معلومه که یه خونه باغ بزرگ بوده با یه حوضچه وسطش،شاید از زمان شاه تا حالا هست . هرروز صبح که از کنارش رد میشم نرده های لوزی شکل و مستطیل دورِ حیاط سایه میندازن رو زمین و من از وسط لوزی لوزی آ راه میرم و اروم سمت راستمو نگاه میکنم میبینم رو ویلچر نشسته و از پشت نرده ها نگام میکنه، دو تا سگ بزرگ و وحشی دارن که هربار اگه خیلی نزدیک شم پارس میکنن و قلبم میوفته کف خیابون! خیلی ترسناکن، یکیشون موهاش سیخ سیخی رو هواس و خیلی ترسناک تر از اون یکیه !

یبار که داشتم رد میشدم صدام زد گفت بیا جلو ، از پشت نرده ها گفتم جانم؟ گفت : تو خونه بغلی هنوز آقای منصوری زنده اس؟ گفتم حاج خانوم من نمیشناسم آقای منصوریو گفت مگه تو پریچهر نیستی؟ مامانِ علی ،دختر اقای منصوری؟ گفتم نه حاج خانوم اشتباه گرفتی ! هیچی نگفت و رفتم ...

از اون روز فهمیدم حواسش سرجاش نیست،فقط میشینه تو حیاط و مردمِ تو کوچه رو نگاه میکنه !

فقط ظهرا که برای استراحت میام خونه نیست و انگاری که بخاطر گرما میره تو اتاق ، اون ساعت سگا هم زیر آفتاب خوابیدن و دیگه پارس نمیکنن !

بعضی شبا که برمیگردم تو حیاط پشت به کوچه نشسته و روسریشو در آورده، یعنی میشه فهمید نمیخواد کسی ببینه موهاش معلومه اما من از لا به لای تاریکی موهای مثل برفش که برق میزنه رو میبینم... با پسرش که تقریبا ۴۰ سالشه زندگی میکنه ،یبار شنیدم که بهش میگفت "خرس گنده" آخه مرده ام همش خونه اس و بیشتر وقتا گوشه حیاط نشسته داره سیگار میکشه!

خونه اونا نرده داره اما تمام خونه معلومه و کل اهالی محله میبینن تو حیاط اونا چه خبره ! هیچ نشونه ای از نشاط و شادی تو خونشون نیست،فقط دو تا درخت نیمه جون هست که پیرزن زیر سایش میشینه و اون عقب تر ها گوشه ی حیاط خار در اومده و دوس دارم یروز بشینم باهاش حرف بزنم و زندگیشو برام تعریف کنه ،وسط حرفاش بگه آقای منصوری کی بوده و چرا از من سراغشو گرفته !