صدای زو زوی باد در گوشم شنیده میشد، ماشین را در گوشه ی جاده پارک کردم و نمیخواهم بگویم ترسیدم، ولی ترس از خلوتی و مه نمیگذاشت جلوتر بروم ! دو طرف بافتی که تن داشتم را با دستانم به هم رساندم و از ماشین پیاده شدم، کنار درخت ایستادم و سیگاری روشن کردم... در چند دقیقه سرما صورتم را یخ کرد و خواستم که برنگردم باید میرفتم... کمی آن طرف تر زمینِ کشاورزی بود که انگار رها شده بود... به آنجا رفتم و قدم زدم... پوتین های خسته ام گِلی شدند اما برایم اهمیتی نداشت... کمی جلوتر و در انتهای محوطه خانه ای با دیواره ها و سقفی چوبی بود که توجهم را جلب کرد، چراغ هایش هم روشن بود و صدای خنده از آن بیرون می آمد! با کنجکاوی و سرمایی که روی تنم نشسته بود به سمتش آرام قدم برمیداشتم... صدای موسیقیِ بلندی از جایی که دور که سویش را نمیدانم می آمد ، صدای کوهن بود؟ با صدای باد و صداهای عجیب غریب دیگری قاطی شده بود و نمیتوانستم تشخیص دهم... ایستادم و به پشت سر نگاه کردم، مه غلیظی همه جا دیده میشد و از اتومبیل فقط یک تکه سیاهی معلوم بود و شاخه های درختِ بزرگی بالا سرش که برگهاییش ریخته بود... سیگارم خاموش شد و فیلترش را روی زمین انداختم... خواستم برگردم و به آنجا نروم، درب آنجا  را نزنم اما نمیدانم چه چیزی مرا به سویش حرکت میداد؟ سرما؟ بی پناهی؟ مسافر بودن؟ تمنای رفتن و جایی ماندن؟ صدای بلندِ موسیقی؟ زو زوی باد که همیشه مرا میترساند؟

باید یکجا میبود که در آن گرم شوم... با کسی چای گرمی با کلوچه  بخورم و از راه برایش بگویم... از خستگی هایم، از اینکه چقدر خوابم می آمد... من مسافر نبودم اما مانند مسافرهای آواره قدم برمیداشتم... دلم  تمنای خانه ای گرم داشت که در آن برای بچه ها شب ها قصه میخوانند و روزهای جمعه به طبیعت میروند... خانه ای که در آن زن ها آشپزی میکنند و نقاشی میکشند! مردها زنان خود را با لبخند در آغوش میگیرند و هیچ نمیگویند و آن لبخندشان یعنی انگار بلند ترین قله ی دنیا را که با ارزش ترین است  را فتح کردند ! سرم درد میکرد و سرما پیشانی ام را سرد و بی حس کرده بود... آرام برگشتم و به سمت ماشین رفتم، هیچ ماشینی رد نمیشد و زو زوی باد خوابیده بود... برگشتم و خانه را نگاهی گذری کردم و به خودم گفتم "لعنتی تو که آنها را نمیشناسی، آنجا به تو تعلق ندارد " ... بغضم گرفت و از آن حرفهای تلقین کننده که خوب باش ، قوی باش به خودم زدم و آتش فندک را کنار انگشتانم گرفتم که از سرما یخ نزنند... سوار ماشین شدم  و ادامه ی راه را با  یک حس عجیب راندم، در طول راه فکر آن خانه و صدای خنده ها از ذهنم پاک نمیشد و باید جایی میرفتم... باید جایی برای خودم پیدا میکردم که شبیه رویاهای آبی رنگم است....