در تاریکی شب که همه در خوابند، من اما داستانم تازه از شب آغاز میشود...

شب که همه خوابند من راحت تر میتوانم آسمان را ببینم و ابرهای سرخ در آسمان را دنبال کنم و باد سرد صورتم را بی حس کند و از طبقه چهارم پایین را نگاه کنم و باز هم چشمانم را ازآسمانِ سیاهی که با سرخی همراه است برندارم و رویا پردازی کنم،لباسهای مورد علاقه ام را بپوشم و در شب به مکان های مورد علاقه ام بروم ...

شاید دلیل زنده ماندن همین باد سرد،خیالات،آسمان و شب باشد و گرنه چه چیزی میتواند هوسِ سقوط را از سر دور کند ؟!