روزایی که ذهنم درگیر بود یه خانوم اومد و خرید کرد گفت میخوام برم مشهد عاشورا اونجا باشم ، همینجوری گفتم منم دعا کنید . گفت اسمت چیه؟ اسممو بهش گفتم و گفت حتما یادم میمونه ...

امروز بعد از حدودا یک هفته اومد جلوی در و گفت یه لحظه برم بیرون ، گفت من رفتم مشهد به طرز عجیبی قیافت و چشمات جلوی چشمم بود ، نمیدونم شاید باید انگاری دعات میکردم ، دستشو کرد تو کیفش و یه مقدار نون و یه نمک کوچولوی بسته بندی شده در آورد گفت این از آشپزخونه ی امام رضاس،مهمونش بودم .. گفتم برای توام بیارم ... دلم پر کشید براش، اشک تو چشمام جمع شد،دستاشو گرفتم تشکر کردم و رفتم داخل ... خواستم گریه کنم ... خواستم برم دنبالش بغلش کنم که انقدر خوبه ، که منو یادش مونده و اومده پیشم .... حسش بی مثال بود ...