هر روز مسیر تقریبا تکراری خونه تا محل کار رو طی میکنم، صبح ها از جلوی ساختمون نیمه کاره،نانوایی،زمین خالی،خشکشویی،خونه پیرزن و تعمیرگاه ماشین و سوپر مارکت رد میشم تا برسم به خیابون و سوار تاکسی شم.. روزای اول که مشغول به کار شدم خوشحال بودم که محل کار به خونه نزدیکه و واو !! من میتونم روزی ۲۰ دقیقه پیاده روی خرامان خرامان انجام بدم و به نوعی ورزشم میکنم اما فقط سه روز اینکارو کردم... خستگی شب قبل هیچوقت نمیزاره صبح جون و انرژی لازم رو داشته باشم. روزانه با صدها مرد و زن و دختر سر و کله میزنم و حرف میزنم و راه میرم و وسطش آب میخورمو بیرونو نگاه میکنم و بازم هی تکرار و تکرار.... حس میکنم دنیای من جایی خیلی دورتر ازین کارهاست ! نه که فروشندگی بد باشه ! تازه خیلی به اجتماعی شدنم کمک کرده و خیلی چیزا یاد گرفتم اما انگاری جای اون دنیای رویایی و خیالی توش خالیه ! همش قاطی شده با خستگی و سر درد و گاهی فصبانیت که سعی میکنم کنترلش کنم... برای همین مینویسم‌که اینجارو، دنیای کوچیکِ خودمو فراموش نکنم و بتونم حداقل اینجا دنیامو حفظ کنم...

چند روز پیش صبح از جلوی در پیرزن رد میشدم، در بزرگ آهنی باز شده بود، پراید سفید تقریبا کهنه پسرش جلوی در پارک بود و پیرزن داشت بلند بلند روی ویلچر گریه میکرد نمیدونم چرا؟!

اون روزم دیرم شده بود و باید سریع تر راه میرفتم وقتی اون قیافه در هم رفته و ناراحتشو دیدم انگار قلبم از جا کنده شد ، خواستم برم پیشش جلوی ویلچرش زانو بزنم بگم چی شده مامان جون؟ بگو کمکت کنم، بهش دستمال کاغذی بدم اشکاشو پاک کنه و اروم بگیره ... اما نمیتونستم و نباید میرفتم ...

اره درسته جمعه بود... شاید پسرش داشت روز جمعه تنهاش میذاشت تا بره تفریح! شاید ... من هیچی نمیدونم ... میدونمم حدسیاتم بیخوده و هیچی نمیدونم فقط باید بگم دلم براش خونه! بعد اون روز یکی از سگا نیست و اون یکی همیشه زیر سایه ناراحت دراز میکشه ... شاید اون روز پسره اون سگ بزرگ رو سوار پراید کرده و برده ! نمیدونم چرا ! اما دوس داشتم‌جای اون مرد بی احساس عینکی با شکم گنده یه زن پیش پیرزن زندگی میکرد تا ارومش کنه و همه مردم کوچه نبینن گریه هاشو .... خلاصه که دلم براش کبابه و الان دیگه جزقاله شده ! هربار گه رد میشم به این فکر میکنم که نکنه منم پیر شدم اینجور شم؟

بگذریم ازینکه تعمیرگاه پاترول و ماشینای شبیهش چسبیده به خونه پیرزن و بعد رد شدن از حیاط اونا به محض اینکه به تعمیرگاه میرسم با دیدن پاترولا با آرم 4×4 قند تو دلم اب میشه ! حالا خوبه داغونن و تحت تعمیر ...وگرنه که غش کردنم حتمی بود ...