بلیط در دستم  بود در شلوغی روی صندلی هایی که در سالن گذاشته بودند نشسته بودم... زوج های جوان و معشوقه های کم سن و سال، دخترهای راهنمایی و دبیرستانی، از آنها که فکر میکنند اگر با صدای بلند حرف بزنند و بخندند توجه جلب میکنند !   همه ی تصاویر و صداها دور سرم  میچرخیدند... با بلیط مچاله شده در دستم بازی میکردم و از پایین به آدمها نگاه میکردم ، کم کم درِ سالن را باز کردند  و خواستم به خودم حالی داده باشم و یک بسته پاپ کرن خریدم و وارد تاریکی شدم... جایم را پیدا کردم و روی صندلی نشستم... سرگیجه عجیبی داشتم.. دلم میخواست حواسم را به فیلم متمرکز کنم، به چیزهایی که ساعتی قبل اتفاق افتاده بود فکر نکنم... یک لحظه حس فیلم را میگرفتم و بعد از چند دقیقه فکرهای لعنتی خودم نمیذاشتند حتی فیلم را ببینم... چشمانم را بستم... دستم را به کناره ی صندلی تکیه دادم خوشحال بودم که کسی در کنارم نیست و سینما خلوت است... درد به چشمهایم رسیده بود... چشمانم را بستم و پاهایم را شل کردم و فقط صدا و دیالوگ ها را میشنیدم... دستی را روی دستم حس کردم نمیخواستم چشمانم را باز کنم و ببینم نیست... میدانستم خیال است و برای خودم ادامه اش دادم... دستش درست جای پاپ کرن بود و ساعتِ  بند مشکی اش را میدیدم... سرم را پایین انداختم ، پای راستش را روی پای چپ انداخته بود و هر چند دقیقه یکبار مرا با لبخند نگاه میکرد و لبخند میزدم.. میدانست حالم بد شده و جان ندارم تکان بخورم اما به او لبخند میزنم... میدانست سرم گیج میرود و کنارم بود... صدای او و صدای سکانس های فیلم، موسیقی متن و صدای خش خش پلاستیک های خوراکی قاطی شده بود... دلم میخواست فقط صدای او باشد، آرام گرم و بَم... صدای او را در مغزم زیاد کردم و نمیخواستم صدای زمزمه ی کسی را بشنوم... تنم سرد شده  بود و عرق سرد را در پشت و کمرم حس میکردم... چشمانم را باز کرده بودم و فیلم جلوی چشمانم بود اما چیزی نمیدیدم. تلخ بود !میدانستم در سینما هم رویابافی با کسی که نمیشناسمش را هم رها نخواهم کرد و به مغز دیوانه ام فحش میدادم...

ادامه ی فیلم را دیدم اما نگاه نکردم! فیلم تمام شده بود و از سینما بیرون زدم  ... کنار درب سینما یک فست فود بود که کتاب ترکی را بیرون گذاشته بود و بوی متعفنش سر دردم را بیشتر کرد... به سرعت از کنارش رد شدم و خواستم زودتر این تنهایی بیرون آمدن را تمام کنم ، خواستم یک پتک روی سرم بکوبم و خودم را بنشانم سر جایم ! به سمت تاکسی ها رفتم و سوار پژوی زرد رنگ تازه خریده شدم ...

شیشه را پایین کشیدم و به خودم فکر کردم، فکر کردم که دیوانه شدم و در حال خودم نیستم! چرا باید تنها به جایی بروم که همه با دوستانشان میروند؟ چرا باید در عمومی ترین مکان شهری رویا بافی های خصوصی کنم آن هم با کسی که تا حالا ندیدمش... نمیشناسمش  و هرگز نیامده... آن موقع موهایم بلند بود از شال بیرون زده بود  با باد روی چشمانم مینشست... خوبی آن شب آن بود که حداقل بعد از اینکه باد به سرم خورد حالت تهوع ام خوب شد و  نگرانی دست مادرم ندادم....

به خانه رسیدم و مستقیم به سمت حمام رفتم ، خودم را در آینه ی بخار گرفته  و خیس نگاه کردم و در دلم گفتم " داری با خودت چیکار میکنی؟"

موهای بلندم را شستم و بیرون آمدم، پدرم اخبار میدید و مادرم روی مبل دراز کشیده بود، بوی غذا در قابلمه ی زرشکی در خانه پیچیده شده بود ، بقیه هم به کار خود مشغول بودند من هم گوشه ای نشستم و موهایم را خشک کردم ، سردردم و سرگیجه ام خوب شده بود و همه چیز به حالت عادی بازگشته بود و آرام گرفته بودم ، چشمهایم اما قرمز و پف کرده بود و چه خوب که میتوانم بگویم بخاطر آب گرمِ حمام است !