رها رها رها من

اینکه بتونم تو یه کار ثابت قدم باشم رو دارم تمرین میکنم . من برای آزادی روحم به ورزش بیشتر و تماس بیشتر با طبیعت احتیاج دارم ... من احتیاج دارم تا آدمهای بیشتری ببینم و یاد بگیرم ... ساکت تر شدم و دایره ی دوستانم روز به روز کوچکتر میشه...همکارام واسم خیلی پوچ و بیهوده ان و ازبیهودگی تفکراتشون و ظاهر بینیشون متنفرم ...شاید من یه پنگوئنم که هیچوقت هیچکس ذات مهربونشو ندید ... پس ساکت شد ... آروم شد .... از این جمعه جدی شروعش میکنم ..... من دیگه احتیاجی به کسی ندارم و میتونم راحت از پس خودم بر بیام... زنده باد استقلال مالی  و عاطفی برای یک دختر ! 

یک سال بعد ...

بیشتر از یکسال میگذره که من اینجارو رو مرورگر باز کردم و برگشتم...وقتی یوزر پس رو میزدم حس کردم دارم در خونه رو با کلید باز میکنم. تو این یکسال دلایل زیادی بود که منو دور کرد از اینجا و دیگه ننوشتم... عوض شدم و تو زندگیم اتفاقات خیلی عجیب و مختلفی افتاد ... آدمهای خیلی زیادی رو دیدم والان باهاشون در تماسم... شغلم عوض شد و الان یه جای دیگه مشغولم... دقیقا 1 شهریور میشه یکسال ... نمیدونم ، شاید دیگه خیلیا مثل من نیان اینجا اما اونایی که هستن واقعا وفادارن و منی که برگشتم یعنی نمیتونم رهاش کنم و هرجا برم باز برمیگردم... 

آرشیو رو که مرور میکردم دیدم چیزایی هست که فراموش کردم و با خوندنش یادآوری بزرگی بهم شد ... قدرت کلمات عجیب تر از اونیه که فکر میکنم...پس دوباره می‌نویسم... شاید یه روزی که آلزایمر گرفتم تونست نجاتم بده...

فراموشی

بزرگترین نعمتِ بشر فراموشیه،فراموشیه اینکه چی به سرمون اومد و چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم هرچند که آینه دروغ نمیگه و کمی از ظاهر داستانو لو میده اما فراموشی نعمتِ ! 

همه ی کسانی ک از پیش ما رفتند،بخاطر عزیزبودنشان برای ما جایگاهشان بهشت است ،چون این هنر را داشتند که دوست داشتنی باشند.

- خداحافظ بابای شکوفه. 

خیال خام

توقعم از آدما برای خوب بودنشون بدون اینکه بهشون بگم داغونم کرد 

.. چون فکر کردم همه خوبن بدون‌اینکه بهشون یادآوری کنم...

من به هیچکس به انداره خودم نزدیک نیستم !

ترس

یکی از ترسام‌اینه که؛ وقتی چشمام برای همیشه بسته شه،چه چیزی میتونه جلوی چشمم بیاد و حسرت انجام ندادنش دیوونم کنه !؟

سقوط سرخ

در تاریکی شب که همه در خوابند، من اما داستانم تازه از شب آغاز میشود...

شب که همه خوابند من راحت تر میتوانم آسمان را ببینم و ابرهای سرخ در آسمان را دنبال کنم و باد سرد صورتم را بی حس کند و از طبقه چهارم پایین را نگاه کنم و باز هم چشمانم را ازآسمانِ سیاهی که با سرخی همراه است برندارم و رویا پردازی کنم،لباسهای مورد علاقه ام را بپوشم و در شب به مکان های مورد علاقه ام بروم ...

شاید دلیل زنده ماندن همین باد سرد،خیالات،آسمان و شب باشد و گرنه چه چیزی میتواند هوسِ سقوط را از سر دور کند ؟!

بعضی چیزهارو باید از دور دوست داشت... خیلی دور... با وجود کیلومترها فاصله...

چون میدونی از دور قشنگیش بیشتره..

دیگه هیچ آدمی برام دلچسب نمیشه و همه مثل آدمهای گذشته شبیه علامت سوالن و بی معرفت ! 

بی حس بودن حالِ غریبیه و اینکه بفهمی دیگه زودباور نیستی و انقدر پخته شدی که میتونی به راحتی راست و دروغُ تشخیص بدی..

بزرگ‌شدن ترسناکه!