همه چیز تازگی خیلی خیلی عجیبی دارد،وقتی شبها کنار پنجره بیرون را تماشا میکنم چراغ های محله های اطراف با وسعت دید بهتری دیده میشوند، گهگاهی چشمانم را چپ میکنم و همه چیز تار میشود و با مغز خنگ خودم بوکه درست میکنم ! روزها هم تمام کوه های شهر با یک رنگ طوسی کمرنگ خودنمایی میکنند و باغها و خیابانهای اطراف همگی دیدنیست ! این نما و اتفاقات همگی تکراری میشوند و تنها اینکه دلم تازه خواهد شد؟ سوالِ حال من است  ! اتفاقات تازه ای افتاده است که درصد کمی را پشت سر گذاشتم و همه چیز را از این به بعد به زمان میسپارم و صبر میکنم !

تحمل و صبر برای اینکه بیینم خدا برایم چه چیزی رقم خواهد زد و این به نوع خودش شگفت انگیز خواهد بود ! در عین سر درگمی! در عین بلاتکلیفی و در عین تصمیم های عجیب غریب ...

یکی از علاقه مندی هایم سوار اتوبوس واحد شدن و کلا وسایل نقلیه عمومیست! اما در اتوبوسهای واحد بهتر میتوانم به آن چیزی که میخواهم برسم! همیشه کنجکاوی جنون آمیزی درباره شناخت ادمها و ریز شدن در جزییات صورتشان برایم جالب است ! امروز همراه با ساعتها پیاده روی اتوبوس های مختلفی سوار شدم و چهره ها بنظرم عجیب می آمد ! مردم  همه غمگین،افسرده حال و پکر به نظر میرسیدند و این بازدید از من انرژی بیشتری گرفت که با پیاده روی حل شد! کاش همیشه آنقدر بیکار بودم که وسط مردم وول بخورم و روحیاتشان را کند و کاو کنم ! نمیدانم هنوز هم که دورنم چرا همچین درخواستی از من طلب میکند ! شاید یکی از دلایلش همان کنجکاوی و حس روان شناختی باشد و اشتباه نبود اگر بجای رشته ی حال حاضر روانشناسی رامیخواندم و ادامه میدادم ....