مشوش
هر روز کلی متن و کتاب میخونم و خودمو بین یه عالمه فکر و طرز زندگی تحت فشار میبینم که کدوم بهتره من چی برام خوبه و کی باید با من حرف بزنه! این حس آدم زدگی قدیمی جدیدا اوج پیدا کرده و ترجیح میدم با کسی زیاد حرف نزنم ! نمیدونم این خوبه یا بد!
دلم راه رفتن طولانی تو خیابونای تهران میخواد ،میتینگای مزخرف عکاسی ازوناکه پنجاه تا پسر میریزن سر یه داف که ازش عکس بگیرن و تو مغزم همیشه داف نگاری تجسمش میکردمونمیخوام ! دلم میخواد یکی اون وسط شبیه من باشه اونجوری که من فکر میکنم باشه و با اینکه رو صورتم و درست روی لپ چپم جوش ریز درومده ازم عکس بگیره ! درسته داف نیستمو آرایش کردنو کامل بلد نیستم اما حق دارم خودم باشم مگه نه؟ یا یه نمایشگاه عکس یا نقاشی تو خانه هنرمندان همونجا که پر از گربه اس و توش یبار هانیه توسلی و دیدم و ذوق نکردم ! ازوناکه دم دمای ساعت ۷ کم کم به سمت صادقیه و کرج برگردم و تو راه فروشنده های مترو سرمو درد بیارن و قبلش با تعجب هل دادن زنارو واسه سوار شدن به قطار ببینم یا حتی زن چاق و معمولی که ۲۴ تا آب معدنی پونصد تومنی رو دونه ای هزار تومن میفروشه!