روزمرگی
چند روز پیش صبح از جلوی در پیرزن رد میشدم، در بزرگ آهنی باز شده بود، پراید سفید تقریبا کهنه پسرش جلوی در پارک بود و پیرزن داشت بلند بلند روی ویلچر گریه میکرد نمیدونم چرا؟!
اون روزم دیرم شده بود و باید سریع تر راه میرفتم وقتی اون قیافه در هم رفته و ناراحتشو دیدم انگار قلبم از جا کنده شد ، خواستم برم پیشش جلوی ویلچرش زانو بزنم بگم چی شده مامان جون؟ بگو کمکت کنم، بهش دستمال کاغذی بدم اشکاشو پاک کنه و اروم بگیره ... اما نمیتونستم و نباید میرفتم ...
اره درسته جمعه بود... شاید پسرش داشت روز جمعه تنهاش میذاشت تا بره تفریح! شاید ... من هیچی نمیدونم ... میدونمم حدسیاتم بیخوده و هیچی نمیدونم فقط باید بگم دلم براش خونه! بعد اون روز یکی از سگا نیست و اون یکی همیشه زیر سایه ناراحت دراز میکشه ... شاید اون روز پسره اون سگ بزرگ رو سوار پراید کرده و برده ! نمیدونم چرا ! اما دوس داشتمجای اون مرد بی احساس عینکی با شکم گنده یه زن پیش پیرزن زندگی میکرد تا ارومش کنه و همه مردم کوچه نبینن گریه هاشو .... خلاصه که دلم براش کبابه و الان دیگه جزقاله شده ! هربار گه رد میشم به این فکر میکنم که نکنه منم پیر شدم اینجور شم؟
بگذریم ازینکه تعمیرگاه پاترول و ماشینای شبیهش چسبیده به خونه پیرزن و بعد رد شدن از حیاط اونا به محض اینکه به تعمیرگاه میرسم با دیدن پاترولا با آرم 4×4 قند تو دلم اب میشه ! حالا خوبه داغونن و تحت تعمیر ...وگرنه که غش کردنم حتمی بود ...