاق. آخرین کار

چهار زانو نشسته  بود،موهای فرِ نیمه خیسِ تازه از حموم بیرون اومده،بافت گشاد .سرشو روی پتوی کُپه شده فشار میداد و بی صدا اشک صورتشو خیس میکرد .. صدای کافه آفاق که پلی نبود ولی صداش تو گوشش بود... 

در جا میزنم... سرسام گرفتم... با سکوت روزه ی فریاد گرفتم....ای وای به حال من.... بی تو تلف شدم... پر پر زدم ولی.... پرواز بلد شدم !

 

آتش

شرح اتفاقات باید چطور صورت بگیره که حق مطلب ادا بشه؟! 

گفتن مهم نیست ،چطور گفتن و درک شدن مهمه...

شلوغیای اخیر باعث شد مغازه بسوزه و از کار قبلیم بیکار شم، همه چیز در عرض چهار ساعت دود شد و کلی آدم حیرون و آشفته... بیرون اومدن از اونجا و دل کندن ازش سخت ترین کار ممکن پاییز بود برام... لیوان همیشگیم... وسایل شخصیم ک سرکار بودن الان کجا دارن تو زباله ها و چرخه زمین میچرخن؟! شوک بزرگ وقتی بود که حیرون و سرگردون برای فرار از کلافگی و بیکاری تو شهر دنبال کار میچرخیدم و سردرگم ترین بودم و از هیچکس هیچ کاری ساخته نبود... از اون به بعد دیگه من یچیزاییم عوض شد ... مجبور شدم لایه هایی از رفتارمو نشون بدم ک حتی خودمم نمیدونستم! 

گاهی وقتا چقدر سریع همه چیز ا این رو به اون رو میشه و چشم باز میکنی میبینی داره دو ماه میشه که دیگه شرایطت مثل قبل نیست...