ولی خب واقعا این وجود داره که آدم هرکاری کنه به خودش برمیگرده؟ یعنی حضرت کارما وجود داره؟ جواب این سوالو خودم میدونم اما انقدر عجیب غریبه که شوک میشم ! این چند وقته منم طبق معمول فکر میکنم هیچکس نمیتونه زندگیمو بفهمه‌،تو خلا عجیبی نفس میکشم و آه که من چقدر از کلمات قلبمه سلبمه بیزارم و دوس دارم‌ساده بگم چمه ! اصلا چرا من  باید بیام اینجا بگم چمه؟ واقعا چرا وقتی دلم میخواد با کسی حرف بزنم خودموتووارد کردن یوزر پسِ بلاگفایی میبینم که دیگه جذابیت گذشته رو نداره؟ آیا من دنبال خوانندم ؟شایدم من مستطیل کوچیک بخش نوشته جدید رو مث آدم لالی میبینم که میخوام باهاش حرف بزنم و حداقل خدارو شکر که تو هستی بلاگفا ! 

هر روز کلی متن و کتاب میخونم و خودمو بین یه عالمه فکر و طرز زندگی تحت فشار میبینم که کدوم بهتره من چی برام خوبه و کی باید با من حرف بزنه! این حس آدم زدگی قدیمی جدیدا اوج پیدا کرده و ترجیح میدم با کسی زیاد حرف نزنم ! نمیدونم این خوبه یا بد!

دلم راه رفتن طولانی تو خیابونای تهران میخواد ،میتینگای مزخرف عکاسی ازوناکه  پنجاه تا پسر میریزن سر یه داف که ازش عکس بگیرن و تو مغزم همیشه داف نگاری تجسمش میکردمونمیخوام ! دلم میخواد یکی اون وسط شبیه من باشه اونجوری که من فکر میکنم باشه و با اینکه رو صورتم و درست روی لپ چپم جوش ریز درومده ازم عکس بگیره ! درسته داف نیستمو آرایش کردنو کامل بلد نیستم اما حق دارم خودم باشم مگه نه؟ یا یه نمایشگاه عکس یا نقاشی تو خانه هنرمندان همونجا که پر از گربه اس و توش یبار هانیه توسلی و دیدم و ذوق نکردم ! ازوناکه دم دمای ساعت ۷ کم کم به سمت صادقیه و کرج برگردم و تو راه فروشنده های مترو سرمو درد بیارن و قبلش با تعجب هل دادن زنارو واسه سوار شدن به قطار ببینم یا حتی زن چاق و  معمولی که ۲۴ تا آب معدنی پونصد تومنی رو دونه ای هزار تومن میفروشه!